[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۵۲۶
  • دوره جدید

رهایی در ضیـافت نقـره‌ای، روزنامه شیراز نوین

بازخوانی شش پرده از زندگی یک هوادار تیفوسی هنر هفتم
رهایی در ضیـافت نقـره‌ای
داستان کوتاه سینما 

 

شیرازنوین- سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

پرده اول: کودکی؛ قحطی مدیوم‌ها
گویی جذابیت‌های دنیای پیرامون برای ذهن کودک ده‌ساله کافی نیست. در میان بازی‌های کودکانه، هر لحظه در نقش قهرمانی فرومی‌رود و به سان آن‌ها اکت می‌کند. گاهی در حالی که از چادر مادربزرگ برای خود شنلی ساخته، در نقش لین‌چان ظاهر می‌شود و در حیاط دل‌باز خانه، بارها و بارها سربازان کائوچیو را از پا درمی‌آورد. گاهی در میان نقش‌های کاگرو و سوباسا سرگردان است و با توپ دولایه و کهنه‌اش، بر در و دیوار می‌کوبد. کودک ده‌ساله مفهوم چندانی از هزاردستان معمار سینمای ایران نمی‌فهمد؛ اما دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های حاتمی بزرگ بر ضمیر ناخودآگاهش می‌نشینند تا روزی روزگاری، آن‌ها را به یاد بیاورد. تلویزیون دهه شصت برای کودک ده‌ساله عالم غریبی‌ست. همان دو کانال محدود تلویزیونی، به رویاهایش رنگ و جلا می‌دهند. عرصه مدیوم‌ها آنقدر محدود است که پسر خردسال از اوشین و‌ هانیکو هم نخواهد گذشت و در باورش، اصالتی از سخت‌کوشی و ممارست رسم می‌کند. در موسم پخش سندباد، همه تن چشم شده و در میان افسانه‌ها گرفتار می‌آید. ندای درونی فریاد برمی‌آرد که سرزمین افسانه‌ها و رویاها به مراتب جذاب‌تر از فضای رئال است و باید به هر وسیله، مسافر این دیار شد. کتابخانه پدر با تاریخ تأسیس 1340 به مددش می‌آید و انبوهی از داده‌های سیاسی، فلسفی، اجتماعی و تاریخی را در برابرش می‌گذارد. او حالا دوازده‌ساله است و در کنار مدیوم‌های تصویری، به کتاب روآورده است. رمان‌های ذبیح‌اله منصوری را با شتاب و یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارد. پدر، داستان‌های مصر باستان را برای کودک دوازده‌ساله مناسب نمی‌بیند و او را به سمت و سوی کمیک‌استریپ‌های ساده‌انگارانه‌تر سوق می‌دهد. اما پسر نوجوان، شیفته تخیل‌پردازی است و در میان قهرمانان مصور فیلم‌ها و کتاب‌ها روزگار خوشی را می‌گذراند. وعده دیدار با سینوهه و کنیز ملکه مصر در انباری خانه است. بعدازظهرها و نیمه‌شب‌ها به انباری خانه می‌رود و از گنجه زیر رختخواب، کتاب‌های قطور را بیرون می‌کشد. خش‌خش‌های انباری در آن سکوت جان‌فرسا، میزانسن صحنه را کامل می‌کند و پسرک از واهمه موش و عقرب و مار، چاره‌ای جز مطالعه بر پله سوم نرده‌بان ندارد. او قسمت عمده‌ای از کودکی‌اش را در همان انباری تنگ و ترسناک به کتاب‌خوانی گذراند و ساعات طلایی شب را به دنبال یک فیلم و سریال در شبکه‌های تلویزیونی گذراند.
پرده دوم: نوجوانی؛ رضایت به متوسط‌ها
آزادی ویدئو برای کودک، قصه اتفاق بزرگی بود. او که از آثار سینمای هند و اکشن‌های کره‌ای به ستوه آمده بود، فرصتی یافت تا مرزهای تخیلش را افزایش داده و نیم‌نگاهی به برترین آثار سینمای جهان داشته باشد. با آنکه تلویزیون از نقد فیلم غفلت نمی‌کرد؛ ادبیات فاخر منتقد در گنجایش ذهنی نوجوان قصه نمی‌گنجید و واژه‌های سناریو، میزانسن، کلوزآپ و نوستالژی برایش بیگانه بودند. پدر و مادر از اینکه کودک در میان کوچه‌ها سرگردان نیست، با خاطری آسوده به مشغله‌هایشان می‌پرداختند، غافل از اینکه روح او سرگشته فانتزی‌های ساختارشکنانه و گریز از مرکز شده بود. گاهی ناظم مدرسه را شبیه برونکا می‌دید و بر این باور بود که پیرمرد میوه‌فروش محله، شاید همانند فرستاده حاکم بزرگ می‌تی‌کومان باشد که برای برقراری عدالت، روزی نقاب از چهره برمی‌کشد. با گذشت دوران، مدیوم‌های ارتباطی یکی پس از دیگری گسترش می‌یافتند و این به معنای خوشبختی پسرک ماجراجو بود. دیگر لازم نبود یک هفته به انتظار ظهرهای جمعه بماند تا شاید تلویزیون خرق‌عادت پیشه کرده و فیلمی غیرتکراری پخش کند؛ بلکه در دهه هفتاد لیست مؤسسه‌ها و رسانه‌های تصویری هر ماه به‌روز می‌شد و علاقه‌مندان سینما، می‌توانستند هر شب فیلم ببینند. اگرچه نشانی از فیلم‌های فاخر سینمای جهان نبود و مخاطبان شبکه‌های مجاز باید به آثار درجه‌چندم سینمای جهان بسنده کنند؛ خوشبختانه این رویه ابدی نشد و با گذشت مدتی، لوح‌های فشرده به بازار آمدند تا پسرک ماجراجو، با تماشای شاهکارهای هیچکاک، کاپولا، کامرون و اسپیلبرگ هرچه بیشتر شیفته دنیای نقره‌فام شود. سینمای ایران او را به همذات‌پداری با رویداد‌های مدنی می‌رساند و سینمای جهان دنیایی شگفت‌انگیز را پیش رویش قرار می‌داد. او در نوجوانی از قل و زنجیر کمبود مدیوم‌های دوران کودکی رها شده بود و با فراغ‌بال فیلم می‌دید و فیلم می‌دید. این بار حقوق شهروندی به سراغش آمده بود و حق انتخاب فیلم داشت. دیگر مجبور نبود روزها، ماه‌ها و سال‌ها به تماشای اوشین‌ها و‌ هانیکوها بنشیند و آثار تکراری تلویزون را تماشا کند؛ بلکه قهرمان قصه فرصتی یافته بود تا آثاری که هیچ‌وقت از قاب صداوسیما و بر پرده‌های نقره‌ای اکران نمی‌شدند را از صفحه مانیتور کوچکش ببیند. آخر در دهه هفتاد هنوز رد پایی از کودک‌سالاری دیده نمی‌شد و تلوزیون برای اخبار دیدن پدر بود.

پرده سوم: جوانی؛ دگردیسی بزرگ
قهرمان قصه، سال‌های کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته بود و علاقه‌اش به سینما دوچندان می‌شد. برای او دیگر جلوه‌های ویژه سینمایی که غیرممکن‌ها را به تصویر می‌کشید کافی نبود؛ بلکه جوان بیست‌ساله به دنبال آشنایی با دیگر ژانرها بود. در میان همه ژانرها، درام و ملودرام تأثیر زیادی بر اندیشه‌ها و باورهای انعطاف‌پذیرش بر جای می‌گذاشتند. این روزها، پسرک نوجوان ارتباط بیشتری با جامعه برقرار می‌کرد و در خیابان به جای شمردن سنگ‌فرش‌ها و خیال‌پردازی در آسمان، به چهره رهگذران می‌نگریست. پاره‌ای از نگاه‌ها چشم‌انتظار بودند و گروهی دیگر، زیر بار مشکلات و مرارت‌ها خمیده. شاید اصلی‌ترین وجه تمایز قهرمان قصه ما با دیگر علاقه‌مندان هنر هفتم، در این بود که مرد جوان شیفته تماشای فیلم در تنهایی بود. او هیچ‌گاه به همراه دوستانش به سینما نرفت و همیشه در سکوت نیمه‌شب، با مانتیور 14اینچش با یک فیلم خوب خلوت می‌کرد. اما یک روز در یک سینما همه‌چیز عوض شد. قهرمان قصه یک بعدازظهر زمستانی حوالی ساعت 4 از مدرسه بیرون زد و به سینما رفت. او یک فیلم را سه بار به صورت متوالی به تماشا نشست و مسئولان سینما هم که دیگر با عادت‌های عجیب و غریبش آشنا شده بودند، او را به حال خود گذاشتند. فیلم «سلطان» مسعود کیمیایی روح و جان او را دگرگون کرد و اولین تصویر عشق و دلداگی بر وجودش نقش بست. اما این تصویر با همه آنچه پیش از این شناخته بود متفاوت بود. سلطان، رفاقت‌های ناب و ازخودگذشتگی‌ها را به تصویر می‌کشید. فیلم از مظاهر مدرنیته بیزار شده بود و در مدح و ستایش سنت، مدیحه‌سرایی می‌کرد. فریبرز عرب‌نیا در حالی که هدیه تهرانی را بر ترک موتور هزارش نشانده، وسط اتوبان توقف می‌کند، تکه‌ای از آسفالت سرد و سخت را به او نشان می‌دهد و می‌گوید: «قبل از آنکه اتوبان ساخته شود، اینجا حیاط خانه ما بود. سماور عزیز همیشه چایی خوش‌رنگ داشت و بوی عطر خاک نم‌زده در فضا پراکنده بود.» زندگی سلطان در سکانس پایانی فیلم با یک نارنجک دست‌ساز به آخر می‌رسد و صحنه انفجار، آن‌قدر تأثیرگذار است که پس از سه دهه، همچنان در ذهن کودک دیروز مانده باشد. خوش‌ساختی سلطان سبب شد قهرمان قصه شیفته آثار کیمیایی شود و آثار برازنده‌ای همانند «حکم» و «اعتراض» را بارها و بارها با اشتیاق تماشا کند.

پرده چهارم: میانسالی؛ سینما، معبر نجات
مشکلات اقتصادی بر سر جامعه آوار شده‌اند و خبری از ایدئال‌های حداقلی نیست. کمتر کسی می‌تواند روز‌هایش را به سه قسمت مساوی کار، استراحت و خانواده تقسیم کند و از شرایط حداقلی زندگی برخوردار شود. اما در میان همه مشغله‌ها مگر می‌شود هنر هفتم را به فراموشی سپرد. فیلم‌ها رشد و قوام یافته‌اند و در سینمای ایران و جهان، با آثار مسحورکننده‌ای روبرو هستیم. متأسفانه دیگر از خبری از انباری دوران کودکی که به آن پناه می‌برد و با جان و دل، آثار ذبیح‌اله منصوری را مطالعه می‌کرد نیست. دیگر خبری از آن حیاط دل‌باز و مردم آسوده‌خاطر هم نیست. کمبودها و روزگار سخت دهه شصت بازگشته‌اند و مادران به دنبال یافتن شیر خشک، از داروخانه‌ها به سوی بازار سیاه روانه می‌شوند. هر آنچه می‌شنود خبرهای بد و ناامیدکننده است. وضعیت معیشت مردم هر روز سخت‌تر از گذشته می‌شود و فقط کورسویی از امید در دوردست‌ها وجود دارد. با این حال، قهرمان قصه هنوز هم عادت تماشای فیلم در خلوت از سرش نیفتاده و نیمه‌شب‌هایی که رمقی در جان مانده باشد، به سینما پناه می‌برد. خودش خوب می‌داند جدایی از سینما گلویش را خواهد فشرد و او بدون سکانس‌های پرمایه، چندان دوام نمی‌آورد. دیگر عاشقیت‌‌های جوانی هم که سلطان جرقه‌های آن را زده بود تا حدودی از سرش افتاده و همه جور فیلمی می‌بیند؛ از پویانمایی‌ها کودکانه گرفته تا جریان سیال ذهن، از ماجراجویی‌های اکشن تا آثار سخت معناگرا. شاید او فقط فیلم می‌بیند که دیده باشد. فیلم، معبری برای گریز از شرایط سخت برایش باز می‌کند و تجربه خوب بی‌وزنی را برایش به ارمغان می‌آورد. دیگر به سان روزهای خوب گذشته، خبری از دیدار با پرده نقره‌ای در سالن سینما نیست. گویی گسل نفرت‌انگیزی میان علاقه‌هایش با روزمرگی‌هایش افتاده است. شاید این بحران گریبان‌گیر خیل عظیمی از جامعه باشد و بسیاری از اطرافیان، مثل قهرمانان حاتمی‌کیا در ارتفاع پست، به جای آنکه زندگی کنند، فقط زنده مانده‌اند. پنجه انداختن به هنرها هم تا حدودی خواهد توانست بر ذهن‌های آشفته مرهم بگذارد و رهگذران را دعوت به خاموشی کند. روزهای میانسالی به سرعت سپری می‌شوند و سپیدی موها، قهرمان قصه را به سوی مراحل آخر روانه می‌کند؛ سکانسی که هیچ‌کس نمی‌داند در آن، رضایت و شادکامی مستولی است یا افسوس و حسرت.

پرده پنجم: کهنسالی؛ خاطره‌بازی
پیرمرد بر کاناپه‌ای روبروی تلویزیون نشسته است و به گذشته می‌نگرد؛ روزگارانی که برای لیلای داریوش مهرجویی بغض می‌کرد و از سگ‌کشی بیضایی درس‌های زندگی می‌گرفت. گاهی هم اندیشه‌های خود را به سینمای جهان تعمیم می‌دهد و با قهرمان مردان مجهول یکی می‌شود. ولورین، مرد محبوب او بود و بارها و بارها به تماشای ترمیناتور جیمز کامرون می‌نشست. چه خوب که کارگردان، وفا پیشه کرد و در سناریو‌هایش برای حضور آرنولد کهنسال هم جایی در نظر گرفت. آخر، او شناسنامه نابودگر است. در میان همه این‌ها، «خانه‌ای روی آب» فرمان‌آرا چه فیلم خوبی شده بود. فیلم‌ساز، جستاری از همه مشکلات جاری اجتماع را در قالب داستانی گردهم آورده بود و با زیرکی و درایت، راه نجات را ارائه می‌کرد. افسوس که گوش شنوایی نبود. پیرمرد به یاد دارد تریلوژی ماتریکس چه خروشی در اندیشه‌هایش برپا کرده بود و تصور واقعی نبودن جهان را در نهادش تقویت می‌کرد. هنوز هم در واپسین دقایق زندگی، این تصور شوم رهایش نمی‌کند و بر جانش مستولی شده است. پرنده‌ای که روی سیم نشسته، او را به یاد جک گنجشکه می‌اندازد و پس از سال‌ها لبخند ملایمی بر لبانش می‌نشیند و سکوت می‌کند. «طعم گیلاس» عباس کیارستمی هم سنخیت عجیبی با حال و روز امروزش دارند. افسوس که این روزها درخت گیلاسی بر تپه‌ها نیست و طعمی از آن نمانده است. دیگر از تماشای فیلم به سان یک منتقد به ستوه آمده و فقط در تمنای تماشای داستان‌های مصور است. از آخرین باری که رمانی از ذبیح‌اله منصوری به کتاب‌فروشی محله آمد هم سالیان زیادی می‌گذرد. پیرمرد خسته است و چاره‌ای جز رضایت برای سکانس پایانی ندارد. پایان قصه نزدیک است.

پرده ششم: پایان؛ رهایی
همه ما، با همه ادعاهای روشنفکرانه، عادت به پایان خوب داریم. وقتی داستان شهرزاد به پایان رسید، بارها و بارها از حسن فتحی و نغمه ثمینی خواستیم آن را دوباره بازآفرینی کنند. آخر قباد به قهرمان بیچاره قصه تبدیل شده بود و مرگ او برای تماشاگران قصه ایران قدیم ثقیل بود. آخر قصه هوادار تیفوسی سینما هم باید خوب باشد. پیرمرد عادت‌هایش را عوض کرده و با خانواده به سینما می‌رود. دیگر سینما برایش پناهگاهی برای گریختن از مشکلات مادی و دغدغه‌های روانی نیست؛ بلکه اوقات فراغتش را با فیلم دیدن سپری می‌کند. وقتی برای چندصدمین بار به تماشای سلطان می‌نشیند، دیگر فریبر عرب‌نیا با نارنجک دست‌سازش در انتهای گاراژ قدیمی که قرار است اتوبان شود، نمی‌میرد. لیلای مهرجویی هم یک بار برای همیشه، همه ناگفته‌هایش را به جمیله شیخی می‌گوید و لرزش دست سبب می‌شود عصای خوش‌تراش پیرزن بر زمین بیفتد. چقدر ما شیفته پایان خوب هستیم. گاهی چقدر پایان خوب با زندگی جاری ما در تضاد است. پیرمرد به خودش می‌آید. او آخرین رویاپردازی زندگی‌اش را به شایستگی به پایان برد. رنگ‌های صحنه، رفته‌رفته از سرخ درباری و لاجوردی اشرافی به خاکستری و زرد رنگ‌پریده می‌گرایند. از پس گنجینه فیلم‌ها نجوایی در جریان است: راه تو را می‌خواند. به راحتی از روی کاناپه کهنه و رنگ‌ورورفته‌اش برمی‌خیزد و به دنبال صدا می‌رود. نجوا بلندتر می‌شود و کلکسیون فیلم‌ها، آغوشش را برای او باز می‌کند. به کاناپه می‌نگرد. هنوز هم پیرمردی خسته روی آن نشسته و محصور تماشای سرگیجه آلفرد هیچکاک است. دیوانه از قفس پرید ... 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی