[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۵۸۹
  • دوره جدید

بدتر از طلاق ، روزنامه شیراز نوین

من را به کلانتری بردند، پدرم و پسر عموم هم آنجا بودند. اولین جمله‌ای که توانستم بعد از چند روز به پدرم بگویم این بود که: «دیدی بدتر از طلاق هم هست...» 
صدایش لرزش داشت. لیوان آب را سرکشید و گفت: نازنین هستم اهل یکی از شهرهای غرب کشور، هنوز 17‌سالم تمام نشده بود. دو سال قبل جلو درب مدرسه با امین آشنا شدم شماره‌اش را به من داد و رابطه تلفنی ما شروع شد و بعد از چند ماه به اصرار امین، خانواده‌اش به خواستگاری‌ام آمدند.
امین از من 11‌سال بزرگ‌تر بود. خانواده‌ام را به هر شکلی بود راضی کردم اما خانواده او راضی نمی‌شدند. حدود 5‌ماه بلاتکلیف بودیم اما رابطه‌مان ادامه داشت. بالاخره امین توانست آنها را هم راضی کند و عقد کردیم.
ماه‌های اول دوران خوشی داشتم. اما امین کم کم اخلاق واقعی‌اش را نشان داد. بدبین و عصبی بود، به من اهمیتی نمی‌داد. به مادرم گفتم اما او‌ گفت: «خودت انتخاب کردی و باید باهاش بسازی، حرف طلاق هم نزن که بین مردم انگشت‌نما میشیم». مانده بودم چکار کنم، اجازه ادامه تحصیل و رابطه با دوستانم را به من نمی‌داد و حسابی تنها شده بودم.
مدتی گذشت و بعد از جشن عروسی با امین رفتم زیر یک سقف. اما هیچ‌گونه استقلالی از خودم نداشتم. با خانواده همسرم همسایه بودم حتی موقع غذا باید می‌رفتیم منزل آنها و با آنها هم سفره می‌شدیم. پدرش بددهان بود و مادر و خواهرش همیشه کارهای من را زیر نظر داشتند. هر موضوع و اتفاق بدی نهایتاً به من ختم می‌شد و با من برخورد می‌کردند. مثلاً دختر عموی امین با پدر و مادرش ناسازگار بود، می‌گفتند نازنین اون را از راه به درکرده است.
آرامش نداشتم، هر وقت می‌خواستم با امین حرف بزنم بلکه دلم آرام شود می‌گفت: برو حوصله‌ات را ندارم. هیچ وقتی برای من نمی‌گذاشت. دلم می‌خواست به پارک برویم. بهانه می‌آورد که پول ندارم. خیلی روزهای سختی بود بدتر از همه این‌که پدر و مادر خودم هم به مشکلات من بی‌توجه بودند و می‌گفتند: هر طوری هست با امین بساز و حرف طلاق را نزن، تنها نسخه مادرم برای من بعد از گفتن حرف طلاق را نزن این بود که بچه بیاری اوضاع درست می‌شود.
روزها گذشت تا این‌که توی اینستاگرام با پسری به اسم سعید آشنا شدم. مشکلاتم را با او در میان گذاشتم، گفتم می‌خوام مستقل بشوم. قرار شد بیایم به استان محل زندگی سعید تا خانه برایم اجاره کند. همین‌طور هم شد. یک روز دور از چشم امین و خانواده‌اش وسایلم را با مقداری پول برداشتم و با اتوبوس رفتم. سعید هم یک اتاق برایم اجاره کرد. چند روز آنجا زندگی کردم و دنبال کار می‌گشتم بلکه بتوانم راه درآمدی از خودم داشته باشم.
یه روز سعید زنگ زد گفت به دنبالت می‌آیم. نمیدانستم هدفش چیست اما در هر صورت اعتماد داشتم.
وقتی که رسیدیم من را جلوی فضای سبزی پیاده کرد و گفت کار دارم زود بر می‌گردم. حدود یک ساعت گذشت، از دور دیدم که دارد میآید، خوشحال شدم گفتم: سعید آمدی؛ هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که متوجه شدم پلیس هم با اوست و من را به کلانتری بردند، آنجا فهمیدم بعد از رفتن من، خانواده‌ام به پلیس اطلاع دادند و آنها هم با ردگیری خطم به سعید رسیدند.
پدرم و پسر عمویم هم کلانتری بودند. خجالت زده، اولین جمله‌ای که تونستم بعد از چند روز به بابام بگم این بود که: «بابا دیدی بدتر از طلاق هم هست...»
سعیده جمال زاده کارشناس معاونت اجتماعی‌- استان فارس

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی