[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۴۲۶
  • دوره جدید

داستان مارموش، روزنامه شیراز نوین

آقاموشه ناراحت بود، چون خانه‌اش را از دست داده بود. او خانه‌اش را خیلی دوست داشت. یک مار گنده‌ زبان‌دراز آمده بود و توی خانه‌اش خوابیده بود. آقاموشه دوست نداشت خانه‌اش را از دست بدهد، آخر خانه‌اش نزدیک یک باغ بزرگ گردو بود. هروقت گرسنه می‌شد، سری به باغ گردو می‌زد و چندتا گردو می‌خورد و برمی‌گشت. چندتایی هم برای بازی‌کردن به خانه می‌آورد. آقاموشه دلش می‌خواست مار را از خانه‌اش بیرون کند، ولی مادرش بهش گفته بود همیشه باید مواظب باشد، چون مارها خیلی دوست دارند موش‌ها را بخورند. برای همین اگر مار را بیدار می‌کرد، آن هم ماری به این بزرگی و زبان‌دازی، مار هم یک لقمه‌ چپش می‌کرد و دیگر چیزی از آقاموشه باقی نمی‌ماند. آقاموشه ناراحت شد، ولی گریه نکرد. فکر کرد باید چه کار کنم تا مار را از خانه‌ام بیرون کنم؟
همین‌جور که دستش روی پیشانی‌اش بود و فکر می‌کرد، یاد باغبانی افتاد که هر روز از باغش گردو برمی‌داشت. باغبان از آقاموشه خوش نمی‌آمد. او دوست داشت با یک ضربه توی سر آقاموشه بزند و از دستش راحت شود، آخر دوست نداشت آقاموشه گردوهای باغش را بخورد.
آقاموشه ناراحت بود، ولی خندید. رفت توی خانه‌اش و پرید روی شکم مار گنده‌ زبان‌دراز. مار از خواب بیدار شد، آقاموشه را دید، خوشحال شد. چه موش گنده‌ تپلی! دنبالش کرد. آقاموشه دوید توی باغ. باغبان خوابیده بود. آقاموشه پرید روی شکم باغبان. باغبان از خواب نازش بیدار شد. آقاموشه را دید. خیلی خوشحال شد. دنبالش کرد. آقاموشه دوید و آمد نزدیک خانه‌اش. مار داشت از خانه‌ آقاموشه بیرون می‌آمد تا آقاموشه را بخورد. باغبان هم داشت دنبال آقاموشه می‌آمد تا با بیلش بزند توی سر آقاموشه و برای همیشه از دستش راحت بشود. ولی یک‌دفعه خشکش زد. چی دیده بود؟ یک مار گنده‌ زبان‌دراز! معطل نکرد و با بیلش زد توی سر مار. مار از هوش رفت. باغبان با بیلش مار گنده‌ زبان‌دراز را برداشت و رفت. آقاموشه خوشحال شد. زود دوید و رفت توی خانه‌اش.
حالا آقاموشه دیگر ناراحت نیست، چون خانه‌اش را دوباره به دست آورده است.

نویسنده: 
مژگان بنان
اقتباس از داستان مار و موش مرزبان‌نامه

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی