[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۴۲۷
  • دوره جدید

برگی از میراث بهمن‌بیگی ، روزنامه شیراز نوین

متن سخنرانی الله‌وردی‌ بهمن‌بیگی در برنامه بیست‌ویکمین سالگرد مراسم بزرگداشت بنیان‌گذار تعلیمات عشایری ایران
اشاره
الله‌وردی‌ یکی از فرزندان تحصیل کرده زنده‌یاد محمد بهمن‌بیگی است که هم‌اینک در انگلستان ساکن و مشغول به طبابت است. عشق و علاقه وافرش به پدر و میراث گرانبهای او، وی را در کنار مادر (سکینه‌بی‌بی کیانی بانوی صاحب کمالات ایل و همسر بزرگوار فقید سعید محمد بهمن‌بیگی) و تعدادی از دانش‌آموختگان عشایری به یکی از بانیان اصلی برپایی یادمان‌ها و برنامه‌های بزرگداشت بهمن‌بیگی بزرگ مبدل ساخته است. در آغازین دقایق مراسم باشکوه بزرگداشت بهمن‌بیگی (اردیبهشت۹۷) الله‌وردی‌ متن و دست‌نوشته‌ای از روی کاغذ خواند که تحسین و تشویق جمعیت زیاد حاضر در محوطه باز مجتمع آموزشی احسان را به همراه داشت. در این مجال باهم مروری خواهیم داشت بر دست‌نوشته زیبا و خواندنی پسری که نشانی نکو از پدر دارد و اوست که نگاهبان میراث گرانبار پدری است که نام و یادش در گستره زمین و زمان ماندگار است. پیش از آن لازم می‌دانم از دوست و پیشکسوت فرهنگی علی ویس کریمی که با پیگیری و همراهی خود، متن ذیل را در اختیار بنده نهاد تقدیر و تشکر نمایم.
سیدمحی‌الدین حسینی ارسنجانی، دبیر تحریریه روزنامه شیرازنوین
سلام به همگی
سال‌ها پیش پزشک طرح روستای هرایجان دشمن زیاری بودم. تازه فارغ‌التحصیل شده و به قولی مرکب تصدیقم هنوز خشک نشده بود. نمی‌دانستم علتش ناشی‌گری و تازه‌کاری من در حرفه طبابت بود یا محبوبیت پدرم. شاید هم هر دو که باعث شد مردم این خطه مرا تا آخر، بچه بهمن‌بیگی صدا بزنند و نه دکتر! همه کارکنان خانه بهداشت، از دواخانه‌چی تا آبدارچی که نامش شیروان بود و دکتر شیروان صدایش می‌کردند، دکتر بودند و من که از سهمیه منطقه یک وارد دانشکده پزشکی شده بودم، دکتر که نبودم هیچ، بچه بودم، بچه بهمن‌بیگی. از مهندس تکاور که دستگاهش همان طرف‌ها در تلمبه‌خانه حسنی مشغول راه‌سازی بود تقاضا کردم راه خاکی بین هرایجان و جاده اصلی را آسفالت کند، شاید خدا بخواهد و ورق برگردد و مرا دکتر صدا کنند.نشد که نشد. پدر محبوبم فوت کرد. خودم را به خانه رساندم تا چاره‌ای برای سختی‌های زمانه در کار کنم. در فرودگاه با واژه‌ای نو آشنا شدم: «یادگاری». یادگاری استاد! صدایم درآمد. قسم خوردم که شرایط مطلوب برای یادگار شدن را ندارم. خجالتی و گوشه‌گیر نیستم. اخلاق و رفتار نیکو ندارم. اصلاً در میان شما نیستم، اندکی سختی مرا به آن گوشه عالم کشانده، تقاضا کردم که تجدیدنظر کنند و از میان دانش‌آموختگان یا علاقه‌مندان کسی را که واجد شرایط است و در همین خطه جایی بین ممسنی و فسا زندگی می‌کند را انتخاب کنند. افاقه نکرد که هیچ می‌گوید یادگاری هستی و من‌بعد هم در مراسم باید قصه را کوتاه کنی و از مردم و دست‌اندرکاران تشکر کنی و بس. این بار هم مانند هر بار برای تنها گذاشتن همسر و پسرم و انجام دیگر کارها برای آمدن به اینجا در شک و تردید بودم. خودم را متقاعد کردم که بنر یا دسته‌گلی بفرستم و رویش بنویسم: «یادگاری متشکر است.» دلم راضی نشد. پارسال هم به همین مرحله رسیده بودم که فال حافظ جوابم داد:
خیز تا خاطر بر آن ترک سمرقندی نهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی 
این بار کار به آنجا هم نرسید. چهره خندان امرالله، امرالله فرهادی به یادم آمد. حال و هوای مجلس در دلم زنده شد و بلیط گرفتم.
اما از تشکرها:
تشکر یک- از خود بهمن‌بیگی برای حماسه‌ای که آفرید، نه اینکه در جهان و زمان حماسه‌های دیگر نبوده، نه، تاریخ جهان پر از حماسه‌های پرخونی‌ست که برخی به نتیجه رسیده‌اند و بسیاری هم به بیراهه رفته‌اند. نه اینکه از نظر مالی از بینوایان دستگیری شده، نه، جهان پر از مؤسسات خیریه و غول‌های تجاری‌ست که خیلی‌ها را آب و نان‌دار کرده است. آنچه حماسه تعلیمات عشایری ایران را متمایز می‌کند امید است. امیدی که در دل ناامیدان روزگار بی‌هیچ خون‌ریزی با تکیه بر قلم و سواد روشن شد و روشن ماند.
تشکر دو- از جان‌برکفان ایران؛ از آنهایی که جانشان را داده‌اند تا من و تو امروز بنشینیم و یاد استادمان را گرامی داریم. همآنانی که صدام، داعش و غرب را یک‌تنه شکسته دادند. شاید این قسمت سیاسی باشد و من بنابه ملاحظاتی وارد سیاست نمی‌شوم، ولی همین را بدانید که ما می‌دانیم از شما متشکریم و به شما افتخار می‌کنیم.
تشکر سه- از مدرسه احسان و آقای فال‌اسیری و... برای در اختیار قرار دادن این مجموعه.
تشکر چهار- از مردمی که هرسال زحمت می‌کشند و می‌آیند. از شما و از دانش‌آموزان عشایری که در برگزاری این مراسم تلاش می‌کنند. از دکتر خسروی‌نژاد، جناب کاظمی، آقایان امرالله فرهادی، علی شجاعی، حمید کیانی، تقی‌پور، ابوالفتح امیری و کرامت برفروشان.
تشکر پنج- از شیرازی‌ها. همسرم را شیرازی می‌دانم و دلم می‌خواهد خودم را به نحوی به حافظ شیراز پیوند بزنم. از مهندسی که کمکم کرد تأسیسات خانه‌ام را بسازم، از بچه‌های ناب شیراز بود، مهندس واقفی. هروقت ناراحت می‌شد با لهجه شیرینش می‌گفت: خاک توسرم. گشتم تا معادل سخنش را در دیوان حافظ پیدا کردم:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
ازش کاری می‌خواستم می‌گفت: روچیشم:
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
قدمتان بر چشم و خاک درگاهتان بر سر.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی