[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۶۴۶
  • دوره جدید

داستان‌های خیالی من، روزنامه شیراز نوین

زنبور مهربان
در یک روز زیبای بهاری، زنبوری از کندو بیرون رفت و شروع به پروازکردن در گلزار کرد. او از عطر گل‌های بهاری لذت می‌برد؛ یک‌دفعه متوجه شد کسی او را صدا می‌زند. پایین را نگاه کرد. خانم هزارپا بود. او به زنبوری گفت: «توت‌فرنگی‌های من روی زمین ریخته. به من کمک می‌کنی آن‌ها را جمع کنم؟» زنبوری پایین آمد و به خانم هزارپا کمک کرد تا توت‌فرنگی‌ها را جمع کند. کارش که تمام شد، از خانم هزارپا خداحافظی کرد. او هم از زنبوری تشکر کرد. زنبوری دوباره در باغ شروع به پرواز کرد که صدای آقاسوسکه را شنید که زنبوری را صدا می‌زد. او پایین آمد. آقاسوسکه گفت: «به من کمک می‌کنی کوله غذایم را به لانه ببرم؟» زنبوری با خوشحالی به او کمک کرد. آقا سوسکه هم از زنبوری تشکر کرد. زنبوری به سمت کندویش رفت. او بسیار خوشحال و راضی بود از کاری که توانسته بود برای دیگران انجام دهد و تصمیم گرفت هروقت توانست به دیگران کمک کند.

میمون بازیگوش
در جنگلی بزرگ و سرسبز، میمونی زندگی می‌کرد که بسیار بازیگوش بود. او حیوانات دیگر را آزار می‌داد. دُم آقاپلنگه را می‌کشید و سریع می‌پرید روی درخت. با گردن زرافه سرسره‌بازی می‌کرد. لاک‌پشت را وارونه می‌کرد و درلانه مورچه‌ها آب می‌ریخت. همه حیوانات از آزارهای او کلافه شده بودند و از میمون خواستند دست از این کارهایش بردارد؛ ولی میمون دست‌بردار نبود. یک روز مثل همیشه، میمون از این درخت به آن درخت می‌پرید که متوجه کندوی زنبورها شد. رفت و کندو را آن‌قدر تکان داد تا کندو افتاد. زنبورها خشمگین شدند. همه با هم به سمت او حمله کردند. میمون فرار کرد؛ ولی زنبورها به او رسیدند و تمام بدنش را پر از نیش کردند. جای نیش زنبورها در بدن میمون بعد از مدت‌ها هنوز هم درد زیادی داشت. او آن‌قدر درد کشید که دیگر دلش نمی‌خواست هیچ‌کسی را اذیت کند. میمون فهمیده بود که آزار دیگران اصلاً کار درستی نیست و باعث ناراحتی آن‌ها می‌شود. او پیش حیوانات جنگل رفت و از همه عذرخواهی کرد و با آن‌ها دوست شد.

ماشینی به نام نارنجی
یکی بود، یکی نبود. در شهر زیبا و تمیز چنار، یک ماشین زباله‌جمع‌کن بود به نام نارنجی. نارنجی هر روز زباله‌های شهر را جمع می‌کرد و بیرون از شهر به محل بازیافت زباله‌ها می‌برد. او می‌دید که بقیه ماشین‌ها تمیز هستند؛ ولی خودش به‌خاطر زباله‌ها بوی بدی می‌دهد. به همین دلیل همیشه ناراحت بود و با ناراحتی زباله‌ها را جمع می‌کرد. یک روز تصمیم گرفت دیگر زباله‌ها را جمع نکند. چند روزی گذشت. زباله‌ها در خیابان‌ها زیاد و زیادتر شدند. شهر چنار بوی بسیار بدی می‌داد و هیچ‌کسی دلش نمی‌خواست از خانه بیرون برود. همه می‌گفتند: «پس چرا نارنجی زباله‌ها را جمع نمی‌کند؟» مردم پیش نارنجی رفتند و به او گفتند: «چرا دیگر زباله‌ها را جمع نمی‌کنی؟» او گفت: «من به‌خاطر جمع کردن زباله‌ها بوی بدی می‌دهم و کسی با من دوست نمی‌شود. من تنها هستم.» آقای کارواشی گفت: «من قول می‌دهم هر روز بعد از اینکه زباله‌ها را از شهر بیرون بردی، تو را بشویم.» مردم شهر نیز گفتند: «ما به تو احتیاج داریم و از تو معذرت می‌خواهیم که فراموشت کردیم.» نارنجی خوشحال شد و گفت: «من هم از این به بعد هر روز زباله‌ها را جمع می‌کنم تا شهر همیشه تمیز باشد.»
درخت مغرور
روزی روزگاری، چند درخت سیب در باغی زندگی می‌کردند. باغبانی مهربان هم از آن‌ها به‌خوبی مواظبت می‌کرد و درختان را خیلی دوست داشت. وقت ثمر دادن درخت‌ها رسید. شاخه‌های همه درخت‌ها پر از سیب شده بود. یکی از درختان که از همه پرثمرتر بود، شروع کرد به غر زدن و گفت: «من نمی‌توانم این‌همه سیب را روی شاخه‌هایم تحمل کنم.» تکانی خورد و همه سیب‌هایی که هنوز نرسیده بودند را روی زمین ریخت. بقیه دوستانش به او گفتند: «چرا این کار را کردی؟ باغبان مهربان ناراحت می‌شود.» وقتی باغبان آمد، فکر کرد درخت بیمار شده است و به او بیشتر از بقیه درختان رسیدگی می‌کرد. سال بعد، باز هم درخت مغرور همین کار را تکرار کرد. باغبان با خود فکر کرد که دیگر درخت خوب نمی‌شود. با اینکه دلش نمی‌خواست او را قطع کند؛ ولی مجبور شد. اره‌برقی را آورد. وقتی درخت چشمش به اره افتاد، فهمید که دیگر پایان کار اوست و از اینکه خودخواهی کرده بود و میوه‌ای به باغبان نداده بود پشیمان شد. عاقبت خودخواهی درخت باعث قطع او شد و باغبان نهالی جدید را جای او کاشت.
عاقبت دیو خودخواه
روزی روزگاری، دیوی در تپه بالای روستایی زندگی می‌کرد. دیو خیلی تنبل بود و برای خودش غذا پیدا نمی‌کرد. به روستا می‌رفت و به مردم می‌گفت: «خانه‌هایتان را خراب می‌کنم. اسب و گاو و گوسفندانتان را می‌خورم.» مردم هم از دیو می‌ترسیدند و برای او غذا آماده می‌کردند، به بالای تپه می‌بردند و در دهان دیو می‌ریختند و به روستا برمی‌گشتند. آن‌ها دیگر خسته شده بودند و دیو هم مرتب آن‌ها را تهدید می‌کرد. مردم بسیار ناراحت بودند تا اینکه یکی از پیرمردهای روستا گفت: «من راهی برای خلاص شدن از دست دیو پیدا کردم. یک داروی خواب‌آور از یک گیاه پیدا کرده‌ام. آن را در غذای دیو بریزید. دیو به خوابی عمیق فرو خواهد رفت. سپس او را به جای دوری ببرید تا دیگر اینجا را پیدا نکند و نتواند به اینجا برگردد.» آن‌ها از فکر پیرمرد خوششان آمد و خوشحال شدند. غذای خوشمزه‌ای برای دیو آماده کردند. داروی خواب‌آور را هم در غذا ریختند و به بالای تپه بردند و در دهان دیو ریختند. دیو کم‌کم به خواب عمیقی فرو رفت. مردم با کمک یکدیگر، یک ارابه بزرگ درست کردند و دیو را روی آن گذاشتند و رفتند تا به دره‌ای رسیدند که در طرف دیگر آن، غاری بزرگ بود. آن‌ها برای رد شدن از دره پلی درست کردند و دیو را به آن طرف پل بردند و در غار گذاشتند و پل را هم خراب کردند تا دیگر دیو نتواند به روستا برگردد. مردم خوشحال به روستا برگشتند. آن‌ها دیگر از مزاحمت‌های دیو راحت شده بودند و فهمیدند که با هم‌فکری و همکاری، مشکلات سخت آسان می‌شود.

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی