[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۵۴۵
  • دوره جدید

از آزار پسر همسایه تا افتادن در دام دختر ولنگار، روزنامه شیراز نوین

من برخلاف دیگر خلافکاران، زندگی خوب و مرفهی داشتم، پدر و مادرم هر دو کارمند بودند و نیازهای مالی مرا تأمین می‌کردند تا این که وقتی بزرگ‌تر شدم کمبودهایی در زندگی‌ام به وجود آمد که به یک دزد حرفه‌ای تبدیل شدم.
جوان سارقی که به 135‌فقره سرقت اعتراف کرده و در چنگ قانون گرفتار شده بود، در تشریح ماجرای زندگی‌اش گفت: من تک فرزند خانواده بودم، پدر و مادرم هر دو کارمند و مشغول به‌کار بودند، از این که تمام امکانات رفاهی برایم فراهم بود احساس خوشحالی می‌کردم اما رضایت قلبی نداشتم چرا‌که در خانه احساس تنهایی می‌کردم و دوست داشتم با خواهران و برادرانم بازی و شادی کنم اما این آرزوی من هیچ‌گاه به واقعیت نپیوست.
مادرم به‌خاطر این که کارمند بود علاقه‌ای به بچه‌دار شدن نداشت و نمی‌خواست سختی‌های بزرگ کردن یک فرزند دیگر را تجربه کند اما پدرم مخالف نظر مادرم بود و اعتقاد داشت من باید خواهر و برادر دیگری نیز داشته باشم و همین مسئله باعث درگیری لفظی و تنش‌هایی در خانواده می‌شد.
زمانی که هفت‌سال داشتم و به مدرسه می‌رفتم، درگیری‌های پدر و مادرم شدت گرفت و هر روز دعواهای آن‌ها در روح و روان من تأثیر بدی می‌گذاشت.
در مدرسه باهمکلاسی‌هایم زد و خورد می‌کردم تا آن‌جا که مدیر مدرسه پدر یا مادرم را می‌خواست تا درباره مشکل پرخاشگری من صحبت کند.
بعد از صحبت آن‌ها، چند‌روزی آرام و ساکت بودم اما دوباره با شروع جر و بحث بین والدینم، مجبور بودم حرف‌های بد و بیراه آن‌ها را بشنوم و دم بر نیاورم تا این‌که با ورود به مدرسه بر سر موضوع بی‌اهمیتی دعوا راه می‌انداختم و عقده‌های درونی‌ام را یک‌جا تخلیه می‌کردم. این وضعیت ادامه داشت تا این که به سن نوجوانی رسیدم و احساسات و هیجانات این دوران را می‌گذراندم. پدر و مادرم همچنان سرگرم کارهای خودشان بودند و هیچ توجهی به روحیه حساس و پرتلاطم من نداشتند.
در همین اوضاع و احوال مرتکب خطایی بزرگ شدم و پسر همسایه را مورد تعرض قرار دادم. این‌گونه بود که برای اولین‌بار روانه زندان شدم و شش‌ماه را در کانون اصلاح و تربیت گذراندم. پس از آن نگاه‌های اطرافیانم به من تغییر کرد و این موضوع خیلی آزارم می‌داد. به اصرار مادرم و کمک‌هایش توانستم مقطع متوسطه را به پایان برسانم.
آن‌جا بود که پدرم با زن دیگری ازدواج کرد و مادرم را تنها گذاشت. خیلی زود با به دنیا آمدن فرزند هووی مادرم، پدرم کمتر به ما سر می‌زد و من و مادرم را به فراموشی سپرد.
این در‌حالی بود که هر دوی آن‌ها بازنشسته شده بودند و با خانه‌نشینی مادرم، پدرم نیز مغازه‌ای راه اندازی و خودش را سرگرم کرده بود.
روزها به همین ترتیب سپری می‌شد تا این که بعد از مدتی با دختری معتاد آشنا شدم. من که تا آن زمان لب به سیگار هم نزده بودم، در‌پی آشنایی با آن دختر پا به مجالس پارتی گذاشتم. در آن‌جا بود که به مصرف مشروبات الکلی و مواد مخدر روی آوردم.
هر روز مصرف مواد مخدرم بالا می‌رفت و با آن‌که مستقل از پدرم زندگی می‌کردم اما پدرم مقداری از هزینه‌های زندگی‌ام را می‌پرداخت تا این‌که روزی یکی از دوستان پدرم مرا در حال استعمال مواد مخدر دید و این‌گونه بود که پدرم دیگر هیچ پولی به من نداد و من هم به ناچار برای تأمین مخارج اعتیادم دست به سرقت زدم.
از آن‌جا که در کارهای فنی اتومبیل سررشته‌ای داشتم، شب‌ها سراغ اتومبیل‌هایی می‌رفتم که قفل و دزدگیر نداشتند و خیلی زود در اتومبیل‌ها را باز می‌کردم و لوازم داخل آن را به سرقت می‌بردم تا این که یک شب توسط مأموران گشت دستگیر شدم.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی