[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۰۱۷
  • دوره جدید

اعترافات مردی چنان دیوانه که با حیوانات می‌زیست، روزنامه شیراز نوین

چارلز بوکوفسکی، ترجمه شهرزاد لولاچی، افق: 1395
جلوتر از او رفتم بیرون. یک لاشه دیگر منتظرم ایستاده بود. هر بار که یکی را بار می‌زدم، مطمئن بودم که آخری‌اش است که می‌توانم تحمل کنم. اما ادامه می‌دادم و می‌گفتم: یکی دیگه، فقط یکی دیگه، بعدش دیگه تعطیلم. گور باباتون! آنها منتظر بودند که کم بیاورم. فکر می‌کردند نگاهشان نمی‌کنم، ولی در چشم‌هاشان و از لبخندشان قضیه را می‌فهمیدم. نمی‌خواستم از آنها شکست بخورم. رفتم به سمت یک لاشه دیگر، مثل یک شمشیرباز معروف دروغین، پیشروی به طرف گوشت.
دو ساعت کار کردم، بعد یکی داد زد: «استراحت.» آخر سر از پسش برآمدم. ده دقیقه استراحت، یک فنجان قهوه، دیگر عمراً می‌توانستند کاری کنند که از این کار دست بکشم. پشت سرشان رفتم به سمت واگن غذاخوری. 
بخار قهوه را در شب می‌دیدم؛ کلوچه‌ها و شیرینی‌ها و ساندویچ‌ها را زیر نور چراغ می‌دیدم. 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی