[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۴۷
  • دوره جدید

تک‌شات اسپرسو بدون شکلات، روزنامه شیراز نوین

هوا که بارانی می‌شود، کافه‌ها شلوغ می‌شوند. ابرها پایین آمده بودند. باید تصمیم می‌گرفتم که تا خرخره در مه فرو روم یا در دود سیگار؟! بالطبع دود سیگار. نمی دانم آخرین باری که در دود سیگار و بوی قهوه خفه شده بودم کی بود ولی همه چیز به محض ورودم به کافه، آشنا به نظر می‌رسید؛ حتی قصه آدم‌ها و خاطرات میزها. در حجمی از دود سیگار فضا غرق شده بودم که درب کافه باز شد. صدایی از میز کناری همراه غش و ضعف گفت: واااای عجب وحشتناک خوش‌تیپه. راستش را بخواهید چشمانم در آن غلظت هوا چیزی را تشخیص نداد اما شنیدم صدایی را که به زور مخلفات خش دار شده بود و گفت: میز شماره 4؛ تک شات اسپرسو بدون شکلات. میز کناری و دلهره‌هایشان بماند برای بعد، در نوع خودش اثری خلق شده بود؛ درون کافه یا بیرون کافه خیلی فرقی نمی‌کرد. کاپشن چرم میخکوبی شده، گیسویی پریشان و جعبه فلزی سیگار. هرچه نگاه می‌کردم نشانه‌ای از کافه‌نشینان دهه 30 تا 50 یافت نمی‌شد. من گشتم نبود، شما هم نگرد نیست. قهوه خانه‌هایی که روزی در شور نقالی و شاهنامه‌خوانی جمعیتی را دور هم جمع می‌کرد، اکنون یک میزش در تصرف چند ساعته جوانی برای صرف تک شات اسپرسو می‌گذرد. روزگاری هدایت و شاملو، بزرگ علوی و نادرپور دور هم جمع می‌شدند و اثری خلق می‌کردند. کافه‌ها علاوه بر جایی برای دیدارهای دوستانه، محلی بود برای گفت‌وگوهای تجاری و سیاسی و هنری. بسیار داستان و شعر در کافه‌ها گفته شده و به اثری ماندگار تبدیل شده است اما تنها وجه مشترک آن دهه و این دهه، سیگار کافه نشینان است که در گذر زمان توتونشان مرغوب‌تر شده است وگرنه کم پیش می‌آید که کافه‌ها میزبان اهالی هنر باشند. سری چرخاندم و نگاهم به میز شماره 4 افتاد. سیگار پشت سیگار. کم نمی‌آورد. اسپرسو بدون شکلات. تلخ تلخ. همچون شب‌های امتحان برای من. هنگام خروجم به خروجی‌های کافه فکر کردم. من که هیچ دریافت نکردم؛ شما را نمی‌دانم...

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی