[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۳۴۱
  • دوره جدید

همسرم مرا تا پای مرگ کشاند، روزنامه شیراز نوین

آن‌قدر درگیر ناراحتی‌های روحی و روانی خودم بودم که هیچ‌وقت نفهمیدم چرا به‌جای یک تصمیم عاقلانه، دست به خودکشی زدم و تا آستانه مرگ پیش رفتم. آن روزها چنان عاشق «پونه» بودم که هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم روزی به‌خاطر نفرت از او این‌گونه جانم را به بازی بگیرم و...
جوان 26 ساله‌ای که با مشاهده رفتارهای نامتعارف همسرش، دست به خودکشی زده بود، درحالی‌که بیان می‌کرد «ای کاش به حرف مادرم گوش می‌دادم و عاقلانه ازدواج می‌کردم» به کارشناس اجتماعی کلانتری فیاض‌بخش مشهد گفت: پدرم کارمند عالی‌رتبه یکی از ادارات دولتی بود و ما زندگی متوسطی داشتیم.
وقتی تحصیلاتم در مقطع متوسطه به پایان رسید، سه خواهر و برادر بزرگ‌ترم ازدواج کرده بودند؛ به همین دلیل من بیشتر از گذشته مورد توجه پدر و مادرم بودم. حدود یک سال قبل آگهی استخدام یکی از مراکز نظامی را در یک روزنامه دیدم و تصمیم گرفتم در آن مرکز نظامی ثبت‌نام کنم.
همه مراحل استخدامی را با موفقیت گذراندم اما از عهده مصاحبه پایانی برنیامدم و در آن مرکز استخدام نشدم. این موضوع تأثیر بدی روی روح و روانم گذاشت؛ به‌طوری‌که دچار افسردگی شدم. در همین روزها بود که برای رهایی از این شرایط
 در کلاس آموزش زبان‌های خارجی ثبت‌نام کردم. آنجا بود که با یکی از همکلاسی‌هایم به نام پونه آشنا شدم. تا آن روز هیچ‌گاه با جنس مخالف رابطه‌ای نداشتم اما شرایط نامساعد روحی‌ام باعث شد ناخودآگاه به سوی او کشیده شوم. پونه دختر بزرگ خانواده بود و پدرش که در یک مغازه کفش‌فروشی کار می‌کرد وضعیت مالی مناسبی نداشت. این درحالی بود که پونه هم به نوع پوشش و 
رعایت حجابش اهمیتی نمی‌داد و با لباس‌هایی در کلاس حاضر می‌شد که من از دیدن آن وضعیت خجالت می‌کشیدم. در عین حال زمانی از خانواده‌ام خواستم به خواستگاری پونه بروند که او به من قول داده بود بعد از ازدواج تغییر کند. در شب خواستگاری مادرم با دیدن پونه گفت: «این‌ها وصله تن ما نیستند و اختلاف فرهنگی و اقتصادی زیادی داریم» ولی من که کور و کر شده بودم هیچ توجهی به حرف‌های مادرم نکردم و به رابطه‌ام با پونه ادامه دادم تا اینکه خانواده‌ام در برابر اصرارهای من تاب نیاوردند و برخلاف میلشان به این ازدواج رضایت دادند ولی پوشش پونه حتی بعد از برگزاری مراسم عقدکنان نیز تغییر نکرد و به همین دلیل ما همواره با یکدیگر درگیر می‌شدیم.
چهار ماه دوران نامزدی ما با مشاجره و جر و بحث ادامه یافت تا اینکه پونه تصمیم گرفت به صورت قراردادی در یک بیمارستان دولتی مشغول کار شود. با آنکه من در یک شرکت خصوصی کار می‌کردم و درآمد مناسبی هم داشتم اما نتوانستم با پونه مخالفت کنم. مدتی بعد از استخدام پونه در بیمارستان دولتی متوجه شدم او با فردی در فضای مجازی ارتباط دارد. این سوءظن رهایم نمی‌کرد تا اینکه روزی به‌طور پنهانی به محل کارش رفتم و او را دیدم که با یکی از همکارانش رفتار خیلی صمیمانه و سبکی دارد. از برخوردهای پونه با آن مرد احساس شرم و خجالت می‌کردم تا اینکه فهمیدم آن مرد همان کسی است که در فضای مجازی با او رابطه دارد ولی پونه موضوع را انکار کرد؛ به‌طوری‌که با یکدیگر درگیری فیزیکی پیدا کردیم و دوباره افسردگی به سراغم آمد. این بود که با یک تصمیم احمقانه دست به خودکشی زدم اما خوشبختانه با رسیدن به بیمارستان از مرگ نجات یافتم.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی