[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۵۸۸
  • دوره جدید

قرارهای عاشقانه مدیرعامل بانفوذ با دختر جوان، روزنامه شیراز نوین

زن جوان که برای فرار از حرف مردم و رسیدن به آرزوهایش همسر موقت مدیرعامل ثروتمند شده بود، پس از یک سال زندگی پنهانی به خیانت شوهرش پی‌برد و تصمیم به جدایی گرفت.
به گزارش خبرنگار رکنا، لاله تنها 26‌سال داشت، اما دو ازدواج ناموفق سبب شده بود دو‌برابر سنش تجربه داشته باشد.
با چشمان خودم، شوهرم را دست در دست دختر جوان دیدم و آنها را تعقیب کردم. لاله با ادا کردن این جملات اشک می‌ریخت و به بخت سیاهش لعنت می‌فرستاد.
لاله زندگی پیچیده‌ای داشت و به همین خاطر در سن پایین بسیار باتجربه شده بود. او داستان زندگی‌اش را از ماجرای عاشقی‌اش در دانشگاه شروع کرد و گفت: من در خانواده‌ای در سطح مالی متوسط رو به پایین متولد شدم و با اینکه پدر و مادرم از هیچ تلاشی برای تأمین نیازهای مادی و عاطفی‌ام دریغ نمی‌کردند، اما همیشه حسرت زندگی دوستان ثروتمندم را می‌خوردم و چون بیشتر آنها ازدواج کرده بودند با دیدن همسرانشان سرخورده‌تر می‌شدم. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه یکی از پسران دانشگاه به من پیشنهاد دوستی داد.
لاله آهی کشید و ادامه داد: شهزاد پسر خوش‌تیپ و خوش‌قیافه‌ای بود و من در کنار او احساس غرور داشتم. آنق‌در توی چشم بودیم که به خوبی متوجه حسادت دوستانم و تلاش‌شان برای بر‌هم‌زدن رابطه‌مان می‌شدم. ارتباط من و شهزاد هر روز بیشتر می‌شد تا اینکه او به من پیشنهاد ازدواج داد. من که بی‌نهایت شیفته‌اش شده بودم هر‌طور بود با بزرگ‌نمایی موقعیت خواستگار خوش‌قیافه‌ام پیش خانواده رضایت آنها را جلب کردم و پای سفره عقد نشستیم. دوران عقد بسیار خوبی داشتم و در کنار همسرم احساس خوشبختی می‌کردم، اما بعد از ازدواج همه‌چیز عوض شد. شهزاد دل به کار نمی‌داد و کار ثابت و منظمی ‌نداشت. از طرفی خانواده‌اش به‌شدت در کارهای ما دخالت می‌کردند و همین عوامل سبب درگیری و اختلاف ما شد. این اختلافات آن‌قدر بالا گرفت که از زندگی‌ام دست کشیدند و با بخشیدن مهریه‌ام جانم را آزاد کرده و از شهزاد جدا شدم.
آن‌طور که خودش می‌گفت بعد از طلاق زندگی‌اش سخت‌تر از گذشته شده بود. همه به چشم دیگری به او نگاه می‌کردند و رفتارشان زن جوان را به ستوه آورده بود. لاله درباره آن روزها گفت:‌ خوب حال آن روزهایم را به خاطر دارم؛ به هم ریخته و کم‌تحمل شده بودم. رفتار هیچ‌کس برایم قابل قبول نبود. تا اینکه یکی از آشنایانمان کاری برایم در بخش مالی و حسابداری کارخانه‌ای بزرگ پیدا کرد. شغل خوبی بود و مدیر کارخانه نیز با احترام و ادب مرا استخدام کرد. هر چند حقوق زیادی نمی‌دادند اما از کارم راضی بودم. کم کم با کار خوبی که ارائه دادم توجه مدیر به من بیشتر شد طوری که توجه و اهمیتی که برایم قایل بود را کاملاً احساس می‌کردم.
انگار این بخش زندگی برایش سخت‌ترین بود چون اشک‌هایش بی‌توقف سرازیر شده بود. او افزود: ‌ای کاش هرگز به آن کارخانه نرفته بودم امابه‌خاطر فرار از مشکلات مجبور بودم. حسین 10‌سالی از من بزرگ‌تر بود اما آن‌قدر مهربان و بامحبت رفتار می‌کرد که به او اعتماد کرده و ریز زندگی و تجربه تلخی که داشتم را توضیح دادم. او هم می‌گفت به اجبار پدر و مادرش، با دختر خانواده ثروتمندی ازدواج کرده و با اینکه دو فرزند دارد اما دلش با زندگی‌اش نیست و قرار است توافقی از همسرش جدا شود. حسین چرب زبان بود و همیشه از من تعریف می‌کرد. مدعی بود عاشق جسارت، مسئولیت‌پذیری و کاری بودن من شده است. با همین حرف‌ها هم عقل و هوش از سرم رفته بود و گرفتارش شده بودم. رابطه‌مان خیلی صمیمی ‌شده بود و حسین علاوه‌بر اینکه مدام برایم کادو می‌خرید، حسابی از نظر مالی ساپورتم می‌کرد. به‌شدت به او وابسته و علاقه‌مند شدم و به‌همین خاطر وقتی از من تقاضای عقد موقت کرد و قول داد به محض جدایی از مادر فرزندانش مرا عقد دایم کند، بدون معطلی پذیرفتم. حسین برای من یک آپارتمان خرید و با جاری شدن صیغه محرمیت عقد موقت او شدم. اوایل همه چیز عالی بود اما کم کم توجه او به زندگی‌مان کم شد. دیر به دیر به من سر می‌زد و من بیشتر اوقات تنها بودم. وقتی علت را پرسیدم در کمال ناباوری متوجه شدم که او به خاطر فرزندانش قصدی برای جدایی از همسرش ندارد.
زن جوان که درد زیادی کشیده بود ادامه داد: دنیا روی سرم خراب شده بود. یادم می‌آید آخرین حرفی که به من زد این بود؛ می‌خواهم با همسرم زندگی کنم و تو مختاری صیغه‌ات را تمدید یا فسخ کنی. او اصلاً حال مرا نمی‌فهمید. دیگر آن آدم سابق نبود. کمی ‌به شرایط ظنین شدم. به همین خاطر از یکی از همکارانم که همچنان در کارخانه کار می‌کرد خواستم تا آمارش را برایم بگیرد. وقتی او گفت کارمند جدیدی که به‌جای تو در کارخانه آمده به مدیر بسیار نزدیک شده و خیلی صمیمی‌ هستند. باورش واقعاً برایم سخت بود تا با چشمان خودم نمی‌دیدم نمی‌توانستم آن حرف‌ها را باور کنم. اما وقتی سر قرار حسین با کارمند جدیدش رسیدم در کمال ناباوری دیدم کار از کار گذشته و مرد رویاهایم دست در دست دختر جوان روانه رستوران شدند.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی