[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۴۴۷
  • دوره جدید

وقتی زخم زبان‌های زنانه استاد دانشگاه با لج بازی شوهرش گره خورد، روزنامه شیراز نوین

 پایان تلخ یک زندگی شیرین استاد دانشگاه با جنگ زخم زبان زن تحصیل‌کرده در برابر لج بازی‌های مرد به طلاق رسید.
اسمش نسترن بود. زنی 38‌ساله، تحصیل‌کرده و استاد دانشگاه. وقتی مقابل قاضی دادگاه خانواده ایستاد، بارها اعلام کرد همسرش را دوست دارد. اشک ریخت و التماس کرد. اما شوهرش نادر؛ مصمم بود که از قطار زندگی مشترک پیاده شود. انگار در خم یک پیچ تند دستگیره ترمز را ناگهان کشیده بود.
آنها درست 6‌سال و 10‌ماه پیش پای ورقه‌های عقدنامه را امضا کرده بودند. هر دو تحصیلات عالیه داشتند و در یک همایش علمی ‌همدیگر را دیده بودند. نادر پرسیده بود: چرا اسم شما را نسترن گذاشتند؟ و در جواب شنیده بود گل نسترن، یعنی آرزو و همدلی و نادر همانجا قول داده بود اگر نسترن به درخواست ازدواجش جواب مثبت دهد، به تمامی ‌آرزوهایش جامه عمل بپوشاند.
آن روز نخستین‌بار بود که نادر به شعبه 276دادگاه خانواده مجتمع ونک آمده بود. اما نسترن هفته قبل هم آمده بود، زمانی که به جای همسرش با وکیل او روبه‌رو شده بود. به هر حال قاضی غلامرضا احمدی خواسته بود نادر شخصاً در دادگاه حاضر شود.
او مدیرعامل یک شرکت محصولات شیمی ‌بود. مردی 42‌ساله که بر خلاف معمول اغلب مدیران کت و شلوار بر تن نداشت و ترجیح داده بود با شلوار کتان و پیراهن بلند و کفش ورزشی به دادگاه بیاید. مردی بود با قامت متوسط، چهره‌ای معمولی و سکوتی سنگین که در صورتش به چشم می‌خورد. خیلی شمرده حرف می‌زد، اما در صدایش قدری اضطراب حس می‌شد. نسترن در خانواده‌ای متوسط بزرگ شده بود. مانتو و روسری تیره‌ای بر تن داشت و بر خلاف معمول مثل استادان دانشگاه عینک به چشم نداشت.
قاضی احمدی ابتدا به مرد گفت درباره دادخواستش مبنی بر عدم تفاهم در زندگی مشترک و مقدور نبودن ادامه زندگی مشترک توضیح دهد.
نادر پاسخ داد: جناب قاضی، موضوع کاملاً واضح است. وکیلم هم هفته گذشته به شما توضیح دادند. قاضی که انتظار داشت مرد توضیح بیشتری دهد گفت: معمولاً بیشتر متقاضیان طلاق به این موضوع اشاره می‌کنند، اما گویا همسر شما موافق خواسته شما نیست. پس لطفاً دقیق‌تر توضیح بدهید.
نادر صدایش را صاف کرد و ادامه داد: آقای قاضی؛ در ماه‌های اول ازدواج خیال می‌کردم بهترین انتخاب را داشته‌ام، اما به‌تدریج به این باور رسیدم که ایشان به درد زندگی مشترک نمی‌خورند. شاید خصوصیات خوبی هم داشته باشند، اما من تحمل توهین‌ها و تحقیرهای همسرم را ندارم، ضمن اینکه درتمام این هفت سال زندگی مشترک بارها از انتخاب خودم پشیمان شده‌ام.
زن حرف همسرش را قطع کرد و گفت: من گاهی عصبانی بوده‌ام و چیزی گفته‌ام. اما بعد پشیمان شده‌ام و معذرت خواسته‌ام. غیر از این است؟
مرد بلافاصله پاسخ داد: بله معذرت خواهی کرده‌ای. اما چرا از اول بی‌دلیل و با‌دلیل توهین می‌کنی که بعدش بخواهی معذرت خواهی کنی؟ مثلاً شما استاد دانشگاه هستی. خانم عزیز؛ گاهی یک کلمه حرف بی‌مورد ممکن است در زندگی و آبروی یک‌نفر تأثیر زیادی داشته باشد.
مرد همان‌طور که رویش را از نسترن برگرداند گفت: آقای قاضی، من از زخم زبان‌ها و تحقیرهای ایشان خسته شده‌ام. بارها عصبی شده‌ام، اما یک‌بار هم به ایشان توهین نکرده‌ام. حتی یک‌بار از دست رفتارهای همسرم خودکشی کرده‌ام.
زن دوباره وسط حرف همسرش پرید و گفت: من هم خودکشی کرده‌ام. می‌خواستم در احساس تو شریک شوم. اما تو هرگز مرا درک نکردی.
همان موقع قاضی احمدی، حرف زن و شوهر را قطع کرد و آنها را به آرامش دعوت کرد. چند جمله‌ای در نکوهش خودکشی گفت و از آنها دعوت کرد ضمن گذشت و صبوری، به یک مشاور خانواده یا روانشناس مراجعه کنند.
او معتقد بود این دلایل ارزش به هم زدن یک زندگی مشترک آن هم برای زوج تحصیل‌کرده و موفق را ندارد. اما نادر تأکید کرد که هرگز پایش را به مطب هیچ روانشناسی نخواهد گذاشت. زن از او خواست حداقل به مشاور خانواده مراجعه کنند. باز هم مرد به طلاق اصرار کرد و گفت تصمیمش را گرفته است. زن طوری که همسرش نشنود به قاضی گفت: شوهرم خیلی لجباز است، تو را به خدا اگر می‌شود او را از تصمیمش منصرف کنید.
قاضی احمدی سعی کرد مرد را از تصمیمش منصرف کند. حتی وکیل مرد هم تمایلی برای متارکه این زوج نداشت، اما حرف نادر یکی بود. در نهایت قاضی به مرد گفت: از آنجا که شما دادخواست طلاق داده‌اید همه حق و حقوق قانونی همسرتان از جمله مهریه 314‌سکه‌ای، اجرت المثل ایام زندگی، نفقه مدت عده و نیمی ‌از اموالتان را باید بپردازید. آیا قادر به پرداخت آن هستید؟
نادر بلند گفت: بله و این بله، انگار مثل پتکی بر سر نسترن فرود آمد. لحظاتی بعد بغضش ترکید و صدای هق هق گریه‌اش اتاق دادگاه را پر کرد. به‌سرعت سمت همسرش رفت، دستش را گرفت و آن را بوسید. زانو زد و به پایش افتاد، حتی دست به داخل کیفش برد و بسته کادو پیچی را بیرون آورد و به همه نشان داد. بعد در همان حالت بغض و اشک به حاضران گفت: خیال می‌کردم می‌خواهد مرا بترساند. خودم را آماده کرده بودم هر چه گفت گوش کنم. این هدیه را هم برایش خریده بودم تا یادم نرود او تنها تکیه‌گاه من در این زندگی است.
نسترن از تنهایی می‌ترسید و از جدایی واهمه داشت. در قاموس خانواده آنها جایی برای طلاق تعریف نشده بود. باورش نمی‌شد. از روزی که نادر دادخواست را از دفاتر پیشخوان ارسال کرده حتی 50روز هم نمی‌گذرد و حالا باید مهر طلاق را بر شناسنامه‌اش ثبت کند. او قادر به مادرشدن نبود و بر‌خلاف گذشته دیگر غصه بچه‌دار نشدن را هم نمی‌خورد. خوشحال بود که کودکی ندارند که در میان این دو راهی بلاتکلیف مانده باشد. پس با دیدن اصرارهای همسرش همان لحظه تصمیم گرفت کار را تمام کند.
قاضی با وکیل مرد صحبت کرد. مایملک نادر سه دانگ از خانه مشترکشان در غرب تهران بود و یک خودروی شاسی بلند خارجی.
بنابراین مقرر شد در صورتی که در مرحله معرفی داور نتوانستند به ادامه زندگی مشترک متقاعد شوند، مرد بابت مهریه و باقی مطالبات سه دانگ خانه و ماشین را به نام زن انتقال دهد.
دقایقی از ختم جلسه گذشته بود. نادر رفته، اما نسترن ساکت نشسته بود و به بسته کادوپیچ نگاه می‌کرد. او خوب می‌دانست گل نسترن به معنای آرزو و همدلی است، افسوس می‌خورد که آرزوهایشان بر باد رفته و لجبازی جای همدلی را گرفته بود.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی