[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۶۶۹
  • دوره جدید

سینما علیه دیکتاتور، روزنامه شیراز نوین

مروری بر بهترین نقش‌آفرینان ژانر کمیک در سینمای جهان
سینما علیه دیکتاتور

 

شیرازنوین- سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

رهایی از روزمرگی‌های ملعون
سینما همیشه سینماست. به ژانرهایش نگاه کنید. گروهی رسالت برافروختن آدرنالین‌های ماجراجویانه را در رگ‌هایتان بر عهده دارند و شماری دیگر، ترس و وحشت را بر اعماق جسم و جانتان مستولی می‌کنند. از مؤلفه‌های درام و ملودرام هم که نمی‌شود غافل شد؛ داستان‌هایی که فرصتی برای رجعت به درون و مروری بر رویدادهای عاشقانه و پنهان را پدید می‌آورند. سبک‌های تعلیق و پر رمز و راز هم قوای ذهنی مخاطب را محک زده و او را مبهوت تبحر پیچش‌های فیلم‌نامه و زیرکی‌های کارگردان در پدید آوردن قصه‌های بدیع می‌کنند. در حقیقت، هریک از ژانرها برای مرهم گذاشتن بر گوشه‌ای از ابعاد شخصیتی انسان بازآفرینی می‌شوند. با سینما می‌توان از این روزمرگی‌های ملعون و ملالت‌بار خلاص شد و عنان اندیشه را به خدای صحنه سپرد تا مرزهای حقیقت و مجاز را با تیشه هنر شخم بزند و به ارواح ناآرام انسانی، فرصتی برای کسب آرامش و تجربه رهایی ارزانی کند. این گونه است که از سینما به عنوان جهان‌شمول‌ترین هنرهای دوران یاد می‌شود. به راستی که پناهگاهی امن برای بسیاری از هواداران تیفوسی‌اش است.
گریز از روزهای سیاه
به نظر می‌رسد در میان همه سبک‌های داستان‌سرایی، ژانر کمیک بیشترین خدمت را به مخاطبان همه دوران‌ها کرده است. روزهای سیاه رکود بزرگ اقتصاد جهان را در بحبوحه قرن بیستم به یاد بیاورید. فقر و بیکاری و بزهکاری و آسیب‌های اجتماعی، بر همه اقشار جامعه سایه افکنده بود و قلمرو ناامیدی با شتاب فراوانی در حال گسترش بود. به همت اندیشمندان فرهنگی، در آن دوران نمایش‌های خیابانی طنز و تله‌تئاترهای کمیک از هر کوی و برزنی سر برآوردند و بر جامعه افسرده و خاکستری اروپا و امریکا رنگ شور و نشاط پاشیدند. کارگران و کارمندان پس از یک روز کار جان‌فرسا در کارخانه‌های ورشکسته و کارگاه‌های نمور، برای لحظه‌هایی به تماشای آیتم‌های خیابانی کمیک نشسته و از صمیم جان قهقهقه سر می‌دادند. حقوق‌های ناچیز آن‌ها برای ماه‌ها عقب افتاده بود و کانون بسیاری از خانواده‌ها به دلیل شدت گرفتن فقر، از هم می‌پاشید. در این میان، مضامین کمیک توانستند در کالبد جامعه روح تازه‌ای دمیده و بن‌مایه وجودی مردم را تقویت کنند. به دنبال آن بود که سینمای کمیک هم با همه ابرمشاهیر و نابغه‌های بی‌همتایش از راه رسید. چه کسی می‌داند، شاید با توسل به همین هنر طنز بود که جامعه توانست ابرهای ناامیدی و افسردگی‌های ناشی از شرایط دشوار اقتصادی را کنار زده و با جهان‌بینی پرامید به روزهای آینده بنگرد.
ابرهنرمندان نقره‌فام
مخاطبان آن دوران، به سان تماشاگران امروز، در مقابل سکانس‌های کمیک جبهه‌‌گیری نداشتند و خنداندن آن‌ها پروژه غیرممکنی نبود. اگرچه کیفیت نقش‌آفرینی‌ها و سناریو‌ها و کارگردانی‌ها هم در حد اعلای خود قرار داشت و هریک از کمدین‌ها در رسته خود بهترین بودند. چاپلین، شاه‌ماهی آن‌ها بود. او نگرش عمیقی از بن‌مایه‌های زندگی داشت و به خوبی می‌توانست سرانجام نافرجام بشر را در برابر هجمه مدرنیته پیش‌بینی کند. میمیک و شیوه نقش‌آفرینی باستر کیتون در نمای ظاهری نشانی از طنز نداشت؛ بلکه نمایشگر شخصیتی بود که در موقعیت‌های دشوار قرار می‌گرفت و با طنازی، از پس چالش‌ها برمی‌آمد. لورل و ‌هاردی هم که نابغه‌های سینمای طنز خواهند ماند؛ بازیگرانی دوست داشتنی که هنر آن‌ها برای همیشه می‌تواند برای تماشاگران اوقات لذت‌بخشی رقم زده و آن‌ها را از ملالت‌های دوران رهایی بخشد. جری لوییس و ‌هارولد لوید هم به سان دیگر بزرگان سینمای کلاسیک، صاحب سبک بودند و در پناه موقعیت‌های فیلم‌نامه، تبحر خود را به نمایش می‌گذاشتند. هیچ از آن‌ها به سان آکتورهای جاه‌طلب امروزی در پی درخشش فردی و خروج از قالب سناریو نبودند، بلکه با حرفه‌ای‌گری و حس وظیفه‌شناسی به محتوای داستان وفادار مانده و موفقیت خود را وام‌دار درخشش فیلم ارزیابی می‌کردند. شاید به همین دلایل باشد که ابرمشاهیر سینمای کلاسیک در تاریخ هنر جاودانه شده‌اند و گذشت دوران، خاک فراموشی بر نام و شاهکارهایشان نمی‌پاشد.
نبرد با دیکتاتورهای بزرگ
از سوی دیگر، این خاصیت سینما به عنوان جهان‌شمول‌ترین هنرهاست که نیازهای جامعه را نقد و بررسی کرده و راهکارهایی برای گریز از بحران و فائق آمدن بر ابرچالش‌ها ارائه می‌کند. در پناه سینما می‌توان بر بحران‌های مدنی فایق آمد و سیاست سیاست‌مداران دوران را به نقد کشید. ژانر کمیک به واسطه ساختار انعطاف‌پذیرش، نسبت به مؤلفه‌های جدی‌مابانه توانایی انتقادهای بیشتری دارد و در پناه آن می‌توان بسیاری از سبک‌های زندگی ناصواب و مؤلفه‌های مردم‌ستیزانه را به نقد کشید. سینمای کلاسیک هم در این راه شاهکارهای بسیاری دارد. هر سکانس از دیکتاتور بزرگ چاپلین، در بر دارنده مفاهیم تأمل‌برانگیزی است که هر مخاطبی به اندازه داشته‌های ذهنی خود، از آن بهره‌مند می‌گردد. مخاطبان عامی از شوخی‌های سطحی چاپلین مستور شده و اندیشمندان، مضامین مطرح شده در اثر را به رویدادهای محیط پیرامون تعمیم می‌دهند. درباره دیگر کمدین‌های سینمای کلاسیک هم رسم بر همین منوال است. از باستر کیتون گرفته تا جری لوییس؛ از لورل و ‌هاردی تا‌ هارولد لوید. در یک برهه زمانی، سینمای کلاسیک سرشار از نابغه‌هایی شد که هنر سینمای طنز را به دروازه‌های تکامل رهنمون ساخته و تأثیر شگفت‌انگیزی بر هنجارها و نگرش جامعه بر جای گذاشتند. اما پس از این عصر طلایی، شاهد افت محسوسی بودیم و کمدین‌های معاصر نه تنها در معراج ژانر کمیک درمانده بودند، بلکه افول سرزنش‌آمیزی را تجربه نمودند. نام‌های چارلی چاپلین، باستر کیتون،‌ هارولد لوید، لورل و ‌هاردی، نورمن ویزدوم و سایر طنازان کلاسیک را در کنار خنده‌پیشگان معاصر قرار دهید تا با عمق صیقل‌یافتگی و ارزشمندی هر یک از آ‌ن‌ها بیشتر آشنا شوید. به راستی که کمدین‌های کلاسیک برای سینما، نوستالژی‌های ابدی هستند.
چارلی چاپلین، کابوس دیکتاتورها
سِر چارلز اسپنسر چاپلین در زمینه‌های سینما و تئاتر ۷۷سال  فعالیت کرد که شروع فعالیت‌های وی از سالن ویکتوریا انگلستان به عنوان پسربچه‌ای آغاز شد و تا ۸۷سالگی ادامه یافت. چاپلین یکی از محبوب‌ترین و بزرگ‌ترین هنرمندان قرن بیستم میلادی و تاریخ سینما است. وی در طول دوران فعالیت هنری‌اش، سه بار موفق به گرفتن جایزه اسکار شد. چاپلین خود ادعا می‌کرد که در سال ۱۸۸۹ در محله‌ای در جنوب لندن متولد شده‌است؛ یعنی تنها چهار روز پیش از تولد هیتلر که چاپلین وی را در دیکتاتور بزرگ مورد تمسخر قرار داد. خانوادهٔ چاپلین بیش از ۴۰سال پس از مرگ وی نامه‌ای در کشویی قفل‌شده پیدا کردند که در آن اشاره شده ‌بود چاپلین در کمپ کولی‌ها در نزدیکی بیرمنگام متولد شده ‌است. این نامه در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ توسط جک هیل به چاپلین فرستاده شده ‌است. والدین چاپلین هر دو هنرمندانی در سالن بزرگ لندن بودند و هر دو بازیگر و آوازه‌خوان؛ اما پیش از آنکه چاپلین سه ساله شود، از هم جدا شدند. چارلی آواز خواندن را از مادرش آموخت. پدرش الکلی شد و کمتر با چارلی ارتباط داشت. بعدها مادر چاپلین دچار بیماری روانی شد و در یک آسایشگاه در حوالی لندن بستری گردید. بیماری مادر چاپلین از آن جایی آغاز شد که در یکی از اجراهای زنده تئاتر در لندن که برای سربازان اجرا می‌شد، یکی از اجسامی که سربازان به روی صحنه پرتاب می‌کردند به سر مادرش برخورد کرد و مادر چاپلین خون‌آلود و اشک‌ریزان به پشت صحنه رفت و چاپلین پنج‌ساله به روی صحنه آمد تا تماشاچیان عصبانی را با خواندن آهنگی سرگرم و آرام کند. با بستری‌شدن مادر، چارلی و برادرش رابطهٔ عمیق‌تری پیدا کردند و هر دو با استعداد بالایی که داشتند، در همین سالن قدیمی که پدر و مادرشان در آن کار می‌کردند، مشغول به کار شدند. در سال ۱۹۲۸ مادر چارلی ۷سال پس از انتقال وی توسط پسرانش به ‌هالیوود، درگذشت. سال‌های پس از مرگ مادر و فقر و استیصال برادران چاپلین تأثیر زیادی بر فضای فیلم‌های چاپلین در سال‌های بعد گذاشت. چاپلین درمورد مادرش می‌گفت: اگر مادرم نبود، شک دارم که می‌توانستم در پانتومیم موفقیتی کسب کنم. او یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان پانتومیم بود که تاکنون دیده‌ام. وی در زندگی‌نامه‌اش چنین می‌نویسد: من هیچ ایده‌ای دربارهٔ چهره‌پردازی و لباسم نداشتم. لباسی را که در فیلم اول داشتم دوست نداشتم. در راه لباس‌خانه به این نتیجه رسیدم که شلوار بگی گشاد بپوشم و کفش‌های بزرگ و کلاهی خاص. می‌خواستم همه چیز با هم در تضاد باشد. کتی تنگ و کلاهی کوچک و کفشی بزرگ. نمی‌دانستم باید پیر به نظر بیایم یا جوان؛ اما وقتی یاد حرف کارگردان افتادم که می‌خواست کمی بزرگ‌تر از آنچه هستم به نظر بیایم، پس یک سبیل اضافه کردم. نمی‌دانستم چه شخصیتی باید داشته‌باشم؛ اما زمانی که لباس‌ها را پوشیدم، خودِ لباس‌ها احساسی به من داد که شخصیت را دیدم، آغاز به شناختنش کردم و زمانی که به روی صحنه می‌رفتم، کاملاً متولد شده ‌بود. 
ثروت چاپلین پس از مرگش بیش از پانصد میلیون دلار ارزش داشت.
هارولد لوید، خوش‌بین دست‌وپاچلفتی
هارولد کلایتون لوید سینیور (زادهٔ ۲۰آوریل ۱۸۹۳ - درگذشتهٔ ۸مارس ۱۹۷۱) بازیگر، کمدین و تهیه‌کنندهٔ آمریکایی است که بیشتر به‌خاطر فیلم‌های صامتش معروف است. معروف‌ترین پرسوناژ‌ هارولد لوید، مرد جوان خوش‌بین اما دست‌وپاچلفتی‌ای بود که عینکی گرد و بزرگ به چشم می‌گذاشت و به یاری بخت و اقبال و پشتکار خود به موفقیت می‌رسید و در پایان فیلم از او به‌عنوان یک قهرمان استقبال می‌شد.هارولد لوید ورزشکار بود و حرکات خطرناک در داستان فیلم را خود انجام می‌داد. صحنه‌ای از فیلم ایمنی آخر از همه! محصول سال ۱۹۲۳ میلادی، که در آن ‌هارولد لوید از عقربهٔ ساعتی بزرگ آویزان است، یکی از معروف‌ترین صحنه‌های تاریخ سینما به‌شمار می‌آید. 
هارولد لوید به دانشگاه می‌رود، فیلمی بود صامت با ژانر کمدی که در سال ۱۹۲۵ در آمریکا و چند کشور دیگر اکران شد. بازیگر اصلی این فیلم‌ هارولد لوید بود. این اثر، موفق‌ترین فیلم این هنرپیشه محسوب می‌شود.
نورمن ویزدوم، قربانی خانه سالمندان
سِر نورمَن جوزف ویزدوم در بخش مریلبون لندن به دنیا آمد. او فعالیت در سینما را از سال ۱۹۴۸ آغاز کرد. او با کلاه پارچه‌ای و کت و شلوار گشاد معروفش در بیش از ۳۰فیلم به بازی پرداخت. او در سال ۲۰۰۰ برای فعالیتش در زمینه هنر و سرگرمی از دربار سلطنتی بریتانیا لقب «سر» گرفت. ویزدوم در نودمین سالروز تولدش، از فعالیت هنری کناره گرفت و به بیش از نیم قرن حضور در عرصه سینما و تلویزیون پایان داد. با این وجود، او در سال ۲۰۰۷ در یک فیلم کوتاه به نام اسپرسو نقش یک کشیش را بازی کرد. سود حاصل از فروش دی‌وی‌دی این فیلم به یک مؤسسه حمایت از بیماران سرطانی تعلق گرفت. در اواسط سال ۲۰۰۶ هنگامی که او از تپش قلب نامنظم رنج می‌برد، به وسیله هلیکوپتر به بیمارستانی در لیورپول منتقل شد و به وسیله دستگاه‌های مخصوص تنظیم ضربان قلب تحت مداوا قرار گرفت. نورمن ویزدوم در شش ماه آخر عمرش چندین بار دچار سکته مغزی شد که باعث تحلیل قوای جسمی و ذهنی وی گردید. او در ساعت ۶:۴۶ عصر ۴اکتبر ۲۰۱۰ در یک خانه سالمندان در ابوتس وود درگذشت. مراسم تشییع جنازه او در تاریخ ۲۲اکتبر سال ۲۰۱۰، در داگلاس، جزیره من، برگزار شد. تمام اهالی جزیره به این مراسم دعوت شدند. کلاه پارچه‌ای و علامت تجاری وی در کلیسا درون تابوت قرار داده شد. در مراسم تشییع جنازه نورمن ویزدوم، هنرمندان و بازیگران زیادی شرکت داشتند و به درخواست ویزدوم، مویرا اندرسون ترانه «Who Can I Turn To» را اجرا کرد.

باستر کیتون، صورت سنگی بزرگ
ژوزف فرانک «باستر» کیتون بازیگر، کمدین، نویسنده و کارگردان برندهٔ اسکار آمریکایی بود. او بیشتر با فیلم‌های صامت درخشان و چهرهٔ همیشه بی‌حالتش که به «صورت سنگی بزرگ» مشهورش کرد، به خاطر آورده می‌شود. «جوزف فرانک کیتون» در ۴اکتبر ۱۸۹۵ به دنیا آمد. سالروز تولدش مصادف بود با شکل‌گیری سینما به شکلی که امروزه آن را هنر هفتم می‌نامند. باستر در خانواده‌ای هنرمند به دنیا آمد. وقتی شش‌ماهه بود از چند پله سقوط کرد و سالم ماند؛ به همین دلیل او را «باستر» به معنی عجیب نامیدند. باستر بدن نرم و انعطاف‌پذیرش را از پدر و مادرش به ارث برده بود؛ موهبتی که در آینده در فیلم‌ها به کمکش آمد و او را تبدیل به بزرگ‌ترین بازیگر-کارگردانی کرد که بدل‌کار فیلم‌هایش نیز خودش بود. اولین نمایش باستر کیتون در سه سالگی به همراه والدینش به روی صحنه رفت. آن‌ها گروهی سه‌نفره را به نام گروه کیتون‌ها تشکیل داده بودند و وودویل‌هایی کوتاه را برای تماشاگران اجرا می‌کردند. بازی کوتاهش در «روشنی‌های صحنه» چنان عالی و تأثیرگذار بود که چاپلین کارگردان ناچار شد برای حفظ برتری و شهرت خود، بسیاری از نماهای بازی او را از فیلم حذف کند. کیتون تا سال‌ها زیر سایهٔ بازیگر هم‌عصر خود چارلی چاپلین می‌زیست؛ اما برخلاف او هیچ‌گاه در رفاه و آسایش زندگی نکرد و شاید بتوان چهرهٔ همیشه غمگین و سردش را به سختی‌هایی که در عمر کوتاهش گذراند مربوط دانست. قاب‌بندی‌ها، کمدی اسلپ‌استیک و بازی خیره‌کنندهٔ کیتون، این اثر را به یکی از ماندگارترین آثار سینمای صامت بدل کرده ‌است. او نیز مانند بسیاری از کارگردانان هم‌عصر خود، به‌دلیل تحت فشار قرار گرفتن توسط کمپانی‌های فیلم‌سازی، بالاخره در دام آن‌ها گرفتار شد و با مترو گلدوین مایر قراردادی بست که این قرارداد را می‌توان سرآغاز نابودی خلاقیت و استعداد باستر کیتون دانست. فشار تهیه‌کنندگان کمپانی هر نوع بدعت و خلاقیت را از کارگردانان سلب می‌کرد و کیتون نیز از این امر مستثنا نبود. او که در زندگی زناشویی هم دچار مشکلات فراوانی شده بود، دچار ورشکستگی شد و همسرش هم تقاضای طلاق کرد. مدتی بعد کمپانی از سر دلسوزی و ترحم، بار دیگر قراردادی با باستر امضا کرد و با پرداخت مبلغی ناچیز او را در اختیار گرفت؛ اما کیتونِ دههٔ بیست دیگر هیچ‌گاه تکرار نشد. شاید حضور کوتاه و چند دقیقه‌ای او در سانست بلوار گواهی بر زندگی واقعی‌اش در دههٔ پنجاه باشد. کیتون، مردی که در هیچ فیلمی نخندید، سال ۱۹۶۶ بر اثر ابتلا به بیماری سرطان ریه درگذشت.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی