[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۹۹۰
  • دوره جدید

دیدار با نویسنده، روزنامه شیراز نوین

حسی فراتر از علاقه‌مندی، آمیخته با رایحه‌های عشق، احساس و عاطفه و...
همه بلدند به نوعی برای خودشان شاعر و نویسنده باشند، ولی مهم حس است که چگونه به خواننده و شنونده منتقل شود. سرانجام روز دیدار من و نویسنده قهرمان قصه‌های نیمه‌شبم فرارسید. وقت حرکت بود. سوار اتوبوس شدیم. کنار پنجره نشستم. بادهای بهاری خود را با آب‌وتاب به صورتم می‌زدند و موهایم را به رقص درمی‌آوردند. همچنان که در افکار خودم غرق بودم، به این اندیشیدم که امروز چقدر می‌تواند برای من و دیگران ارزشمند باشد. خودم را در حضور آن انسان‌های ارزشمند می‌دیدم. دقیقه‌ها گذشت و من هنوز در افکارم غرق بودم که با صدای دوستم به خودم آمدم: قصه‌های مجید رو خونده‌م. خیلی دلچسبه!
به در نگهبانی رسیدیم. وارد دانشگاه شدیم. تابلوهای هوشنگ مرادی کرمانی، جابجای دانشگاه نصب شده بود. بیشتر از شصت پله را بالا رفتیم. آن‌قدر هیجان داشتم که خستگی حس نمی‌شد. به در اصلی رسیدیم. وارد سالن شدیم. جمعی از دانشجویان در سالن نشسته بودند. وارد سالن شدیم. 
در همان آغاز ورود، چیزی به جز حضور پرجمعیت افراد به چشم نمی‌خورد و چیزی که به گوش می‌رسید، صدایی غریبه با داستانی آشنا بود که با آمیخته شدن با آن موسیقی دلنوازتر شده بود. 
لحظاتی به داستان گوش دادم. حسسی بی‌اختیار درونم به وجود آمد که خودم را جای شخصیت داستان گذاشتم. 
بعد از پایان داستان، از آقای مرادی کرمانی دعوت شد و او با لبخندی که صورتش را محو خود کرده بود، شروع به سخنرانی کرد. همه سراپا گوش بودند. بعد هم پرسش و پاسخ بود و هرکس می‌توانست سوال‌هایش را بپرسد.
روزها بود به این فکر می‌کردم فضای همایش حتماً خیلی خشک و رسمی است، اما آن روز دیدم بچه‌ها با چه شور و اشتیاقی تا پایان مراسم نشستند و با مرور خاطره مرغ آقای کرمانی، سالن را ترک کردند.
از خانم آرین مدیر مدرسه رودکی و خانم جولایی و خانم مصلح که زمینه این بازدید را فراهم کردند سپاسگزاری می‌کنم.
کلثوم دهقان   
ورودم آغشته از یک حس شوق! قدم‌هایم متکی بر هیجانی فوق‌العاده!
رفتم! آرام‌آرام و هر لحظه همان لذت وصف‌نشدنی، لذتی انبوه از شوق دیدارش...
در بدو ورود چشمانم را بر هم نهادم و آن تنفس عمیق، سرآغازی شد برای استشمام رایحه‌ای خوش از صحبت‌های زیبایش.
گام‌هایم آهسته و لب‌هایم میزبان یک لبخند، پیش به سوی جایگاه مشخص شده . با همان اقتدار نمایان از رفتارم روی صندلی‌های مرتب و به نظم چیده شده نشستم. نشستم و بدون اندکی وقت‌تلفی، گوش سپردم به سخنانش. سعی داشتم تک‌تک کلمه‌هایش، تمام صحبت‌هایش، همه و همه را در صندوقچه ذهن خود هدایت کنم؛ چراکه آن صحبت‌ها برایم درسی بود برای فراگیری! و چه زیباست یادگیری پند و اندرزی که منشأش صحبت‌های مؤثر در آن محیط آرام و دعوت شده به سکوت بود. محیطی که در آن قرار گرفته و از حضور خود در میان دانشجویان مستقر در آن مکان به وجد آمده بودم و به این می‌نگریستم که من نیز شایسته این افتخار شده‌ام؛ افتخار همنشین شدن در یک مکان با آقای هوشنگ مرادی کرمانی؛ همان که با دیدنش، با حس حضورش، با گوش سپردن به صحبت‌هایش، موجی از شادی در چشمانم رنگ گرفت و اکنون نیز سپاس می‌گویم از کسی که سبب تشکیل این کار ازشمند بوده و این افتخار را نه تنها به من، بلکه به تمامی دوستانم بخشیده تا بتوانیم روزی زیبا را در جای‌جای ذهن خود به ارمغان درآوریم و تمامی اینها، نقاشی‌ای است بیانگر احساساتی هموار از وجود آقای مرادی. 
شیوا لهراسبی

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی