[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۰۴
  • دوره جدید

بیست‌سال سکوت یک‌زن، روزنامه شیراز نوین

 اختلافات اصلی من و همسرم هر روز شدت می‌گیرد تا جایی که زندگی ما در آستانه فروپاشی قرار گرفته است؛ با وجود این هنوز هم از افشا کردن راز 20‌ساله‌ای وحشت دارم که زندگی و کانون خانواده‌ام را به تباهی کشیده است. ولی دیگر از این وضعیت خسته شده‌ام و می‌خواهم یک‌بار برای همیشه از شر این هیولای وحشت رها شوم تا‌...
زن 28‌ساله در حالی که دستانش از شدت اضطراب می‌لرزید و تردید در افشای یک راز عجیب سراسر وجودش را فرا گرفته بود ناگهان بغض وحشتناک 20‌ساله‌اش ترکید و در میان ‌های‌های گریه به کارشناس و مددکار اجتماعی کلانتری الهیه مشهد گفت: سال‌ها قبل زمانی که هشت‌سال بیشتر نداشتم پدرم به خاطر جرمی که مرتکب شده بود به حکم قانون روانه زندان شد.
از آن روز به بعد مادرم مجبور بود برای تأمین هزینه‌های زندگی در بیرون از منزل کار کند. آن زمان وقتی از مدرسه به خانه باز می‌گشتم تنها در خانه می‌ماندم و هیچ هم‌بازی نداشتم، به همین دلیل مادرم از تنهایی من احساس نگرانی می‌کرد و برای آن‌که خیالش از طرف من راحت شود، مرا به یکی از دوستانش می‌سپرد که مدت کوتاهی بود با او و همسرش آشنایی داشت. وقتی مادرم سر کار می‌رفت مرا نیز راهی منزل آن زوج جوان می‌کرد که در همسایگی ما سکونت داشتند، اما بدبختی و تباهی روزگار من از آن جایی آغاز شد که شوهر آن زن مردی هوسران بود و به دور از چشم همسرش مرا مورد آزار و اذیت قرار می داد.
او برای آن‌که کارهای کثیفش لو نرود مرا با تهدیدهای مختلف مانند بریدن گوش به شدت می‌ترساند تا چیزی به مادرم نگویم. از سوی دیگر روح و روانم به شدت آسیب دیده بود، به‌طوری که وقتی در خانه با او تنها می شدم همه بدنم به لرزه می‌افتاد و از شدت ترس زبانم بند می‌آمد، با وجود این نه تنها این راز را در سینه‌ام پنهان کردم بلکه از یادآوری آن نیز وحشت وجودم را فرا می‌گرفت و من هیچ‌گاه درباره این حوادث تلخ با کسی سخن نگفتم.
سال‌ها از این ماجرا گذشت و با آزادی پدرم از زندان از آن محله نقل مکان کردیم اما ترس از جنس مخالف هیچ‌وقت مرا رها نمی‌کرد تا این‌که پرویز به خواستگاری‌ام آمد. او جوانی با اخلاق، با وقار و زحمت‌کش بود. با آن‌که در دو راهی تردید برای ازدواج قرار داشتم، اما با اصرارهای خانواده‌ام درحالی تصمیم به ازدواج با پرویز گرفتم که علاقه قلبی به او پیدا کرده بودم. اما صحنه‌های وحشت دوران کودکی رهایم نمی‌کرد و من از رفتارهای شخصی با همسرم دلهره داشتم تا جایی که رفتارهای نامتعارف من دیگر برای همسرم قابل تحمل نبود و همین موضوع به کشمکش‌های خانوادگی و درگیری و مشاجره انجامید.
این اختلافات در حالی شدت می‌گرفت و پایه‌های زندگی‌ام را می لرزاند که من همچنان آن راز 20ساله را در سینه‌ام پنهان کرده بودم، اما وقتی همسرم دیگر از من ناامید شد و تقاضای طلاق داد تصمیم گرفتم با کمک مشاور کلانتری و مراجعه به روان‌پزشک از شر این راز هولناک برای همیشه راحت شوم و به زندگی عاشقانه با همسرم ادامه بدهم.
شایان ذکر است، پرویز بعد از شنیدن ماجرای تلخ همسرش، بلافاصله دادخواست طلاق را پس گرفت تا برای رهایی روحی همسرش از حادثه20‌سال قبل با کمک روان‌پزشک و مشاور اجتماعی در کنار او قرار گیرد..

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی