[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۵۳
  • دوره جدید

پندها و حکایت‌ها، روزنامه شیراز نوین

یادداشت میهمان: سیدشهاب الدین نبوی 

هرچه خدا بخواهد
بنده در سرشاخه قشر آسیب‌پذیر جامعه هستم. با درآمد ماهیانه بین پانصد تا ششصد هزار تومان که از راه جمع‌آوری کارتن‌های خالی و بطری‌های نوشابه تأمین می‌گردد! چهار نان‌خور هستیم که دو تاشون به مدرسه می‌روند، ماشین لباسشویی ما یک طشت پلاستیکی است، آب خنک ما از کوزه گلی تأمین می‌شود. کفش پای ما از آشغال‌دانی‌های اطراف شهر تهیه می‌گردد. لباس‌هایمان از دیوار مهربانی برمی‌داریم. خانه ما در محدوده شهر در یک زاغه گلی و حلبی قرار دارد. درآمد حاصله از کارکردم خرج کرایه ماشین بچه‌ها و خرید دفتر و مداد و... هزینه می‌شود. بعضی مواقع هم خرده‌برنج می‌خرم با یک بطر روغن مایع جهت شام شب‌های جمعه. پیاز از غذاهای محبوب ما است که اغلب روزها نان و پیاز می‌خوریم، میوه هم به لطف میوه‌فروشی‌ها که میوه‌های لهیده خود را دور می‌ریزند، آنها را جمع کرده و بعد از پالایش توسط عیال، میل می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم که کمی پول اضافه دارم، سری به بنکداری‌ها می‌زنم، مقداری نرمه قند و چای فله‌ای می‌گیرم. با همه این تفاصیل، حوصله‌مان از نداری به سر نمی‌رود و معتقدیم که هرچه خدا خواست، همان می‌شود.
چشم بصیرت
در گوشه‌ای آرام نشسته بودم که بنده خدایی گفت چته؟ گفتم حال و روز خوشی ندارم. گفت بنده خدا، چشم بصیرتت را باز کن و پول پارو کن و رفت پی کارش. رفتم یک پاروی برف‌روبی خریدم، گذاشتم روی دوشم، تمام خیابان‌ها را گشتم ولی پولی ندیدم، تا اینکه رسیدم به یک مغازه عطاری، گفتم حاج آقا، چشم بصیرت خشک شده هم دارید؟ نگاهی از تعجب به من انداخت و گفت چند سال داری؟ گفتم 65سال. گفت: از سن و سال تو گذشته است، ‌برو دنبال برف‌روبی. با این پارویی که روی دوشت گذاشتی، کم‌کم فصل زمستان هم در راه است. برو که نانت توی روغن است،‌ ولی یک نصیحت مجانی به تو می‌کنم که بفهمی چشم بصیرت یعنی چه. گفتم سراپا گوشم.‌ گفت هر وقت فهمیدی دو دو تا می‌شود ۶تا، آنوقت خود به خود چشم بصیرتت باز می‌شود و احتیاج به پارو هم نداری، ‌از زمین و آسمان برایت پول می بارد!
امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر
اینجانب چون ذاتاً از خانواده امربه‌معروف می‌باشم و جد و آبادم همه معروف هستند، متأسفانه دچار منکرات شدم که خودم هم شرمنده‌ام. از بقال سر کوچه، اقلام غذایی به صورت بدهکاری می‌آورم، سر برج چیزی برایم باقی نمی‌ماند که بدهکاری خود را تصفیه کنم. اجباراً به منکرات کشیده می‌شوم. قسط شهریه دانشگاه فرزندانم عقب می‌ماند و برایم خط و نشان می‌کشند، باز هم به منکرات دچار می‌شوم. پول کرایه منزل عقب می‌افتد. صاحبخانه اعتراض می‌کند، به دروغ می‌گویم چند روز دیگر تقدیم می‌کنم. هزینه ایاب ذهاب را چون با پای پیاده خیابان‌ها را گز می‌کنم، منکرات شامل حالم نمی‌شود. قادر به پرداخت قسط وام ازدواج فرزندم نیستم، برایم نامه تهدیدآمیز می‌فرستند و باز دچار منکرات می‌گردم. حال شما بگویید چکار کنم که داخل معصیت نگردم!
بازاریان
بازاریانی که خیانتکار هستند! این جمله را اردوغان، رئیس دولت ترکیه بیان نمود. اولش ناراحت شدم که به بازار ایران هم توهینی شده! ولی بعد از کمی تفکر و زیروروکردن مسائل، فهمیدم درست می‌گوید. در ایام محرم و صفر، به جای اینکه برنج و حبوبات را ارزان کنند، یک لا و نیم کشیدند روی برنج‌های هندی و پاکستانی. بعد هم از مردم کمک‌های مردمی طلب می‌کنند. ضمن پوزش از بازاریان و بنکداران محترم حلال‌خور، عذرخواهی نموده و بقای عمر و خدمت صادقانه‌شان را به مردم از خداوند درخواست می‌کنم و اگر احیاناً اینطور نباشد، امیدوارم که آتش بیفتد تو اموالشان که اینقدر این مردم مؤمن و نجیب را لای منگنه نگذارند. آخرش هم فهمیدم منظور اردوغان بارزانی بوده و نه بازاریان.
چگونه می‌شود به استرس نه گفت؟!
با عیال به فروشگاه تعاونی خودتان می‌روید که سهام‌دار آنجا هم هستید. در بدو ورود، تابلویی از اسامی برندگان نظرتان را جلب می‌کند. به دنبال نام خود می‌گردید. آن را نمی‌یابید. یعنی هیچ وقت آن را نیافتید! به سراغ قفسه‌های مملو از مواد خوراکی‌، بهداشتی می‌روید. قیمت در حد فروشگاه‌های غیرتعاونی است! با هم می‌گردید و با راهنمایی عیال، به سراغ قفسه شوینده‌های ماشینی می‌روید. همان مارک با همان قیمت در بیرون با آن مواجه می‌گردید. جهت گلایه نزد مسئول تعاونی می‌روید. بعد از سلام و احوالپرسی خدمتتان عرض می‌کنند تمام اجناس تعاونی خرید قبل است، اگر هم تخفیفی در کار باشد، در خرید بعدی جبران می‌گردد. دستتان را تکانی داده و به حالت خداحافظی بیرون می‌آیید. نزدیک تعاونی، سوپرمارکتی نظرتان را جلب می‌کند. وارد می‌شوید. قیمت‌ها زیر قیمت تعاونی خودتان است و سود خرید هم بلافاصله از فاکتور صندوق کسر گردیده و به شما برگشت داده می‌شود! حال می‌شود به استرس نه گفت؟!
نصیحت مادرانه!
مثل دیگران باش، چه چیزت از آنها کمتر است! مثل پسر همسایه باش، با آن قیافه ببین چه زن پولداری گیرش اومده! مثل پسرخاله‌ات باش، از صبح سرش تو درس و مشق است! مثل یک آدم حسابی برو سرکار و پول دربیار. مثل این حسن‌آقا سوپری باش که فرصت نمی‌کند پول از دست مردم بگیرد! مثل برادر من باش که از شرم و خجالت همیشه سرش پایین است. (حتماً به دنبال پول خرد می‌گردد) مثل این بنده خدا رفتگر محل باش که از طلوع آفتاب تا غروب همه‌اش به فکر نظافت و جمع‌آوری پلاستیک کهنه است! پس از نصیحت‌های فوق، آقاپسر گفت: مادرجان، می‌شود شما هم مانند دیگران پولدار باشی و کار و بار ما را سروسامانی بدهی؟
منفی چهار
به دوستم گفتم چاق سلامتی، حال و روزت چطور است؟ گفت حالم بدک نیست، ولی روزگارم منفی چهار است! تعجب‌زده گفتم منظورت چیست؟ گفت بازنشسته شدم. رفتم دندان‌هایم را بکشم تا دندان مصنوعی بگذارم تا بتوانم غذا بخورم. جناب پزشک فرمودند جمعاً با کشیدن دندان‌های خرابت و یک دست دندان مصنوعی کامل، 10میلیون هزینه آن می‌شود. گفت توهم نزنی، بیمه هم پولی جهت درمان دندان نمی‌دهد. حال اگر خواستی، این شماره حساب را بگیر و پول را واریز کن. آمدم بیمه، خواهش و تمنا و التماس کردم. گفتند جهت دندان بیمه تعهدی در قبال بیماران نداریم. حال با دندان‌های کرم‌خورده و ناهماهنگ که مرتب هم دندان‌درد دارم، روزگارم همان منفی چهار که عرض کردم شده است. اگر تو راهکاری بلدی ارائه بده. دستی به دندان‌های مصنوعی خود کشیدم و گفتم قربانت بروم که اینگونه مانند دوستم نگردیدم و روزگارم به منفی نرسیده است.
کنسرت
شعر زیبایی نظرم را جلب کرد. حال نمی‌دانم نیمایی است، سپید است یا شعر نو. هرچه باشد زیباست. از شاعر آلمانی یا هر چیز دیگر. از این به بعد سرمایه‌دار ساز اول را می‌زند/ در بوق و کرنا می‌دمند/ کارفرمایان بر طبق می‌کوبند تا خش‌خش‌کنان پوست درختان را بکنند و به گوش نرسد/ کارگران هم فلوت می‌نوازند و مانند چوپانان به درخت تکیه داده به جای نی فلوت می‌نوازند/ تماشاگران هم سوت می‌زنند و تقاضای دوباره دوباره را سرمی‌دهند/ بیکاران هم در تماشاگران ادغام شده و با کف‌زدن‌های ممتد، گروه‌ها را تشویق به اجرای دقیق برگه‌های از پیش نوشته نت‌ها می‌نمایند/ بدبخت بیچاره‌ها هم فرصت را غنیمت دانسته و در خیل انبوه تماشاگران مشغول تکدی‌گری هستند/ این کنسرت سال‌هاست که مرتب برگزار می‌شود/ عواید حاصله از این کار به جیب سرمایه‌‌دارها و غیره می‌رود! ناگفته نماند، چند بیت اول از شاعر آلمانی بود که بنده قافیه‌های شعر برایم به تنگ آمد و بقیه را خودم سرودم.
سبک‌شناسی
شناخت سبک‌های مدرن در دنیای مدرن، آوانگارد، پست‌کوبیسم مدرن و سبک جدید، کلافه‌ایسم که سبک سوم بیشتر کاربرد اجتماعی دارد و خواه ناخواه دچار سبک کلافه‌ایسم گردیده‌ایم و پیوسته با وجود انبوه پزشکان روانپزشک و روانشناس، در حال گسترش می‌باشد و جماعت طبیب‌الاحوال این سبک را بسیار دوست دارند و آن را به کار می‌بندند! هرچه باشد دروس روانپزشکی و روان‌درمانی هزینه زیادی دربردارد و فارغ‌التحصیلان باید جبران مخارج گزاف فراگیری این علم را بنمایند و جیب مبارکشان همیشه باد کرده باشد! از مباحث خارج شدم، می‌بخشید. سبک جدید،‌ کلافه‌ایسم که در زمره سبک‌های نوظهور می‌باشد، مردم را از دست نخ کاموا که به صورت کلافه بود و هست نجات داده و خود تبدیل به کلافه مشکل‌ها شده‌اند. روانشناس معروف، مرحوم گل‌آقا می‌فرمودند: خنده بر هر درد بی‌درمان دواست! اگر این دستورالعمل را به کار بندیم، کمتر کلافه می‌گردیم و امکان دارد این سبک به فراموشی سپرده شود و به جای آن، سبک فوق مدرن بی‌خیالیسم ظهور کند که تعداد انسان‌های گرایش‌پذیر به این سبک، همه از قشر حقوق‌بگیر می‌باشند و کاری به روانشناسی و روانپزشکی هم ندارد!
سبک جدید گدایی
ساییدگی در مفاصل زانو، سال‌های سال است که بنده گرفتار آن می‌باشم. به طبیب مراجعه نمودم. فرمودند به خاطر سگ‌دوزدن است. شغلت چیست؟ گفتم هر روز دنبال نام می‌دوم. گفت از فردا به این کار احتیاجی نیست. برو گوشه‌ای بنشین، رهگذران نانت را کف دستت می‌گذارند. گفتم آبرودارم، دور از شأن خود می‌دانم که گدایی کنم. گفت البته راه دیگری هم است. گفتم خواهشاً بفرمایید. گفت در جاهای شلوغ خودت را به غش کردن بزن و خود را نقش بر زمین کن و چشمان خود را ببند. بعد ازنیم ساعت چشمان خود را باز کن، هیچ کس دوروبرت نمی‌بینی. در عوض، مقدار قابل ملاحظه‌ای پول خرد در اطرافت می‌بینی. آنها را جمع کن و در جیب لباست بگذار و با دست، گرد و خاک ناشی از افتادن به زمین را بتکان و با جیب پر از پول خرد، به یک سوپرمارکت برو. آنها راتحویل داده و در مقابلش اسکناس تحویل بگیر. دستت را هم پیش هیچ کس دراز نکرده‌ای!
تغییر ذائقه
تغییر ذائقه غذایی کودکان، البته با گفتن خیلی راحت می‌شود به تغذیه بهداشتی و کافی رسید، اما در عمل هزاران مشکل سر راهتان قرار دارد. اولین مشکل، تهیه ماهی و میگو است که فقط در دکه‌های ماهی‌فروشی نظاره‌گر شکل ماهشان هستیم. مشکل بعدی، تهیه مرغ بی‌هورمون است که اتفاقی موفق به خرید آن می‌گردیم. مشکل سوم، تهیه گوشت عاری از تب کنگو می‌باشد که قید آن را زده‌ایم. گوشت سالم بدون تب، چون تب بی‌پولی گریبانگیر ما است قاعدتاً فقط ملاحظه‌گر شقه‌های آویزان آن در قصابی‌ها هستیم. می‌ماند ‌خوراک سوسیس یا کالباس که چندین مرتبه در ماه از آن استفاده می‌کنیم. چلوکباب هم که مخلوطی از گوشت یخ‌زده و زائده‌های مرغ است، توان خریدن نداریم. می‌ماند نان و سبزی، نان و ماست، نان و پنیر، تیلیت نوشابه، آبگوشت استخوان قلم گاو، شتر که خیلی ارزش غذایی دارد! و بیشتر صبحانه هم نان و چای شیرین، تغذیه ما و کودکانمان می‌باشد. بعضی مواقع هم دل به دریا زده ولخرجی نموده و تخم‌مرغ آب‌پز هم میل می‌نمایند. با این تفاصیل، چگونه می‌توان ذائقه غذایی کودکان را تغییر داد؟!

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی