[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۵۲۶
  • دوره جدید

شکوه نوستالژی از حنجره لاله‌زار، روزنامه شیراز نوین

رضا یزدانی با سازهای آکوستیک به شیراز آمد
شکوه نوستالژی از حنجره لاله‌زار
دنیای‌ کارتونا قشنگ‌ دنیای‌ ما سیاه‌ و زشت‌

 

شیرازنوین- سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

شاید جنس صدای رضا یزدانی در عرصه موسیقی ایران بی‌همتا باشد. او به‌سان بسیاری از همتایانش صداسازی نمی‌کند و برای اوج‌ها و فرود‌ها، به جای آنکه به دستگاه‌های دیجیتالی و فیلترها متوسل شود، به سراغ تارهای صوتی و قدرت مقهورکننده‌ای می‌رود که در حنجره‌اش نهفته است. اما مخالفان یزدانی هم انگشت‌شمار نیستند. آن‌ها بر این باورند که در اشعار و آوای آوازه‌خوان لاله‌زار، نوعی خشونت کلامی و مفهومی به همراه طیفی از ناامیدی نهفته است و در وضعیتی که جامعه به امید نیاز دارد، نباید به افسوس‌پراکنی در عرصه مدنی پرداخت. با وجود ستایش طرف‌داران تیفوسی و مذمت منتقدان، باز هم می‌توان ادعا کرد که سبک یزدانی از عهده هر خواننده‌ای برنمی‌آید و می‌توان از او به عنوان یکی از منحصربه‌فردترین آوازه‌خوانان ایران که توانایی شگفت‌انگیزی در نوستالژیک شدن دارند، نام برد. از سوی دیگر، ترکیب کیمیایی با یزدانی هم چه ترکیب اصل و ماندگاری شــده است. خالق رضاموتوری، با دیالوگ‌هایش بر خاطره‌های مخاطب چکش می‌زند و آوازه‌خوان لاله‌زار شیفته خاطره‌بازی، مردانگی و زندگی با نوستالژی‌هاســت. کیمیایی هم دهه‌های زیادی است که قهرمان‌ها و بن‌مایه‌های قصه‌هایش را تغییر نداده و از ریشــه‌کنی قهرمانانش با نارنجک‌های دست‌ساز هراســی ندارد. او با جسارت قیصر، سلطان، امیرعلی و اسفندیار را در میان سطرهای سناریو ناجوانمردی‌ها می‌کشد و مرسدس‌های اغواگر را به آتش می‌کشد. رضای یزدانی هم در عین حالی که راک و جاز خوب می‌نوازد و در پاپ متبحر است، بارقه‌هایی از رادیکالیسم و افراطی‌گری و افسوس در میان واژگان اشعارش مشهود است و ترانه‌هایش را به گونه‌ای برمی‌گزیند که مهر تأییدی بر وام‌داری او بر گذشته باشد. آخر، یزدانی سراپا شــیفته موج نو قیصر، گریز از مدرنیته و برخاسته از مکتب کیمیایی است. وجه مشترک خالق سلطان و آوازه‌خوان لاله‌زار در ســلیقه یکتای هوادارانشان خلاصه می‌شود. گروهی از آن‌ها، هجمه پرشور نوستالژی‌ها را برنمی‌تابند و به دنبال کارهای روان‌تر و پایان خوش هســتند و جرگه‌ای، شیفته رجعت به دهه چهل و پایان قهرمان فیلم با کلت خوش‌صدایش می‌شوند. ارادت و شیفتگی آوازه‌خوان به اسطوره سینمایی‌اش تا جایی پیش رفته که در فیلم خوب حکم نقش آوازه‌خوان رستوران رئیس را با جان و دل می‌پذیرد و با همه شهرت و  آوازه‌اش، ابایی از کافه‌خوانی ندارد. در نگاهی کلی، می‌توان ادعا کرد برای تنوع سبک‌های موسیقایی و ســینمایی ایران، حضور امثال یزدانی‌ها و کیمیایی‌ها ضروری به نظر می‌رسد؛ چراکه آن‌ها در یکایک بیت‌ها و مصرع‌ها به اصالت‌ها و باورهای گرانمایه‌ای اشاره می‌کنند که در هجوم مدرنیته دچار زوال شده و مسیر اضمحلال را می‌پیمایند. مسعود کیمیایی، شیفته سنت‌ها، مردانگی‌ها و آزادگی‌هاست. او اعتراضش را با مثال‌های خرد نشان می‌دهد. کیمیایی ماهیت غذا بودن پیتزا را انکار می‌کند و معترض گنجاندن خوراکی‌ها در کارتن کفش اســت و از آن، برای نشان دادن نوکیسه‌های متمول و آقازاده‌های لاکچری بهره می‌برد. یزدانی هم با علم کردن مردی در کوچه ملی که سی‌سال پیش ســاعتش یخ زده، به نشــانه‌های مذموم مدرنیته معترض است و بر این باور است که نباید مقهور جذابیت‌های پوشالی دوران پرطمطراق شد. هیچ یک از این دو هنرمند به رویدادهای سیاســی بی‌تفاوت نیستند و همواره در آثارشــان به تحلیل حوادث پیرامون در پرتو ابعاد هنری پرداخته‌اند. کلام کیمیایی دراین زمینه، جسور و بی‌پیرایه است و یزدانی در میان واژگانش، ایهام‌ها و کنایه‌هایی مستتر می‌کند تا دلمشغولی‌هایش را به صورت دوپهلو ادا کرده باشد. عاشقیت‌های آن‌ها در کالبد هنر نیز همتایی ندارد. مفهوم دلداگی از نگاه کیمیایی، سرنوشتی جز نرسیدن و ناکامی ندارد و قهرمان داستان‌های سلطان، رضاموتوری، اعتراض و مرسدس درحالی‌که سراپا شیفته معشوق است از او دل بریده و برای ادای دین به رسالت خطیری که پیشرو دارد، زمین و زمان را به هم می‌ریزد؛ یعنی همان کاری که قیصر و سلطان و بقیه قهرمانان خالق جسدهای شیشه‌ای بر انجام آن اصرار می‌ورزند. در شعر یزدانی هم عشق با همه خوبی‌هایش دیگر تمام شده و حالا وقت نوستالژی شدن در لاله‌زار و کوچه ملی فرارسیده است؛ قهرمان‌های یزدانی و کیمیایی از لاله می‌گذرند، بغض ترانه به همراه همه خاطرات گذشته می‌ترکد و در میان ناله‌های ساکسیفون گم می‌شود. خشــونت خیابانی هم از تم‌های اصلی هر دوی آن‌هاست. قهرمان نفس‌بریده گوزن‌ها با چاقوی ضامن‌دار دسته‌سفیدش به سراغ ساقی دراگ می‌رود و او در هشتی خانه کلنگی با ضربه‌های متعدد کارد می‌کشد. شاید روح پریشانش به آرامش برسد و انتقام همه حقارت‌ها و فروپاشی‌هایش را از او گرفته باشد. حنجره خش‌دار آوازه‌خوان لاله‌زار هم به یاری او آمده اســت تا با آن صدای سفت و محکم، در ستایش جوانمردی فریاد بزند. از میان واژگانی که شاعر برگزیده است هم نباید به سادگی عبور کرد. اندیشه فولادوند به همراه یغما گلرویی، به یاری آوازه‌خوان آمده‌اند تا او را برای هوداران تیفوسی‌اش دست‌نیافتنی‌تر کنند. در نگاه هر دوی آن‌ها، نشانه‌هایی از شیفتگی و ادای دین به عهد سنت یافت می‌شود؛ روزهایی که خانه‌های چشم‌نواز جای خود را به اتوبان‌های سرد و بی‌روح نداده بود و رفاقت‌ها در پرتو ایثار، معرفت و ازخودگذشــتگی به مفهوم می‌رسید. اگرچه کیمیایی و یزدانی چندان مقبولیت عمومی نیافته‌اند و در صدر لیست بفروش‌های این روزها قرار نمی‌گیرند؛ هنوز هم به خوبی می‌توانند هواداران تیفوسی‌شان را با عروقی سرشار از آدرنالین و احساس رضایت ناب از سالن نمایش بدرقه کنند و مخاطبان را تشنه آثار و آلبوم‌های جدیدشان خواهند گذاشت. ترکیب اصل و همگونی همانند کیمیایی - یزدانی، برای بهتر شدن حال هنر ایران خوب اســت. هرچند طیف عظیمی از مخالفان و منتقدان آن‌ها را به افراطی‌گری، مخاطب‌ستیزی، ایستایی، واپس‌گرایی و مضامینی از این دست متهم کرده و امیدی هم به تغییر رویه آن‌ها ندارند؛ با این حال فیلم‌های کیمیایی و کنسرت‌های یزدانی بی‌مخاطب نمی‌ماند و در هر گوشه‌ای از این سرزمین، مخاطبان زیادی از جنس کردان و زنان کوچه ملی دارند. رضا یزدانی در تعطیلات آخر هفته، این‌بار با سازهای آکوستیک و کنسرت آنپلاگد مهمان شیرازی‌ها بود و برای آن‌ها از قهرمانان خوب کارتونی، شکوه از دست رفته لاله‌زار، آقای پل نیومن، رخوت سلول شخصی، اوج ساعت‌های فراموشی، خاطرات مبهم و ساعت شخصی خواند.

 

کارتون 
چشماتو‌ هم‌ بذار رفیق‌ بیا تا بچگی‌ کنیم‌
بیا که‌ تو قصه‌های‌ کارتونی‌ زند‌گی‌ کنیم‌
بیا شنل‌‌قرمزی‌ رو بدزدیم‌ از پنجه گرگ‌
آخه‌ تو کلبه‌ا‌ش‌ هنوزم‌ منتظر مادربزرگ‌
بیا تا مثل‌ گالیور پا بذاریم‌ تو لی‌‌لی‌‌پوت‌
نذار مسافرکوچولو 
گم‌ بشه‌ توی‌ برهوت‌
نذار رابین‌هود ته‌ 
کارتون‌ ما اسیر کنن‌
نذار پلنگ‌ صورتی‌ رو 
با ماهی‌ مرده‌ سیر کنن‌
دنیای‌ کارتونا قشنگ‌ 
دنیای‌ ما سیاه‌ و زشت‌
کاشکی کسی زند‌گی رو 
شبیه کارتون می‌‌نوشت
بگو که‌ تام‌‌سایر کجاس‌ 
بگو کجاس ‌‌هاکل‌‌بِری‌
می‌خوام‌ بازم‌ سفر کنم 
به‌ قصه‌‌ تام‌ و جری
سندباد قصه‌ آخرش‌ نگفت‌
که‌ مقصدش‌ کجاس‌
هیشکی‌ نفهمید گالیور عاشق‌ فلرتیشیاس‌
تورنادو شیهه‌ می‌کشه‌ زورو هنوز رو ترکشه‌
می‌خواد روی‌ دیوار ستم‌ علامت‌ زد بِکشه‌
ببین‌ که‌ عمر غولای‌ کارتونی‌ خیلی‌ کم‌ شده‌
بیا تولد بگیریم‌ پینوکیو آدم‌ شده‌
دنیای‌ کارتونا قشنگ‌ 
دنیای‌ ما سیاه و زشت‌
کاش که کسی زندگی‌مون 
شبیه کارتون می‌نوشت

 

سینما
دنیا شبیه سینماست از وقتی چشم باز می‌کنی
روی یه پرده سفید فقط تماشا می‌کنی
میان و میرن آدما نقش اونا عوض می‌شه
یه روز تماشاچی نو، یه روز دیگه هنرپیشه
یه روز حمید‌ هامونن اسیر شک فلسفی
یه روز رضامارمولکن، درمیرن از هر طرفی
بعضی‌ها زیر پوست شب درگیر خون‌بازی می‌شن
مثل علی‌سنتوری‌ان به مرگشون راضی می‌شن
خیلی‌ها تا آخر عمر فقط یه سیاهی لشگرن
تو بازی نقشی ندارن، نه می‌بازن نه می‌برن
توی درام زندگی بگو که نقش ما چیه؟
کی آخرین کات رو می‌گه، سناریو دست کیه؟
دنیا شبیه سینماست پر از غم و پر از خوشی
شاید واسه تو پیش بیاد قصه فیلم سگ‌کشی
شاید من و تو باید از روبان قرمز رد بشیم
زبون حاج‌کاظم رو ما شاید بازم بلد بشیم
وقتشه که رها بشیم از حکم آقای رئیس
زندگیتو دوباره رو کاغذ بی‌خط بنویس
حالا وقته ضیافته تو قصه‌های پریا
وقت ستاره‌بازی شبونه مشرقی‌ها
ماشینمون گیر کرده باز توی شنای ساحلی
کی می‌دونه بالاخره چی اومده سر الی
توی درام زندگی بگو که نقش ما چیه؟
کی آخرین کات رو می‌ده، سناریو دست کیه؟

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی