[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۵۶۶
  • دوره جدید

ازدستیاری «پروفسورگریشمن»؛ تا نخبگی درحوزه‌های فرهنگی و نویسندگی ، روزنامه شیراز نوین

رفاقت و دوستی، مراودات و آشنایی دیرینه اینجانب (حسینی ارسنجانی) و مرحوم پدرم با بزرگان ایلات، سران طوایف و رهبران عشایری در مناطقی از شمال و جنوب فارس از یک سو و حضور مستمر بنده در برخی مجامع فرهنگی و هنری و برنامه‌‌های فاخر عشایری فارس و... ازجمله حضور در برنامه‌های نکوداشت و بزرگداشت زنده‌یاد استاد محمد بهمن‌بیگی درسال‌های قبل از رحلت و بعداز عروج او، باعث شدتا در طی سه‌دهه از زندگی خود خوشه‌چین خرمن معرفت این قشر شریف و نجیب شوم. خاصه ترکانی که شوروشوق و علاقه‌شان به مظاهری از فرهنگ و مذهب و ارادتمندی‌شان به سادات به‌عنوان یک ایده و عقیده مبارک در وجودشان متبلور است. یکی از آن‌جمله بزرگان و معار‌ف قوم معاصر قشقایی استاد دکتر محسن رجایی‌پناه، پیر پیشکسوت عرصه‌های هنر، دانایی، معرفت و اخلاق‌مداری است که در زندگی خود خوش درخشیده است. اینجانب در سالیان اخیر وی را نویسنده‌ای چیره‌دست و صاحب سبک دانسته و از او نکته‌ها آموخته و شاهد موفقیت‌هایش در عرصه‌های فرهنگی، ادبی، هنری و پژوهشی بوده‌ام‌. درعین تواضع و فروتنی به فرهنگ فارس و شیراز خصوصاً به ایل و تبار خود خدمت‌ها کرده و هرجا در هر زمان موجبات امید و بالندگی را در دل‌وجان پیران و جوانان عشایر فراهم آورده است. برحسب وظیفه روزنامه‌نگاری و به‌منظور قدردانی از زحمات و خدمات ارزشمندشان به‌سراغش رفته و حال و احوالش را جویاشدیم. اومحترمانه، مؤدبانه و سخاو‌تمندانه مرا پذیرفت و اطلاعات ذی‌قیمتی را متواضعانه درباره خودش وقوم متمدن قشقایی دراختیارم نهاد. آن‌چه در ادامه می‌خوانید معرفی مختصری از اوست که عمری را با فرزانگی و فرهیختگی در خدمت به مردم و فرهنگ ایران زمین سپری کرده و درشماره‌های آتی کتاب‌ها و آثار تألیفی او را به‌همراه مصاحبه‌های اختصاصی با وی درباره مراد دل عشایر ایران «محمد بهمن بیگی» و برکات مکتب‌خانه‌های عظیمی ‌که او درطی چندین دهه جهد و کوشش وصف‌ناپذیر برپا کرد را خواهیم خواند. 
‌زندگی و زمانه رجایی‌پناه:
محسن رجایی‌پناه متولد۱۳۳۲، مدرس دانشگاه، جامعه‌شناس، روزنامه نگار، گزارشگر و کارشناس صدا‌و‌سیما، نویسنده، شاعر و ویراستاری از ایل قشقایی و از شاگردان موفق و برجسته زنده یاد استاد محمد بهمن بیگی بنیانگذار تعلیمات عشایری است. بهمن بیگی، محسن رجایی‌پناه را به حق، مرد -همه فن حریف- نامیده بود. وی فرزند ملا علی برز قرخلو از مکتب‌داران و معتمدان تیره قرخلو، طایفه دره‌شوری است. تا ابتدای دهه چهل نزد پدرش و سپس در مکتب‌خانه‌های ملا خسرو و ملا مرتضی دروس مرسوم آن‌زمان را که از حیطه قرآن و آداب دعا و کتاب‌های حماسی تجاوز نمی‌کرد، به خوبی آموخت. او در‌باره حال و هوای مکتب‌خانه‌ها و خصوصیات پدرش می‌نویسد: 
«من هم همانند هزاران کودک و نوجوان ایلی برای کسب اندک تحصیلاتی که دارم، رنج‌ها و مرارت‌های بسیار کشیده و تلخی‌های فراوان چشیده‌ام. بیشتر دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه را بدون معلم و در‌حالی‌که به دامداری و کارگری مشغول بودم، سپری کردم. برای آموختن دروس دینی، الفبا و علوم مقدماتی بارها و بارها پدرم در مکتب‌خانه‌اش با ترکه بادام کوهی کف دست‌هایم را کبود کرد. پدرم هر‌وقت پدر بود، نفس راحتی می‌کشیدم؛ اما هرگاه معلم و مکتب‌دار می‌شد، آه از نهاد من و بچه‌های دیگر به هوا بر می‌خاست».‌ محسن رجایی‌پناه فقط دوسال در مدارس عشایری و کلاس نهم را هم در دبیرستان بابا طاهر تهران به‌صورت رسمی ‌خوانده و بقیه تحصیلات خود را بدون معلم و دبیر و کلاس درس، به مدد پشتکار و علاقه شدید خودش گذرانده است. 
‌یک بچه ایلیاتی نخبه و موفق!
در مجله اینترنتی قشقایی آنلاین، که به مناسبت هفته کتاب قصد معرفی این شخصیت برجسته فرهنگی را داشته، مطلبی به قلم شیوای خودشان آمده که خواندن خلاصه‌ای از آن، خالی از لطف نیست. «شاید به قول امروزی‌ها خیلی «با کلاس‌تر» بود که من هم مانند بعضی‌ها بنویسم فلان ساعت و فلان روز در شهرستانی بزرگ و در بیمارستانی مجهز قدم به عرصه حیات گذاشتم و جمعی از بستگان مادرم با شاخه گل و هدایای گران‌بها به دیدن من و مادرم آمدند؛ اما چه‌کنم که «روسیاهی بی بی از بی‌چادری است.‌»از چگونگی تولدم خبر ندارم. چه روزی و چه ساعتی به دنیا آمده‌ام، آن را هم نمی‌دانم! فقط می‌دانم روز تولدم بر حسب سنت کهن ایلی، به نشانه شادی و سرور، پدرم تیر تفنگ شلیک کرده و بستگانم به میمنت این تولدِ فرخنده، شکمی ‌از عزا در آورده‌اند. شک ندارم که در دوران طفولیت، پدرم با اندک سوادی که داشت، دعای چشم زخم بر بازوی چپم و مادرم مهره آبی رنگ به بازوی راستم نصب کرده‌اند. ما کودکان شصت‌سال پیش جز شیر مهرآمیزِ مادر، چیزی برای خوردن نداشتیم. با بیماری آبله، سرخک، تراخم، سیاه سرفه، یرقان به خوبی مقابله می‌کردیم و غول مرگ را درظلمات آن روزگار شکست می‌دادیم. نخستین اسباب‌بازی‌مان خمیر لزجی از گِل رس بود که تا مرفق در آن فرو می‌رفتیم و با آن، انواع اسباب‌بازی می‌ساختیم. در خردسالی، اسب چوبی، الک دولک، گرگم و به گله می‌زنم و بازی‌هایی از این دست، از شیرین‌ترین سرگرمی‌های ما بود که زمان و مکان و شب و روز نمی‌شناخت‌. خانه‌های اقوام و خویشان ما در و دیوار نداشت. املاک و مراتع پدرانمان سند ثبتی نداشت. برای بهره‌مندی از زمین و آسمان خدا به‌کسی عوارض پرداخت نمی‌کردیم. وکیل و وصی نداشتیم. برای برپایی سیاه چادر، نیازی به مجوز شهرداری نبود. همه جا خانه ما بود‌. ایل، آرام و قرار نداشت. هرروز در جایی و هر ماه در منطقه‌ای سیه‌چادر خود را به اهتزاز در می‌آورد. طبیعت دل‌انگیز و نامحدود و منابع خدادادی و رایگان سبب شده بود تا کودکان ایل لحظه‌ای روی پای خود بند نشوند. بچه‌های ایلیاتی موجوداتی بی‌قرار و غوغاسالار بودند که برای پرواز فقط دو بال کم داشتند. بوته‌ها و جنگل‌ها، دره‌ها و تپه‌ها، چشمه‌ها و جوی بارها در سیطره کودکان چابک پای ایل بودند. آتش شیطنت کودکانه، هر بوته تر و خشک را شعله‌ور می‌کرد و هر نهر روان را به سرعت می‌خشکاند. بچه ایلیاتی یک‌پارچه انرژی و حرارات، چالاکی و جسارت و هیجان و تحرک بود. چنین بچه‌هایی هنگامی‌که به سن جوانی و بالاتر می‌رسند و دانش و آگاهی علمی ‌خود را افزایش می‌دهند، با یادآوری روزهای پر فراز و نشیب زندگی آبا و اجدادی خود و پی‌بردن به زبان و فرهنگ بکر و غنیِ قبیله خویش، به این فکر می‌افتند تا زندگی متفاوت خود و کسانشان را روی کاغذ بیاورند. به این امید که شاید دیگران را با ناگفته‌های زندگی کوچ نشینی آشنا کنند. چنین است که روز به روز از تعداد تفنگ به‌دوشان و سخت‌‌کوشان ایل کاسته و به شمار نویسندگان، شاعران، هنرمندان، محققان و سخن‌وران جامعه‌ی ایلی افزوده می‌شود‌. فشار طاقت‌فرسای حکومت وقت برای سرکوب عشایر که دست به طغیان و تمرد زده و از اوامر ملوکانه! سرپیچی می‌کردند، بیشترِ مردم عشایر را در مدت چند سال کپرنشین و زمین‌گیر کرد. 
یکی ازاین خانوارهای پرشکسته و پای دربند، خانواده پدرم بود که دریکی از بیابان‌های برف‌گیر شهرستان سمیرم مسکن گزید و به‌اصطلاح ده‌نشین شد. ده که چه عرض کنم، طویله‌ای مناسب اسب و استر که مردم وامانده از کاروانِ ‌کوچ، به‌عنوان سرپناهی برای زمستانِ سیاهِ خودبرگزیده بودند. در آن سال‌ها مأموران ثبت احوال دولتی که از اخاذی و باج سبیل بدشان نمی‌آمد، بیش از اولیای اطفال به‌فکر بچه‌های بی‌سواد ایلیاتی بودند! به همین دلیل کوره راه‌های منتهی به‌‌این ناکجاآبادها را مانند کف دستانشان می‌شناختند. درعین حال، صرف‌نظراز خطر نظام‌ وظیفه، شناسنامه سندی بود که خانواده‌ها را تشویق و وسوسه می‌کرد تا کودکان و نوجوانان خود را به مدارس روستایی و عشایری بفرستند و از نعمت سواد برخودار شوند. 
سال‌۱۳۴۴ پدرم به‌بهای نه چندان گزاف، شناسنامه‌ای برایم دست و پا کرد و نخستین بار مرا به همراه سایر بچه‌های سرگردان ایل به مدرسه دولتی عشایر‌ی فرستاد. چندسالی نگذشته بود که بار دیگر آوارگی و دربه‌دری آغاز شد. اما همسو با ترقیات روز‌افزون جامعه جهانی، ما هم رشد کرده بودیم. این‌بار، بار و بنه‌هایمان را به جای این که برپشت الاغ‌ها و اشترها ببندیم، بر باربند اتومبیل‌های باری بستیم و بی‌هدف مسیر ییلاق و قشلاق را طی کردیم. ازنظر شغلی نیز ارتقا یافته بودیم! دامداری را با شغل پر زحمت، اما شریف کارگری عوض کردیم و از فرمانده به فرمان‌بر تبدیل شدیم! در سن چهارده‌سالگی با داشتن مدرک ششم ابتدایی همراه پدرم به قشون کارگران مترقی کشور پیوستم و ابتدا در آثار باستانی بیشاپور کازرون، منشی و دستیار پرفسور گریشمن شدم و سپس به‌عنوان مأمور خرید در یکی از شرکت‌‌های راه‌سازی کارم را به‌گونه‌ای دیگر ادامه دادم. حقوقم تعریفی نداشت؛ اما از این‌که درآن سن و سال، مانند بزرگ‌ترها می‌توانستم «راهی» را برای هموطنانم هموار کنم خوشحال بودم. در پهنه زمخت و جنگلی «کوه پهن» فارس، رشته سیم‌های رنگینِ متصل به مواد منفجره که برای انفجار سنگ‌‌‌ و صخره‌های ستبر به کار می‌رفت، بیش از صدای مهیب دینامیت، توجه مرا به خودش جلب می‌کرد. می‌توانستم با چنین سیم‌های بی‌بها، برای خودم سرگرمی مناسب و لذت بخش رو به راه کنم؛ از درست کردن شلاق و کمربند تا کیف دستی و روکشِ خودکار و روشن کردن لامپ‌های کوچک. با نام و صدای وسیله‌ای به نام رادیو آشنا بودم؛ اما تصور این‌که روزی بتوانم یکی از این جعبه‌های سحرآمیز را داشته‌باشم، امری محال می‌نمود. حقوق یک‌ماهم را که صد تومان بود گرفتم و همراه پدرم به شیراز رفتم. شیراز بسیار زیبا بود. از بهشت چیزی کم نداشت. برق خیابان‌هایش چشم‌نواز و صورت مردمانش دلربا بود. برای نوجوانی صحرانشین و ایلیاتی، شهر یک رؤیا بود، اما رؤیای من چیزی دیگری بود. من دنبال صدای شهر می‌گشتم. به هرحال موفق شدم با مبلغی کمتر از نصف حقوقم، یک دستگاه رادیوی کوچک جیبی بخرم و به آرزوی کودکانه‌ام برسم. ارتعاش دلنشین و موسیقی‌یایی رادیو، دل کوچکم را درحسرت‌کده سینه‌ به تپشی ‌تازه انداخت. ذوق و شوق و شور و هیجان آن لحظه را نه با هیچ قلمی می‌توان نوشت و نه با هیچ زبانی می‌توان بیان کرد. رادیو را درجیب پیراهنم و درست برروی قلبم گذاشتم و به محل کارم برگشتم. سیاهی شب و سکوت مرگ‌بار، بار دیگر همه‌جا را فرا گرفت؛ اما من دیگر تنها نبودم. مهمانی تازه و همنشینی بی‌ادعا داشتم که همه چیز می‌دانست. عقربه ظریف و رنگین رادیو را به گردش در آوردم و وارد دنیای امواج شدم. من زبان بسیاری از آدم‌هایی را که در این جعبه جادویی صحبت می‌کردند، نمی‌دانستم؛ اما با تمام وجود، هستی و حیات را در همه‌جای ‌گیتی احساس می‌کردم. به این ترتیب من هم به مردم دنیا پیوستم و عضوی از یک خانواده بزرگ جهانی شدم. 
طولی نکشید که با رادیو شیراز احساس خویشاوندی نزدیک پیدا کردم. موسیقی محلی شیراز و بازگویی فرهنگ جذاب مردم این سامان، دریچه‌‌ای تازه به‌رویم گشود. دست به کار شدم و از فرهنگ مردم منطقه نامه‌ها به تهران نوشتم تا در برنامه فرهنگ مردم خوانده شود. وقتی گوینده رادیو نامم را بر زبان می‌آورد، از فخر سر به آسمان می‌ساییدم. اتفاق کم و کوچکی نبود. در‌حالی که شهرت و شوکت سران و بزرگان عشایر به دلایل سیاسی رو‌به افول گذاشته بود، نام محقر چوپان‌زاده‌ای گمنام حتی در سایر استان‌ها و شهرهای مرزی به گوش مردم می‌رسید. تغییرات جوی سبب شد تا با مشکل تازه‌ای روبه‌رو شوم. در طول روز فرستنده‌های عربی حوزه خلیج فارس با اعوجاج و نوسانات زیاد، ایستگاه رادیو شیراز را تحت تأثیر قرار می‌داد. بدون اینکه از اجزا و اصول فنی رادیو اطلاع داشته باشم، به فکر چاره افتادم و به کمک سیم‌هایی که پیش‌تر از آن سخن به میان آمد، تصادفاً امواج رادیو شیراز را تقویت کردم. مهرماه ۱۳۴۹به تهران رفتم و درمغازه‌ای پررونق مشغول کار شدم. به‌زعم خودم بهشتی بود که به سرزنشش می‌ارزید. صاحبان مغازه افرادی تحصیل‌‌کرده‌ بودند. با وجود این، از من تعهد گرفتند که بی‌وقفه و بدون اعتراض در مغازه کارکنم. در مقابل، من هم از آنان التزام گرفتم که ضمن پرداخت حقوق مکفی، اجازه دهند از ساعت پنج الی نه بعد از ظهر، درکلاس‌های شبانه شرکت کنم. نزدیک‌ترین دبیرستان شبانه، دبیرستان بابا طاهرِ تهران ‌پارس بود. اتفاقاً برادر مغازه‌دار یکی از دبیرانی بود که به‌شدت از نوشته‌های متفاوت من که حال وهوای محلی داشت، خوشش می‌آمد و به‌همین دلیل، در یکی از زنگ‌های استراحت دستم را گرفت و نزد مدیرآموزشگاه برد که قهر و غضب و بیگانگی با فرهنگ و ادبیات از سر و صورتش می‌بارید. هنگامی‌ که آقای مدیر مرا همراه دبیر مذکور دید گفت: اگر مرتکب خلافی شده تا حسابی تنبیهش کنم! وی جواب داد: خیر قربان! این آقا پسر را آورده‌ام که خدمتتان معرفی کنم. من فکر می‌کنم این بچه ایلیاتی در آینده نه چندان دور یکی از نویسندگان به‌نام کشورخواهد شد! قهقهه و مضحکه آقای مدیر و همکارانش را که در دفتر مشغول خوردن چای بودند، هرگز فراموش نمی‌کنم. عصر همان روز شاهد درگیری تعدادی از چریک‌های مخالف رژیم شاه بودم که مخفی‌گاهشان توسطه نیروهای انتظامی‌ به رگبار بسته شده بود. از سیاست و عللِ این قبیل کشمکش‌ها چیزی نمی‌دانستم؛ اما درآن روز، این سؤال در ذهنم نقش بست که چرا افراد یک کشور که حکم اعضای یک خانواده را دارند، باید روی هم اسلحه بکشند؟ در همین‌باره صفحه‌ای مطلب نوشته بودم که سبب شد پایم به دفتر مدیر کشیده شود؟ شاید این حادثه، یکی دیگر از عواملی بود که مرا برای نوشتن ترغیب و تشویق کرد. به هرحال، درآن سال موفق شدم مدرک کلاس نهم را از پایتخت کشور به چنگ آورم و سال بعد وارد دانشسرای عشایری شیراز شوم. پس از گذراندن دوره دانشسرا، راهی آذربایجان شرقی شدم تا به تعلیم و تربیت کودکان ایل شاهسون بپردازم. روستاهای دشت مغان از نظر کشاورزی و امکانات ابتدایی به مراتب پیشرفته‌‌تر از روستاهای فارس بودند. در طول چهار سالی که درآن خطه مشغول تدریس بودم، به روزنامه و مجله دسترسی پیدا کردم و به خواندن کتاب‌ها و نشریات طنز و رمان روی آوردم. طولی نکشید که به جمع طنز‌نویسان جوان یکی ازمجلات وزین کشور پیوستم. 
‌انگیزه و شوق ادامه‌ تحصیل پس از هشت‌سال دوباره مرا راهی تهران کرد. این‌بار متأهل بودم و دو‌فرزند خردسال هم داشتم. کلبه‌ا‌ی را در جنوبی‌ترین نقطه تهران اجاره کردم. مالک منزل فروشنده بلیت خط واحد و اهل اسکوی آذربایجان بود. هم‌زبان بودیم، هم‌دل هم شدیم. مختصر وسایلی از شیراز به تهران برده بودم. لابد با مشاهده امکانات محدودی که داشتم، دلش به‌حالم سوخت و تلویزیونی کوچک و خوش ترکیب به صورت قسطی برای بچه‌هایم خرید. 
برای تلویزیون بچه‌ها، نوعی سیم رابط خریدم تا بتوانیم در روزهای تعطیل که معمولاً به شمال می‌رفتیم، با استفاده از برق اتومبیل، برنامه‌های تلویزیون را تماشا کنیم. نخستین ‌بار که فیش رابط را وارد جای فندک اتومبیل کردم، دود سیاهی از تلویزیون، و آهی سوزناک از نهاد من به هوا برخاست. 
 اگرچه اتومبیلم رادیو داشت؛ اما گزارش اغتشاشات و ناآرامی‌های کردستان، تحرکات حزب کومله و دمکرات، در‌گیری‌های پراکنده محلی و تحولات پی‌در‌پی انقلاب چیزی نبود که به عنوان دانشجویی فعال بتوانم بی‌تفاوت باشم و تصاویرخبری آن‌ها را نبینم. چاره‌ای جز تعمیر تلویزیون نبود. تلویزیون را به تعمیرگاهی در یاخچی‌آباد سپردم. پس از سه‌روز آماده استفاده بود. یک‌صد و بیست تومان هزینه تعمیر پرداختم و با سلام و صلوات آن را به منزل آوردم. دوباره موش و گربه‌های ‌کارتونی به تعقیب وگریزهم پرداختند و بچه‌هایم را غرق شادی و سرورکردند. صد و بیست تومان، پول کمی نبود. حس کنجکاوی‌ام گل کرد و تصمیم گرفتم پشت تلویزیون را بازکنم و به‌دنبال محل معیوب بگردم. چهار قطعه‌ سیاه چند میلی متری را کنار هم مشاهده کردم. آثار لحیم کاری به خوبی پیدا بود. ظاهراً آقای مهندس فقط یکی از آن‌ها را عوض کرده بود. نام قطعه را نمی‌دانستم؛ اما فکر نمی‌کنم در آن روز بیش از پنج ریال قیمت داشت. این‌کار به‌شدت مرا متأثر کرد. همان روز تصمیم گرفتم این فن و حرفه را بیاموزم؛ اما نمی‌دانستم ازکجا باید شروع کرد؟!
 سال ۱۳۵۹ انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌های تهران و سراسرکشور به‌وقوع پیوست و دانشگاه‌ها تعطیل شد. به شیراز بازگشتم. نخستین جایی که سراغش را گرفتم، مرکز آموزش فنی و حرفه‌ای بود. در کلاسی ثبت‌نام کردم و مشغول فراگیری اصول علمی تعمیر رادیو تلویزیون شدم. حدود یک‌سال و اندی طول کشید تا سه مرحله مقدماتی، متوسطه و عالی را با موفقیت پشت سر گذاشتم و با اخذ مدرک تکنسینی، به جمع تعمیرکاران شیراز پیوستم. هیجده‌ سال تعمیرکار بودم. همه‌چیز تعمیر می‌کردم؛ از اسباب‌بازی و جارو‌برقی و تلفن گرفته تا رادیو و تلویزیون و ویدئو. روزگارم به خیر و خوشی می‌گذشت و برخی شب‌ها تا صبح کار می‌کردم. از نتیجه کارم بسیار راضی بودم و تصور می‌کردم به خطا معلم شده‌ام. اگر ادعا کنم که نخستین روزنامه نگار و اولین تعمیرکاردستگاه‌های الکترونیکی ازایل قشقایی فارس بودم، شاید مبالغه نکرده‌ام. آخرین مسئولیتم در آموزش و پرورش، مدیریت دبیرستان شبانه‌روزی و مرکز پیش‌دانشگاهی بود. قبل از این‌که بازنشسته شوم، به موجب ابلاغ جناب وزیر، به مدت ۴۸ ساعت مدیرکل‌ آموزش و پرورش عشایر کشور شدم؛ اما خوشبختانه مسئولان امر زود متوجه شدند و لابد پیش از آن‌‌که در آموزش و پرورش فاجعه‌ای رخ دهد، محترمانه معزولم کردند! از همکارانم که از دوازده استان کشور برای گرفتن پست و مقامی در خور به صف ایستاده بودند، عذرخواهی کردم و بازنشسته شدم. به خانه‌نشینی عادت نداشتم؛ پس از بازنشستگی، علاوه بر فعالیت رادیو، تلویزیونی، مدتی مدیر مدارس غیرانتفاعی پالایشگاه جم بودم. دریچه‌ای جدید به رویم بازشده بود. تازه داشتم رنگ و رمقی پیدا می‌کردم که یکی از شاگردانم که حالا دیگر سری از بین سرها درآورده بود، با وعده‌های توخالی و بلند پروازانه، مرا به شیراز کشاند. پس از یکی دو ماه فعالیت، باوجود زرق و برق و میز و منشی و معاون و مستخدم که برایم تدارک دیده بود، او را رها کردم و عطایش را به لقایش بخشیدم. 
دو سه سالی کتاب‌فروش شدم. آرام و قرار نداشتم. گم شده‌ای داشتم! چشمم به یک بنر تبلیغاتی افتاد. علم و دانش را چون کالایی مصرفی تبلیغ کرده بود. اگرچه از این تبلیغ سبُک و سخیف چندان خوشم نیامد، اما همان‌جا تصمیم گرفتم در آستانه شصت سالگی یک‌بار دیگر پشت نیمکت دانشگاه بنشینم. هرچند به وصله‌ای ناجور شباهت داشتم، اما همراه خیل جوانان داوطلب تحصیل، در کنکور سراسری شرکت کردم و از دانشگاه دولتی مازندران سر در آوردم. بدون وقفه و تعلل، کارشناسی ارشد را به پایان بردم و در بین ورودی‌های آن سال، نخستین کسی بودم که از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم. ۴۸‌ساعت بعد خبر قبولی‌ام در مقطع دکترا روی سایت قرار گرفت. این‌بار، دانشگاه علوم و تحقیقات تهران را برگزیدم و در رشته جامعه‌شناسی مشغول تحصیل شدم و آن را هم بدون تأخیر در وقت مقرر به پایان بردم و به شیراز بازگشتم. »
‌توفیقات علمی و فرهنگی استاد رجایی‌پناه:
دکتر محسن رجایی‌پناه علاوه‌بر احراز رتبه‌های برتر و مکرر داخلی، در زمینه فرهنگی و تولید برنامه‌های رادیو تلویزیونی دارای افتخارات بسیار برای قوم قشقایی است. وی در سال‌۲۰۰۳ در چهلمین جشنواره اتحادیه رادیو تلویزیون‌های آسیا و اقیانوسیه که با شرکت ۵۰‌کشور در استانبول ترکیه برگزار شد، به‌عنوان نویسنده برتر، موفق به اخذ لوح زرین شد. همچنین در سال ۲۰۰۵ در ششمین جشنواره بین‌المللی تولیدات رادیویی که به میزبانی صداوسیمای جمهور‌ی اسلامی ‌ایران در زیبا‌کنار گیلان برگزار شد، بین ۹۰‌کشور جهان، رتبه نویسنده برتر را کسب کرد. 
استاد رجایی‌پناه در نقش تهیه کننده، نویسنده و گزارشگر، به مدت ۵‌سال با رادیو و تلویزیون مرکز فارس همکاری داشت و برای ۹برنامه متفاوت، متن و مطالب اجتماعی تهیه می‌کرد، وی بعدها به‌عنوان ناظر پخش صدا منصوب شد تا در رژی «‌استودیو» رادیو برنامه‌های زنده و تولیدی را نیز رصد کند. 
استاد رجایی دررشته مردم شناسی و جامعه شناسی یک متخصص و یک تحلیلگر به تمام معناست. کمک‌های صلح‌طلبانه و خیرخواهانه وی به‌ویژه در حل و فصل مناقشات محلی، نهادهای اجتماعی و عشایری بسیار گسترده و ستودنی است. به همین بهانه نیز در سال ۱۳۹۵موفق به دریافت تندیس زرین و لوح تقدیر ملی فداکاری تشکل‌های دانشجویی از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. او در مقطع دکترا، مدیر مسئول و عضو هیئت مؤسس کانون فرهنگی«هنر بدیع» دانشگاه علوم و تحقیقات تهران نیز بوده است. از دیگر فعالیت‌ها و حوزه‌های کاری وی می‌توان به مدرسی دروس کارگاهی زیرشاخه‌‌های مختلف جامعه‌شناسی، آموزش خانواده، جامعه‌ شناسی انحرافات جنسی، اصول وفنون علمی‌نگارش‌، تدریس زبان ترکی قشقایی در فضای مجازی و حقیقی، عضویت در مجمع دانش‌آموختگان دانشگاه مازندران، کارشناسی برنامه‌های صدا و سردبیری مجله گون آچماق اشاره کرد. سخنرانی‌های نافذ و اثر بخش این چهره فرهیخته قشقایی در مجالس و نشست‌های علمی‌ و فرهنگی شایان توجه است. 
‌آثار منتشر شده استاد دکتر رجایی‌پناه:
آثار و تألیفات این نویسنده ذوق آفرین بسیار است. در اینجا به ذکر نام و مختصری از مشخصات برخی تألیفات ارزنده وی می‌پردازم. 
۱. تحقیق میدانی مطالعات جامع زیست بوم‌های عشایری(با همکاری شرکت پویش جنوب و پشتیبانی مالی اداره کل امور عشایر فارس- ۱۳۷۴)۲.  آی سودا (مجموعه شعرترکی قشقایی) ۳. یاغار بولوت(مجمو‌عه شعر ترکی- فارسی) ۴. ‌از جهاد تا شهادت(تحقیق میدانی) ۵. ‌یان باخما مجموعه شعر ترکی، فارسی ۶. ‌نخبگی علمی ‌و عوامل اجتماعی (تحلیل جامعه‌شنا‌ختی(پایان نامه کارشناسی ارشد) ۷. ‌نشانه‌ها و چگونگی بازتاب «محرومیت نسبی» (Relative Deprivation) در آثار شعرای معاصر قشقایی (رساله دکترا). 
‌کتاب‌های آماده چاپ دکتر محسن رجایی‌پناه‌:
 استاد رجایی‌پناه آثار و تألیفاتی آماده چاپ دارد که کتاب‌های ۱. هویت و قومیت با رویکرد جامعه‌شناختی ۲. ‌از دیلم تا دیلمان مجموعه داستان مبتنی برخاطرات شخصی
‌۳. ‌نمایشنامه‌های طنز و کوتاه رادیویی اجرا شده(۲جلد حدود ۷۰۰صفحه در قطع وزیری)
۴. ‌اصول تهیه‌کنندگی و برنامه‌سازی دررادیو(طرح درس شخصی) ۵. ‌نگارش فیلمنامه‌های مستند و نمایشنامه‌‌های ملهم از موسیقی مقامی ‌قشقایی و... از جمله آنهاست. 
‌برخی عناوین مقالات علمی ‌استاد رجایی‌پناه:
مقالات بسیاری ازدکترمحسن رجایی‌پناه درنشریات استانی و ملی به‌چاپ رسیده که به ذکربرخی ازاین عناوین اشاره‌ای مختصرمی‌شود. ۱-‌ چالش‌های اشتغال زنان مهاجر قشقایی در محیط‌های شهری (دانشگاه اهواز- نمایه شده در سیویلکا) ۲-‌ ضرورت ایجاد پارک‌های آموزشی، تفریحی کودک در کلان شهرها (دانشگاه پیام نور یزد) ۳- تحلیل جامعه شناختی قشربندی اجتماعی و نحوه گذران اوقات فراغت در ایل قشقایی(دانشگاه مازندران، سمینار) ۴- ترجمه بیش از بیست مقاله علمی ‌به سفارش مراکز علمی ‌و تحقیقاتی از جمله:
۵- خانواده درمانی به‌عنوان یک فرآیند انسان‌پروری مبتنی برگفتار(2015) ۶- تحلیل سیاست آموزش و پرورش فدرال آمریکا از سال 1949 تا 2009. ۷- تفاوت رویدادهای ورزشی بین گردشگران زن و مرد(نوشته یو. جو. چن) ۸- ترجمه ۹۹‌داستان کوتاه انگلیسی به فارسی(از نسخه اصلی آکسفورد) ۹- جامعه‌شناسی اوقات فراغت(By: Sunita Puri and vin conn Adams) مقاله ژورنالی ۲۰۱۱
۱۰- علوم اجتماعی و بهداشت، از انتشارات سازمان یونسکو ۱۱- باز ترجمه کتاب دانشگاهی: معماری سبز یا زمردین (Emerald Architecture) مجموعه مقالات معماری و... لازم به ذکر است که رجایی‌پناه پیش از آن‌که خود اقدام به تألیف کتاب و مقالات علمی ‌نماید، از سال۱۳۷۳ تاکنون به‌طور مستمر به‌عنوان ویراستار محتوایی مشغول فعالیت است و حدود ۸۰جلد کتاب کودک و نوجوان، عمومی ‌و خانواده، بهداشت و پزشکی، جغرافیا و مسائل شهری، روانشناسی، رمان، شعر، قصه و داستان و کتب دانشگاهی را ویرایش کرده و در اغلب موارد به بازنویسی، بازترجمه، مقدمه نویسی و حاشیه‌پردازی نیز، مبادرت نموده است. 
‌برخی از کتاب‌های ویرایش و یا بازنویسی شده توسط دکتر رجایی‌پناه:
استاد دکتر محسن رجایی‌پناه از ویراستاران برجسته زبان ‌فارسی است. آشنایی کامل او با دستور زبان فارسی و ترکی و فراوانی و گستردگی دامنه لغات وی باعث شده وی در ردیف بهترین ویراستاران معاصر کشورمان قرار گیرد. برخی آثار و تألیفاتی را که وی ویرایش علمی ‌و یا بازنویسی کرده عبارتند از: 
قصه‌های شیرین ایل(متل‌های کهن قشقایی) نویسنده دکتر علی اکبر طاهری‌، مرا بخوان تا آرام گیری (نرگس‌هاشمی‌مهر)، فریاد بی‌صدا (مریم زارع خلیلی) بازنویسی رجایی‌پناه، حس عشق (رضا صدر برشنه) بازنویسی و ویرایش، آموزش شیرینی‌‌های خانگی به زبان ساده(لیلا عابدی) بازنویسی، فرهنگ عامه طایفه ایلخاص باصری (آیین‌ها، باورها، مثل‌ها، ضرب‌المثل‌ها وادبیات شفاهی) (علی اکبری)‌، شهر‌نشینی شتابان و کلان شهرها: ضرورت مدیریت اطلاعات فضایی(مترجمان: دکترمهدی قرخلو و دکتر سهراب امیریان)، دیوان کامل میرزا مأذون قشقایی (ابوالفضل جعفری)، ورزش و بازی در ایل قشقایی (امراله یوسفی)، دبیرستان عشایری در گذر زمان (امراله یوسفی)، صفحه آفتاب (رضا صدر برشنه) بازنویسی و ویرایش، رمان تقدیر(نازنین بیات) ، دیوان عطایی کشکولی(‌سراینده زنده یاد عزیزاله عطایی) به اهتمام شارخ عطایی کشکولی، با مقدمه و ویرایش رجایی‌پناه، مرا بخوانید موفق شوید (قدرت اله ستایش)، گل رخ(مریم رضایی حیدری)، مدیرکل افسانه‌ای(امراله یوسفی) مقدمه و ویرایش، ام اس پایان راه نیست(معصومه غریبی) بازنویسی و ویرایش، مهاجرت و اسکان عشایر (دکتر مهدی قرخلو)، کاربرد کامپیوتر در علوم انسانی(دکتر مهدی قرخلو)، ازایل تا اتاوا (دکتر مهدی قرخلو)، سیر حکمت و عرفان در ادبیات قشقایی(فضل الله علی نژاد) مقدمه و ویرایش، تخته سیاه تفنگم، گچ سفید فشنگم (ابراهیم بابادی بختیاری) مقدمه و ویرایش، مدرنیسم انتقادی(چارلز جنکز) بازترجمه و ویرایش و ده‌ها عنوان دیگر. 
‌مختصری از آثار استاد دکتر رجایی‌پناه:
۱- مطالعات جامع زیست بوم‌های عشایری، نویسنده: محسن رجایی‌پناه و مهندسین مشاور شرکت پویش جنوب‌، چاپ محدود و کاربردی توسط اداره کل امور عشایراستان فارس(وزارت جهاد سازندگی) ۱۳۷۴. تعداد صفحات: ۲۸۷، قطع رحلی. این کتاب که حاصل تحقیق میدانی است، مطالعات مکان‌یابی را از جنبه‌‌های مختلف بوم‌شناسی، اقلیم، خاک، منابع زیرزمینی، منابع طبیعی، چینه شناسی و زمین شناسی برای اسکان طایفه دره شوری مد نظر داشته و در ۷فصل تنظیم شده است: فصل اول: اوضاع جغرافیایی و طبیعی زیست بوم عشایری، فصل دوم: هواشناسی و اقلیم، فصل سوم: اوضاع اجتماعی، فصل چهارم: اوضاع اقتصادی و منابع عمده معیشت‌، فصل پنجم: منابع و امکانات محلی، فصل ششم: امکانات زیربنایی، فصل هفتم: برنامه‌‌ریزی و توسعه. ۲‌- یاغار بولوت (ابربارانی) سراینده: محسن رجایی‌پناه‌، چاپ اول: ۱۳۸۹، تعدادصفحات:۲۲۴، مجموعه حاضر سومین اثر این شاعر و نویسنده است که شعرهایی با مضمون: وطنی، عاشقانه، اجتماعی و... در چهار بخش با عنوان‌های«گوناگون»، «طنز»، «مرثیه‌ها» و «شعرهای فارسی» تنظیم شده است. آنچه در این مجموعه خواهید خواند، در واقع بازتاب رخدادها و جریان‌‌هایی بوده است که در محیط کار، هنگام سفر و یا در برخورد با افراد و طبقات اجتماعی برای مؤلف پیش آمده است و سبب شده تا واکنش‌‌های ذهنی‌‌اش را در قالب جملات منظوم روی کاغذ بیاورد. لازم به ذکراست که تمام شعرهای این مجمو عه، به جز بخش چهارم، به زبان ترکی قشقایی سروده شده است. ۳ - مجموعه شعر «آی سودا»(ماه درآب) سراینده‌: محسن رجایی‌پناه، چاپ اول:۱۳۸۱، تعداد صفحات: ۱۱۶. در این مجموعه ترانه‌های محلی، طنز و مرثیه قوم قشقایی گردآوری شده است. به عبارت دیگر، شاعر مشاهدات و احساس خود را که ناشی از تعلق خاطر به فرهنگ ایلی است، در قالب شعر ترکی قشقایی عرضه کرده است. در آغاز کتاب، نکاتی در باب رسم‌الخط و قواعد نگارش زبان ترکی فراهم آمده است. برخی از اشعار و ترانه‌های این شاعر توسط هنرمندان و‌ خوانندگان قشقایی قالب موسیقی‌‌یایی یافته‌اند. «آی سودا» شامل سه بخش است. 
بخش نخست شامل قوشما(غزل)، ترانه و گرایلی ، بخش دوم شامل مجموعه‌ای از طنزها، بخش سوم شامل مرثیه در ایلات قشقایی استان فارس ۴‌- جهاد تا شهادت(فرازهایی از زندگی جهادگر شهید، غریبعلی حمزوی) نویسنده: محسن رجایی‌پناه، چاپ اول:۱۳۹۶، تعداد صفحات: ۱۶۸،‌ انتشارات ستارگان درخشان اصفهان، کتاب «از جهاد تا شهادت» زندگی جهادگری شهید را از زوایای مختلف بررسی و به‌تصویر کشیده است. این کتاب که مقدمات آن ازسال ۱۳۹۴ رقم خورده بود، با قلم شیوا و عبارات رسای نویسنده و با همکاری مجدانه اعضای خانواده و بستگان وی تدوین شده است. کتاب حاضر در تابستان‌۱۳۹۶با حضور گسترده مردم زادگاه شهید (روستای ورق)، و مسئولین شهرستان‌های مجاور طی مراسمی‌ بسیار با شکوه رونمایی شد. غریبعلی حمزوی متولد سال ۱۳۳۶ است که پس از رنج و مرارت فراوان، همراه با کار کشاورزی و باغداری از هنرستان کشاورزی موفق به اخذ دیپلم می‌شود و در قسمت کمیته کشاورزی به عنوان مسئول واحد مرتع در دهستان وردشت سمیرم مشغول به کار می‌شود. وی علاوه بر شرکت در تظاهرات و مبارزات انقلابی سال ۱۳۵۷ و تحمل زندان و شکنجه، در دوران پس از انقلاب در جهاد سازندگی منشاء خدمات فراوان برای مردم محروم منطقه به‌ویژه درزمینه ترویج کشاورزی و توزیع مایحتاج مردم بوده است. وی با داشتن زن و فرزندا‌نی که نیاز شدید به مراقبت و حمایت مالی و روحی داشته‌اند، در دی ماه‌۱۳۶۵ از طریق پشتیبانی جنگ جهاد شهرستان، عازم منطقه جنگی شلمچه می‌شود و در سیزدهمین روز از بهمن سال۱۳۶۵ در حین سنگر‌سازی در عملیات والفجر منطقه شلمچه در اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود تا در کنار برادر شهید خود، نجاتعلی رامین نیا، رخ در نقاب خاک کشد. کتاب در قالب زندگی‌نامه مستند، مبتنی بر مصاحبه باز، تحقیقات میدانی و با تکیه بر شماری اسناد مکتوب به‌رشته تحریر درآمده است که قالب و محتوای خاص خود را دارد و به خوبی زندگینامه ارزشمند و سراسر پر‌تلاش و خالصانه شهید را به‌عنوان یک جهادگر نمونه، پدری دلسوز، امین بیت‌‌المال و سرانجام به‌عنوان یک رزمنده جان بر کف نشان می‌دهد. هدف نگارش کتاب، شرح زندگی بی‌‌تکلف انسانی است که در جامعه ایلی به دنیا آمده، با محرومیت‌های عصر خود دست و پنجه نرم کرده، به مدد ایمان قوی و عزم راسخ خویش، از تنگناهای زندگی عبور کرده، آگاهانه در وادی عشق قدم نهاده و سرانجام به درجه رفیع شهادت نائل آمده است. نویسنده با توجه به خلاءهای اطلاعاتی و مقطعی موجود در زندگی شهید، از فصل‌بندی رایج در کتاب‌‌های پر‌حجم و قطور، اجتناب کرده و همه مطالب گردآوری شده درباره شهید را برمدارخط سیر زندگی شهید(از تولد تا شهادت) آورده است و در انتها تصاویر و اسناد شهادت این شهید را ضمیمه اثر کرده است. 
۵‌یان باخما(نیم نگاه)مجموعه شعرترکی و فارسی‌، نویسنده و سراینده: محسن رجایی‌پناه، چاپ اول: ۱۳۹۷، تعداد صفحات: ۲۰۸، این کتاب منتخبی از اشعار پیشین و سروده‌های جدید است. سراینده در این کتاب، با مضامین و قالب‌های مختلف شعر قشقایی، شعر سروده که از حلاوت و لطافت و روانی خاص برخوردار است. آساناک‌ها(ترانه‌ها) و قوشما یا غزل‌ها و پنج بندی‌های این شاعر که ملهم از سروده‌های استاد شهریار است، از نظر محتوی و آرایه‌های ادبی بسیار زیباست. رجایی‌پناه خود می‌گوید: «در قالب‌‌های شعر فارسی، به دوبیتی‌های باباطاهر علاقه خاص داشتم وبسیار تأثیرپذیرفتم.‌»به عنوان نمونه:
سر راهت گذر کردن چه حاصل
تورا یک‌دم نظر کردن چه حاصل
 تـو کـه با ما سرسازش نـداری
 ازین اما، اگر کردن چـه حاصل 
و یا آساناک‌ها:
دردیمی ‌داغا دئدیم
یاندیران «یاغا» دئدیم
گؤزلریم بولوت کیمین
آغلاییب یاغـا دئدیم
ساری اَکین بیچمک ایستئیر
مئی دوداغینگ ایچمک ایستئیر
منیم کیمین عـاشق اولان
جـانی بـاشدان گچمک ایستئیر
‌برخی از دیگر موفقیت‌های این پژوهشگر قشقایی:
‌کسب مقام نخست رسانه و روستا(‌کرمان)، کسب مقام دوم مستند روستایی(تهران)، دریافت تندیس بلورین «‌‌نویسندگان مؤلف» صدا و سیما(مرکز سمنان)، دریافت لوح تقدیر نویسندگان برتر صدا و سیما (اصفهان)، کسب رتبه دوم طنزپردازان رادیو فارس، کسب رتبه نخست شاعران عشایر کشور( تهران) فرهنگسرای خاوران، کسب رتبه دوم جشنواره «طنزوک» جشنواره طنز استان بوشهر، کسب رتبه ممتاز شاعران بومی‌سرا، جشنواره دانشگاه علوم پزشکی شیراز، دارای گواهی‌نامه تخصصی مستند گزارشی از کارگاه مشترک ایران، بی بی سی، ۲۰۰۵ گیلان، اخذ گواهی نامه مخاطب شناسی از کارگاه تخصصی خانم دکتر والترد آختن (معاون رادیو دویچه وله آلمان)، ۲۰۰۵ ، زیبا کنارگیلان، دوبار منتخب بازنشسته استان به‌دلیل تألیفات وفعالیت‌های فرهنگی، هنری. 
سخن پایانی:
درمیان قوم با فرهنگ و متمدن قشقایی و عشایر شریف و نجیب فارس، افرادی کار آمد و موفق همچون جناب استاد جایی‌پناه کم نیستند امابه جهت حُسن تواضع و فروتنی‌اشان کمتر به‌عموم معرفی شده‌اند. بزرگی چون رجایی‌پناه که در عرصه رسانه وهم فیلم‌سازی، نویسندگی متون هنری تبحری خاص و تجاربی ارزنده دارد و ازسوی دیگر شاعر و نویسنده‌ای بزرگ است را باید از نزدیک دید و او را باهنرهای آراسته به صفات عالیه انسانی بهتر شناخت. امیدآنکه زمینه‌های معرفی وشناخت بهتر و بیشتر فرهیختگانی چون او در رسانه‌های دیداری و نوشتاری بیش از گذشته فراهم آید. 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی