[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۰۶
  • دوره جدید

شوهرم از ترس من خودش را پنهان کرده است، روزنامه شیراز نوین

شوهرم برای کار به یک شهر دیگر رفت اما مدتی است که خبری از او نیست و خودش را مخفی کرده است. نمی‌دانم این چه سرنوشت شومی‌ بود که با ازدواج با مرد بی‌هنر و بی‌مسئولیت قسمت‌ام شد.
به گزارش گروه اجتماعی رکنا، زن جوان که چند سال بیشتر از زندگی زناشویی‌اش نمی‌گذرد با یک دنیا حسرت درباره مصایب زندگی‌اش می‌گوید: با هزار آرزو و عشق پا در محضر ازدواج گذاشتم و به عقد همسرم درآمدم‌. با وجود این که هنوز چند سال نیست از ازدواج‌مان می‌گذرد اما با دهن‌بینی و ساده‌اندیشی و البته طمع‌کاری شوهرم زندگی‌ام به چالش کشیده شده است. نه به عاقبت کار و بار همسرم خوشبین و نه از آینده زندگی خودم مطمئن هستم.
همسرم از همان ابتدا مثل پدرش تن به کار نمی‌داد و مدام پی دوستانش برای پیدا کردن یک شغل به اصطلاح آب و نان دار بود که همه به یأس تبدیل می‌شد. با این که در روستا زندگی می‌کردیم و زمین کشاورزی برای کشت و کار فراهم بود اما همسرم کار کشاورزی را بیهوده و وقت تلف کردن می‌دانست برای همین به دنبال کار راحت و با درآمد بالا می‌گشت اما هر بار ناکام به خانه بر می‌گشت. هر بار که به او اعتراض می‌کردم دست از رویا پردازی بردارد و سرش را با کار کشاورزی گرم کند و به حرف‌های سراب گونه دوستانش گوش نکند اما فایده‌ای نداشت و فقط خودم را کوچک می‌کردم.
زندگی ما در حال فرسایش بود و به اکثر فامیل بدهکار شده بودیم. به خاطر بیکاری همسرم مدام به بدهکاری‌مان افزوده می‌شد و هر بار همسرم فقط به طلبکارها وعده و وعید می‌داد که به زودی طلب‌هایشان را خواهد داد. این ماجرا ادامه داشت تا این که روزی همسرم به من گفت از طریق دوستانش در یکی از شهرهای بزرگ در یک شرکت کار پیدا کرده است و با سرمایه‌گذاری اندک سود چند برابری قسمت‌اش خواهد شد و برای همین باید چند قطعه زمین بفروشد تا مبلغ اولیه را برای سرمایه‌گذاری فراهم کند.
هر چقدر به او التماس کردم این کار را نکند اما همسر جوان و خامم تصمیم‌اش را گرفته بود. او با پول فروش زمین کشاورزی راهی دیار غربت شد.
بعد از گذشت مدتی از رفتن همسرم از طریق دوستانش مقداری پول که به گفته همسرم سود مشارکت بود به دستم رسید و همسرم با خوشحالی به من قول داد که در آینده‌ای نزدیک زندگی‌مان زیر و رو خواهد شد. مدتی از این ماجرا گذشت تا این که از همسرم خبری نشد. نه جواب تلفن‌اش را می‌داد و نه مکانش را لو می‌داد. خیلی نگرانش شده بودم که مبادا اتفاق تلخی برایش افتاده باشد.
این دلهره من ادامه داشت تا این که از طریق یکی از دوستانش متوجه شدم همسرم تمام دار و ندارش را از دست داده و آن شرکت سرآبی بیش نبوده است و مدیران یک شرکت هرمی‌ کلاه بزرگی سر همسرم و دوستانش گذاشته و متواری شده‌اند.
به گفته دوستانش همسرم به خاطر بی‌پولی و آبروریزی که راه انداخته روی بازگشت به خانه را ندارد برای همین خودش را مخفی کرده و مدتی است که از او بی‌اطلاع هستم. هر چقدر منتظر ماندم تا به خانه برگردد اما دیدم فایده‌ای ندارد و در زندگی با مرد دهان‌بین و خوش‌باور غیر از تباهی عمر و حسرت چیزی نصیب ام نخواهد شد، برای همین به دادگاه خانواده آمده‌ام تا با کمک قانون بتوانم راه حلی برای زندگی توفان زده‌ام پیدا کنم.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی