[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۰۶
  • دوره جدید

زن میانسال: سیاهی و تاریکی سهم من از زندگی بود ، روزنامه شیراز نوین

 مرد دو‌زنه که از شدت خشم همسر دومش را با چاقو مجروح کرده بود وقتی نتوانست سخنان و تظلم خواهی‌های همسرش را تحمل کند ناگهان در حضور مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری کوی پلیس به وی حمله ور شد و عینک او را با زدن سیلی محکمی‌به صورتش شکست و...
زن 45ساله که دیگر نمی‌توانست از ریختن اشک‌هایش جلوگیری کند به مشاور کلانتری گفت: 17ساله بودم که با یکی از بستگان پدرم در زاهدان ازدواج کردم. همسرم مردی معتاد و عیاش بود اما ازدواج‌های قومی ‌و قبیله‌ای مانع از مخالفت من با این ازدواج می‌شد و به ناچار باید انتخاب خانواده‌ام را می‌پذیرفتم، اما یک‌سال پس از آغاز زندگی مشترک و زمانی که پسرم را باردار بودم، همسرم به جرم حمل موادمخدر زندانی شد و بدین ترتیب 7سال از عمرم را در تنهایی گذراندم.
هنوز مدت زیادی از آزادی او نگذشته بود که دوباره به کارهای خلافش ادامه داد و این‌بار نیز درحالی که دخترم را باردار بودم دوباره روانه زندان شد. دیگر تحمل این وضعیت را نداشتم و پس از تولد دخترم به حکم دادگاه از او طلاق گرفتم اما چون موضوع طلاق در قبیله ما بسیار شوم و زشت بود نمی‌توانستم به خاطر تهدیدهای خانواده‌ام از خانه خارج شوم.
یک سال بعد از این ماجرا و با اصرار مادرم، برادرانم اجازه دادند تا برای زیارت به مشهد بیایم. در قطار با زنی خوش‌برخورد و خوش‌مشرب آشنا شدم او با اصرار زیاد و در پایان سفر ما را به منزلش برد و چند روزی را که در مشهد سپری کردیم مهمان آن زن میانسال بودیم. یک ماه بعد از این که به زاهدان بازگشتیم همان زن در تماس تلفنی با مادرم مرا برای یکی از دوستان همسرش خواستگاری کرد من که شکست تلخی را تجربه کرده بودم فرزندانم را بهانه کردم و حاضر به ازدواج مجدد نشدم چرا که کمتر مردی حاضر می‌شد با زنی که صاحب 2‌فرزند است ازدواج کند، اما چند روز بعد آن مرد به همراه حلیمه خانم به زاهدان آمدند و او که از تمکن مالی خوبی برخوردار بود همه شرایط مرا برای ازدواج پذیرفت.
این گونه بود که من به همراه 2‌فرزندم عازم مشهد شدیم و او از فرزندانم نیز مراقبت می‌کرد. یک‌سال از ماجرای ازدواجم با «قادر» می‌گذشت و من از زندگی‌ام راضی بودم ولی کم‌کم متوجه شدم که او همسر و 3‌فرزند دیگر دارد؛ اگرچه ضربه روحی سختی بر من وارد شد اما پنهانی اشک می‌ریختم و از این موضوع به خانواده‌ام چیزی نگفتم این درحالی بود که فرزندانم به سن نوجوانی رسیده بودند و مدام با قادر درگیر می‌شدند او نیز آن‌ها را به شدت کتک می‌زد تا این که فرزندانم به ناچار به زاهدان بازگشتند و هر دو نزد پدرشان در دام هیولای شوم اعتیاد گرفتار شدند. من به خاطر 2‌فرزند دیگرم مجبور بودم پرخاشگری‌ها و کتک‌های قادر را تحمل کنم و او هر بار به بهانه‌های واهی مرا کتک می‌زد و اعضای بدنم را می‌شکست اما شب گذشته وقتی مرا با چاقو مجروح کرد دیگر از زندگی با او وحشت دارم و برای رهایی از این وضعیت طلاق را تنها راه چاره می‌دانم.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی