[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۰۷
  • دوره جدید

یه مرد بود یه مـرد، روزنامه شیراز نوین

به بهانه سالروز درگذشت مهراد موسیقی ایران

یه مرد بود یه مرد

 

شیرازنوین- سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

وه که نوشتن از فرهاد مثل کوه کندن است. نمی‌شود با فراغ بال و با داشتن بنیه موسیقیایی محدود به نقد فراز و فرودهای‌ حنجره‌اش پرداخت و شیوه ادای کلماتش را در بحبوحه ارزیابی قرار داد. مهراد بزرگ که به درستی به ارزش واژگان سترگ پی برده بود، آن را با چنان حمیتی ادا می‌کرد که در روح و جان مخاطب آرام می‌‌گرفت. به راستی که فرهاد معاصر، از آتش فرسایش دوران‌ در امان است و ترانه‌های ماندگارش همیشه مخاطبان را به اوج می‌برد. حتی اگر شیفته تحریرهای سنتی باشی، حتی اگر به رپ‌های معاصر آلوده شده باشی، حتی اگر موسیقی هنر مورد علاقه‌ات نباشد و به سان کوچه‌بازاری‌ها هرچه پیش آمد خوشاید را گوش کنی؛ باز هم متن شعرها و حنجره فرهاد تو را به اندیشه وا می‌دارد. اندیشه درباره دوران، درباره آینه‌ها و سقف‌های عاشقانه، تأمل درباره جمعه‌ها و این چه سرنوشتی است که از غم و اندوه سرشار از لذت می‌شویم، اندیشه درباره وقایع اتفاقیه. کافی‌ست به صورت اتفاقی در معرض روزهای هفته‌اش قرار بگیری. واژگان در اعماق روح و جانت نفوذ می‌کنند و به اعجاز ترانه ایمان می‌آوری. وه که چه توصیف مانایی از جمعه‌های ما دارد:
داره از ابر سیا خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه
عمر جمعه به هزار سال می‌رسه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌كنه
فرهاد مهراد، یکی از بی‌تکرارترین آوازه‌خوانان معاصر است. او نگرش عمیقی در زمینه انتخاب متن ترانه‌ها و تصنیف‌ها داشت و با زیرکی، آن‌ها را با شیوه کلامش همسان می‌ساخت. فرهاد در میان مخاطبان عامی، بیشتر به دلیل حجم اعجازانگیز صدایش در فرازها شناخته شده؛ در حالی که در فرودهای ترانه هم از لطافت و انعطاف‌پذیری گوش‌نوازی بهره برده است. به همین دلیل بود که مهراد به فصل مشترکی برای همه گروه‌های جامعه بدل شد و هیچ کس از آوردگاه منحصربه‌فرد او با دست‌های خالی بیرون نرفت. در بسیاری موارد، فرهاد در حقیقت همان حنجره خسته و خشم‌آلود و آزرده جامعه است که از نابسامانی‌ها به ستوه آمده و در پناه موسیقی و ادبیات و فرهنگ و هنر اعتراض می‌کند. حتی اگر به بن‌مایه‌های شعر فرهاد پی نبرده باشیم، باز هم تسلسل واژگانش آن‌قدر جذاب و عمیق است که برای بارها و بارها ارزش شنیدن داشته باشد. به ویژه وقتی با آن صدای بم‌آلود، عاشقانه می‌خواند و عاشقانه فریاد می‌کشد. ترانه ماندگار «سقف»، یکی از اوج‌های بی‌بدیل و تکرارنشدنی‌اش است و خواهد ماند. وه که نوشتن از فرهاد مثل کوه کندن است.
سقفی اندازه قلب من و تو، واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینه‌ها، واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل، از شب و ستاره می‌گم
از تو و از خواستن تو می‌­گم و دوباره می‌گم
شاید قصه‌پردازی در ترانه، با فرهاد مهراد به کمال خودش رسیده باشد. او به سان قصه‌گویی متبحر و با دست‌یازی به واژگان آهنگین شروع به قصه گفتن می‌کند. داستان‌هایش را با شیب ملایمی کلید زده و رفته‌رفته به اوج می‌رسد. سطرها و قافیه‌هایش سرشار از ابهام و ایهام و صنعت‌ها و آرایه‌های ادبی و موسیقیایی است و هر کس به اندازه قوای ذهنی و قریحه ادبی و غریزه زیباشناسی‌اش، از آن بهره می‌برد. شیوه ادای متون آهنگین هم به وسعت سرزمین واژه‌ها کمک می‌کند تا مخاطب با محصولی چندوجهی و پرجاذبه روبرو باشد. او از یک سو سرگرم شنیدن قصه است و از سوی دیگر، با کلامی پررنگ به سرزمین رویاها پا می‌گذارد. تصویرسازی‌های واژگانی و صوت موسیقی و حنجره مهراد، آن‌چنان مخاطب را در کوچه پس‌کوچه‌های داستان سرگردان می‌کند که زمان سه‌دقیقه‌ای آهنگ برایش به وسعت یک سال می‌رسد. وقتی سرگرم روایت «کوچه شبانه» است، پابه‌پای ترانه‌سرا و آوازاه‌خوان به کوچه‌های کاه‌گلی می‌رویم که مردمانی مرده در دل خود دارد. وه که نوشتن از فرهاد مثل کوه کندن است.
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می‌برن کوچه به کوچه
نگاه کن مرده‌ها به مرده نمیرن
حتی به شمع جون‌سپرده نمیرن
شکل فانوسی‌ان که اگه خاموشه
واسه نفت نیست، هنوز یه عالم نفت توشه
این‌ها فقط گوشه‌ای از حمیت‌های هنری فرهاد موسیقی ایران است. کارنامه حرفه‌ای او چنان زوایای پنهانی دارد که برای رمزگشایی‌اش باید اساتید موسیقی را به مدد طلبید و به رشادت‌های ادبی ترانه‌‌سرا و آوازه‌خوان اشراف یافت. این حقیقت ناگواری است که موسیقی ایران تا امروز نتوانسته جانشین‌های شایسته‌ای برای اساتید و اسطوره‌هایش بیابد و ذره‌ای از حماسه‌های آنان را تکرار کند. گروهی از شبه‌هنرمندان (!) آن سوی مرزها به بازخوانی شاهکارهایی نظیر آن‌چه مهراد خوانده بود روی آوردند و این کار مذموم، بیشتر به تجاوز شنیع ادبی و موسیقیایی شباهت داشت. از سوی دیگر، با این پرسش مواجهیم که قرقاولان موسیقی امروز که بلیط‌های کنسرت‌هایشان در چشم بر هم زدنی تمام می‌شود، تا چه اندازه در تاریخ موسیقی ایران ماندگاراند؟ آیا نسل‌های آینده همچنان اشعار آن‌ها را زمزمه خواهند کرد؟ آیا آن‌ها می‌توانند نقشی در تکامل موسیقی ایران داشته باشند و آن را از تجاوز اصوات آلوده زیرزمینی که بی‌مهابانه دشنام را وارد ترانه می‌کنند، مصون دارند؟ تکلیف سلیقه نسل‌های نو و آلودگی‌هایی که در معرضش هستند چه خواهد شد؟ موسیقی ایران تا چه اندازه توانسته نقش فاخری در بهبود حال جامعه ایران بر جای بگذارد؟
به نظر می‌رسد فرهاد مهراد و دیگر اساتید هنری ایران، بی‌تکرار و بی‌تکرار خواهند ماند و رود موسیقیایی وطن، چنانچه سودای تکامل در سر می‌پروراند، باید خرق‌عادت پیشه کرده و در مسیر صواب قدم بردارد؛ مسیری که در پناه هنر بتوان به جامعه ادای دین کرد و دردهای آن‌ها را در قالب وزن‌های ادبی گنجاند. شاید اصلی‌ترین رسالت هنر در برهه معاصر همین باشد. وه که نوشتن از فرهاد مثل کوه کندن است.

درباره مهراد
فرهاد مهراد، خواننده موسیقی پاپ، ۲۹دی‌ماه ۱۳۲۲ در تهران متولد شد. پدرش رضا مهراد، کاردار ایران در کشورهای عربی بود. فرهاد تا ۸سالگی که به همراه خانواده به تهران بازگشت، در عراق زندگی می‌کرد.برادر بزرگ فرهاد ویولن می‌نواخت. یکی از دوستان برادرش متوجه علاقهٔ فرهاد به موسیقی می‌شود و از خانواده فرهاد می‌خواهد سازی برای او تهیه کنند. با اصرار برادرش، یک ویولن‌سل برای او تهیه می‌کنند و تمرینات فرهاد آغاز می‌شود. ولی عمر تمرینات ویولن‌سل از ۳جلسه فراتر نرفت. بعد از ترک تحصیل در کلاس یازدهم با یک گروه نوازنده آشنا می‌شود و با استفاده از سازهای آنان به صورت تجربی نواختن را می‌آموزد و مدتی بعد به عنوان نوازندهٔ گیتار در همان گروه شروع به فعالیت می‌کند. فرهاد دو سال نیز به انگلستان رفت و آنجا با موسیقی پاپ آن سال‌های انگلستان آشنا شد.
پس از بازگشت به ایران، فرهاد اولین اجرای موسیقی خود را در خیابان ایرانشهر تهران اجرا کرد. سپس به اجرای برنامه در رستوران کوچینی ادامه داد. در این دوران به خواندن آوازهایی از گروه‌های معروف موسیقی آن زمان از جمله بیتل‌ها، پریسلی و ریچارلز می‌پرداخت. در همین دوره، ترانهٔ «اگه شانس داشتیم» را برای دوبلهٔ فیلم بانوی زیبا خواند که در فیلم استفاده شد. در ۱۳۴۸ فرهاد برای ترانهٔ «مرد تنها» در فیلم «رضا موتوری» به کارگردانی مسعود کیمیایی آواز خواند. این ترانه در سال ۱۳۴۹ هم‌زمان با اکران فیلم به شکل صفحهٔ موسیقی منتشر شد. در ۱۳۵۰ ترانهٔ «جمعه» را برای فیلم «خداحافظ رفیق» به کارگردانی امیر نادری، در ۱۳۵۱ ترانهٔ «خسته» را برای فیلم زنجیری و در ۱۳۵۶ ترانهٔ «سقف» را برای فیلم «ماهی‌ها در خاک می‌میرند» خواند. در همین سال‌ها (اوایل دههٔ ۱۳۵۰) فرهاد با دختری به نام مونیکا آشنا شد و با او ازدواج کرد؛ اما سرانجام این ازدواج جدایی بود. بعدها، یعنی در اواخر همین دهه، فرهاد با پوران گلفام ازدواج و تا پایان عمر با او زندگی کرد.
تا سال ۱۳۵۷ و انقلاب ایران کنسرت‌های فراوانی داد. در بهمن ۱۳۵۷ هم‌زمان با انقلاب، ترانهٔ معروفش «وحدت» یا همان والا محمد(ص) را ضبط کرد. پس از انقلاب در ۱۳۶۹ آلبوم «خواب در بیداری» را منتشر کرد که چند ترانهٔ فارسی و چند ترانهٔ انگلیسی داشت. در این نوار، فرهاد پیانو هم می‌نواخت و بعضی از آهنگ‌ها را هم خود ساخته بود. در ۱۳۷۴ نیز اولین کنسرت بعد از انقلابش را در کلن اجرا کرد. در ۱۳۷۶ آلبوم وحدت او نیز منتشر شد که شامل ترانه‌های دههٔ ۱۳۵۰ او بود. در ۱۳۷۷ توانست در هتل شرق تهران کنسرت اجرا کند و آلبوم «برف» را نیز منتشر کرد. پس از انتشار آلبوم «برف»، فرهاد درصدد تهیه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانه‌هایی از کشورها و زبان‌های مختلف را در بر می‌گرفت. اما از مهرماه ۱۳۷۹ بیماری او جدی شد. فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل در فرانسه رفت و در ۹شهریور همان سال پس از مدتی اغما در بیمارستان، در سن ۵۹سالگی درگذشت و در ۱۳شهریور در گورستان تیه در پاریس دفن شد. پس از درگذشت فرهاد، مجموعه آثار او از سوی مؤسسه نشر موسیقی نی‌داود و فیلم مستندی از او منتشر شد. بعد از مرگ فرهاد خانواده او به همراه وکیلش در کنار راه‌اندازی خانه فرهاد و فراخوان برگزاری جشنواره آهنگ‌سازی با مدیریت فریدون شهبازیان به شکایت از صدا و سیما بابت پخش غیرمجاز آثارش اقدام کردند.
مرکز موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در ۱۱شهریور ۱۳۸۱ درگذشت او را طی یادداشتی تسلیت گفت. متن یادداشت به شرح زیر بود: «فرهاد، هنرمند موسیقی ایران که با تحمل یک دوره بیماری دار فانی را وداع گفت، یقیناً از جمله هنرمندانی است که تاریخ موسیقی ایران نام او را در شمار روشنگران اجتماعی ایران جای خواهد داد. صدای او با سرود «وحدت» برای مردم ایران جاودانه است. آنگاه که مردم به دنبال یک ناجی برای روح و جسم خویش به سوی معرفت با شیفتگی تمام می‌شتافتند، او «محمد» را برای مردم خویش والامقام معرفی کرد. نامش و یادش جاودان. ضایعه درگذشت وی را به جامعه هنری ایران به ویژه جامعه موسیقی کشور تسلیت عرض نموده و از خداوند شادی روح او و بقای عمر بازماندگان را خواستاریم.»
سقف 
تو فکر یک سقفم، یک سقف بی­روزن
یک سقف پابرجا، محکم‌­تر از آهن
سقفی که تن‌­پوش هراس ما باشه
تو سردی شب­‌ها لباس ما باشه
سقفی اندازه­ قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آیینه­‌ها واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می‌­گم
از تو و از خواستن تو می­‌گم و دوباره می‌­گم
زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می‌­گیرم
گم می­‌شم تو معنی تو معنی تازه می‌­گیرم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
یه افق یه بی­‌نهایت، کم­ترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی
سقفی برای ما، حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن
سقفی برای عشق، برای تو و من
زیر این سقف اگه باشه می‌­پیچه عطر تن تو
لختی پنجره‌­هاشو می‌پوشونه پیرهن تو
زیر این سقف خوبه عطر خود­فراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

شهیدان شهر  

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شبا پشت بیشه‌ها
یه پری می‌آد ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره تو آب چشمه
شونه‌ می‌کنه موی پریشون
یه شب مهتاب ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره ته اون دره
اون‌جا که شبا یکه و تنها
تک‌درخت بید، شاد و پرامید
می‌کنه به ناز دس‌شو دراز
که یه ستاره بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه‌ش سر یه شاخه‌ش
بشه آویزون
یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره از توی زندون
مث شب‌پره با خودش بیرون
می‌بره اون‌جا که شب سیا
تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار می‌کشن
تو خیابونا سر میدونا:
عمو یادگار! مرد کینه‌دار!
مستی یا هشیار؟ خوابی یا بیدار؟
مستیم و هشیار، شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار، شهیدای شهر!
آخرش یه شب، ماه می‌آد بیرون
از سر اون کوه، بالای دره
روی این میدون رد می‌شه خندون
یه شب ماه می‌آد
یه شب ماه می‌آد

کوچه شبانه  

کوچه‌ها باریکن 
 دکونا بسته‌س
خونه‌ها تاریکن 
 طاقا شکسته‌س
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می‌برن کوچه به کوچه
نگاه کن مرده‌ها به مرده نمیرن
حتی به شمع جون‌سپرده نمیرن
شکل فانوسییَن
که اگه خاموشه
واسه نفت نیست 
هنوز یه عالم نفت توشه
جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گرچه از دیگرون 
فاصله ندارم
کاری با کار
 این قافله ندارم

هفته خاکستری   

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی
ظهر یک‌شنبه‌ من، جدول نیمه‌تموم
همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم
صفحه‌ کهنه‌ یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه‌شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بوده‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو
اما موش خورده شناسنامه‌ من
عصر چهارشنبه‌ من
عصر خوش‌بختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون‌سختی ما
روز پنج‌شنبه اومد مث سقاکه پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر
جمعه حرف تازه‌ای برام نداشت

جمعه 
توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ غمگین می‌بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم
داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!
نفسم درنمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد!
کاش می‌بستم چشامو، این ازم برنمی‌آد!
داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!
عمر جمعه به هزار سال می‌رسه
جمعه‌ها غم دیگه بی‌داد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌كنه:
داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!
جمعه وقت رفتنه، موسم دل‌کندنه
خنجر از پشت می‌زنه، اون كه همراه منه!
داره از ابر سیا خون می‌چکه!
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه!


 

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی