[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۴۷۳
  • دوره جدید

داستان‌های مارزنگی، روزنامه شیراز نوین

دیواری بود که در پشت آن خانه موش‌ها بود و یک مار به نام دم‌زنگی بود که از وجود موش‌هایی که در آن طرف دیوار بودند باخبر شد. او روزی تصمیم گرفت به آن طرف دیوار برود. پیش بقیه دوستانش رفت و به آنها گفت می‌خواهم به آن طرف دیوار بروم. دوستانش گفتند: این کار تو اشتباه است. این کار را نکن، کار خطرناکی است. مار که مغرور شده بود می‌گفت نه، من باید حتماً بروم.
مار روی برگه کاغذی برای خودش یادداشت‌برداری کرد و چند راهکار نوشت. راهکار اول: خودش را به مردن بزند تا پرنده‌ای شکاری او را بگیرد و مار او را نیش بزند و به آن طرف دیوار بیفتد. راهکار دوم: خودش از دیوار راست بالا برود.
او رفت کنار دیوار و خودش را به مردن زد و در همین حال، شاهین از آن جا می‌گذشت. مار را گرفت و بالا برد. شاهین از روی دیوار رد شد و ناگهان مار شاهین را نیش زد و به داخل شهر موش‌های اتحاد افتاد. آن جا برای مار مثل بهشت بود، ولی مار بدبخت از موش‌های زرنگ خبر نداشت.
موش‌ها به این طرف و آن طرف می‌رفتند. یکی از موش‌ها که خیلی کنجکاو بود به خارج از شهر رفت. مار را دید و برگشت.
موش‌ها به دو چیز اسمش را نبر می‌گفتند؛ اولی مار و دومی گربه. 
موش‌ها به پلیس شهر خود خبر دادند و آنها یک ارتش از تمام موش‌ها درست کردند و مار بدبخت را گرفتند و با طناب به درخت بزرگی که در وسط شهر بود بستند و مار را سوال و جواب کردند: تو برای چی به اینجا آمده‌ای؟ 
برای بازرگانی و فروش موش. 
یکی از موش‌ها تعجب کرد و رفت توی گوش مار زد. مار گفت: باشه، دروغ گفتم. موش‌ها به مار یک درس درست و حسابی دادند. وقتی موش‌ها مار را آزاد کردند، مار هم مثل گربه از دیوار راست بالا رفت و گفت من دیگه غلط کنم به اینجا بیام. به همه می‌گم از این طرف‌ها پیدایشان نشود.
قسمت دوم
مار پیر شده بود و داشت غصه می‌خورد که ناگهان دوستانش از او پرسیدند چه کار می‌کنی؟ گفت: داشتم غصه می‌خوردم، مو افتاد توش دیگه نخوردم و همه مارها خندیدند. مار دم‌زنگی با آرامش به زندگی خود ادامه می‌داد. روزی از روزها مار تصمیم گرفت به یکی از شهرهای هند سفر کند. در شهر چند تا شتر وجود داشت که دقیقاً صبح روز بعد می‌خواستند به دهلی سفر کنند. مار هم باخبر شد و وسایلش را جمع کرد تا صبح با شترها برود. مار از آدم‌ها زودتر بیدار شده بود. رفت تا به داخل وسایل آدم‌ها برود و با آنها به دهلی سفر کند. آنها دو شبانه‌روز در راه بودند. وقتی رسیدند شب بود. آنها خوابیدند و صبح بیدار شدند. مار به داخل شهر رفت. آن جا مردی بود که فلوت می‌زد. مار از صدای فلوت مرد خوشش آمد. او به طرف مرد رفت. مرد مار را گرفت و به خانه برد و در کنار مارهای دیگر گذاشت. مرد شب‌ها که فلوت می‌زد مارها با صدای آن تحت فرمان مرد می‌شدند و مرد شب‌ها اجرا می‌گذاشت. از همان روز که مار به پیش مرد رفت. مرد پولی دو برابر گیرش می‌آمد، چون که مار با صدای فلوت می‌رقصید و مردم هم روی سر مار پول می‌ریختند. مار و مرد هم از همان روز به بعد معروف شدند و با هم کار و کاسبی خوبی راه انداختند. بعد از سال‌ها، مار و مرد دعوایشان شد. مار هم مرد را ول کرد و رفت.
حسین سلطانیان پرشکفتی؛ یازده‌ساله 

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی