[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۴۷۵
  • دوره جدید

اعتماد همسرم موجب آرامش من شد، روزنامه شیراز نوین

زن جوان با حضور در دادسرا از مزاحمت‌های مردی سخن گفت که او را مجبور کرد دور از چشم شوهرش کاری برخلاف میل خود انجام دهد.
به گزارش گروه حوادث رکنا، فرناز 28ساله در حالی که اشک شوق از چشمانش جاری شده بود با بغضی شکسته به بازپرس گفت: وقتی برخی دوستانم از ارتباطات و دوست‌یابی‌های خودشان در شبکه‌های اجتماعی تلفن همراه سخن می‌گفتند من احساس حقارت می‌کردم. این‌گونه بود که پدرام، شوهرم را مجبور کردم تا برایم گوشی هوشمند بخرد. نداشتن سرگرمی‌و تنهایی در منزل بهانه‌ام برای خرید گوشی بود، مدتی بعد همسرم که نمی‌خواست هیچ وقت چهره غمگین مرا ببیند با آن‌که از وضعیت مالی خوبی هم برخوردار نبود خواسته مرا برآورده کرد و همین موضوع سرآغاز همه تلخ کامی‌های زندگی‌ام شد. از آن‌روز به بعد من هم با وسوسه‌های دوستانم وارد شبکه‌های دوست‌یابی شدم. به‌طوری که دیگر تقریباً زندگی‌ام رها شده بود و مدام درگیر ارسال و یا دریافت پیام و تصویر از دوستانم بودم‌، دختر 5‌ساله‌ام ضعیف شده بود و آشفتگی زندگی‌ام هر روز بیشتر می‌شد. اگرچه همسرم سعی می‌کرد با من با مهربانی برخورد کند، اما من آن‌قدر غرق در شبکه‌های دوست‌یابی بودم که به نصیحت‌های او نیز توجهی نداشتم. در یکی از همین روزها و به‌طور اتفاقی پیامی‌را از پسرجوانی دریافت کردم. آن روز به خاطر کنجکاوی و تفریح و سرگرمی‌پاسخ خنده داری برایش ارسال کردم، این‌گونه بود که رابطه تلفنی من و فرامرز آغاز شد. او ادعا می‌کرد صدای من خیلی شبیه خواهر مرحومش است و او را دچار آرامش روحی می‌کند چند‌روز بعد از من خواست تا یکی از عکس‌هایم را برایش ارسال کنم من هم بدون توجه به عاقبت این کار یکی از زیباترین عکس‌های عروسی‌ام را برایش فرستادم، چرا‌که او می‌خواست ببیند آیا چهره من هم شبیه خواهرش است یا نه؟! اما چند‌ساعت بعد از ارسال عکس با من تماس گرفت و تهدید کرد اگر 3‌میلیون تومان به حسابش واریز نکنم عکسم را نه‌تنها برای شوهرم ارسال می‌کند بلکه آن را در شبکه‌های اجتماعی قرار می‌دهد. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و با فروش پنهانی گردنبندم پول را به حسابش واریز کردم، اما او قانع نشد و دوباره پول بیشتری درخواست کرد وقتی با خودم خلوت کردم دیدم هیچ چیزی بهتر از صداقت و راستگویی نیست؛ بنابراین همه ماجرا را برای همسرم توضیح دادم و او با گذشت و مهربانی تنها این جمله را گفت کاش همان روز اول ماجرا را از من پنهان نمی‌کردی.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی