[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۸۳
  • دوره جدید

محمد قاسم‌زاده: متأسفانه گرفتار مد ادبیاتی شده‌ایم، روزنامه شیراز نوین

ایسنا: محمد قاسم‌زاده برگزیده جایزه مهرگان با انتقاد از کم‌خوانی و مدگرایی در بین نویسنده‌ها می‌گوید: نویسنده «بوف کور» می‌خواند و قسمتی از آن را حفظ می‌کند تا در جاهای مختلف از آن استفاده کند؛ اما نه ساعدی می‌خواند و نه چوبک. به آل احمد هم می‌گوید پیف پیف! در ذهن ایرانی نوعی کاپیتالیسم است و به همین خاطر مرغ خارجی برای او غاز است. این داستان‌نویس، در پاسخ به این‌که چرا در رمان «چیدن باد» به سراغ تاریخ رفته‌ است، گفت: تاریخ همیشه دغدغه من بوده است. در رمان «توراکینا» هم به سراغ تاریخ رفته بودم. اما در رمان «چیدن باد» فکر کردم باید به سراغ تاریخ معاصر بروم. در زمان تحصیلم در دانشگاه هم همیشه از کلاس‌های خودم می‌زدم و بر سر کلاس‌های تاریخ  و استادانی مثل عباس زریاب خویی می‌نشستم. بنابراین تاریخ همیشه دغدغه من بوده است. معتقدم نویسنده‌ای که گذشته اوضاع کشور خودش را نمی‌داند، موفق نخواهد بود. به همین خاطر در این سال‌ها هر کتاب جدی‌ای که راجع به تاریخ معاصر منتشر می‌شد، می‌خواندم. پس از خواندن این کتاب‌ها متوجه شدم چهار شاه آخر این سرزمین همگی از سلطنت خلع و از کشور اخراج شده‌اند و این مسئله در تاریخ ایران بی‌نظیر است. برایم این سؤال مطرح شد که چرا این اتفاق افتاده است؟ ضمن این‌که دو شاه قبل‌تر از این شاهان هم یکی بیمار بود و دیگری کشته شد. این نویسنده در ادامه متذکر شد: دلیل این سرنوشت برای این شاهان این است که وقتی به جهان مدرن می‌رسیم حاکم سنتی دیگر نمی‌تواند مثل قدیم حکومت کند و این حاکم مستبد در برابر جهان مدرن شکست می‌خورد؛ چرا که دیگر در آن جهان باستانی زندگی نمی‌کند. 
قاسم‌زاده در بخش دیگری در پاسخ به این‌که در زمان گرفتن جایزه مهرگان از  عاشقان بی‌عار ادبیات و مرگ نقد ادبی سخن گفته و منظورش از این حرف چیست، اظهار کرد: ما در کشورمان نقد ادبی نداریم به دو دلیل؛ اول این‌که نقد باید حامی داشته باشد. در کشورهایی که ادبیات در آن‌ها مؤثر است نقد حامی دارد. مثلاً روزنامه‌ای شما را استخدام می‌کند، ماهیانه به شما پول می‌دهد، برای شما کتاب می‌فرستد و شما هم برای آن کتاب‌ها نقد می‌نویسید. این روزنامه‌ها یا نشریات آن‌قدر به منتقد پول می‌دهند تا زندگی‌اش تأمین شود. چون منتقد باید کتاب بخواند و نقد بنویسد. اما در ایران هیچ روزنامه و نشریه‌ای این کار را نمی‌کند. اگر هم پولی به شما بدهند حتی به اندازه‌ای نیست که بتوانید خودتان را با آن اداره کنید، چه برسد به خانواده‌تان.
او در پاسخ به این‌که چقدر از خوانده نشدن آثار ادبی و بی‌تأثیری آن در جامعه کنونی ایران متأثر از خود نویسندگان و آثاری است که می‌نویسند، گفت:‌ دلایل زیادی دارد. بسیاری از نویسندگان ما کتاب نمی‌خوانند و از ادبیات جهان بی‌خبرند. به طور کلی سطح سواد در ایران پایین است. او با اشاره به کتاب «چرا باید کلاسیک‌ها را خواند» نوشته ایتالو کالوینو گفت: در این کتاب از کتاب سرگذشت کوروش کوچک تا آثار مدرن غربی مدنظر نویسنده قرار گرفته است. نویسنده این کتاب می‌گوید شگفت‌انگیزترین کتاب جهان «هفت پیکر» نظامی است. اما نویسنده‌های ما چقدر از این میراث گذشته می‌خوانند و می‌دانند؟ آن‌ها نه ادبیات جهان را می‌خوانند و نه ادبیات کلاسیک خودمان را. گاه به گاه به این کتاب و آن کتاب سرک می‌کشند. آیا  آن‌ها همه کتاب‌های فاکنر را خوانده‌اند؟ وقتی از آن‌ها سوال می‌کنیم اکثرا می‌شنویم یک یا دو کتاب. معتقدم ما نویسنده‌ها باید ۱۰۰ صفحه کتاب بخوانیم تا بتوانیم یک صفحه بنویسیم، اما متأسفانه گرفتار مد شده‌ایم. فوئنتس زمانی که در ۱۶ سالگی وارد کشورش می‌شود یک نویسنده به او می‌گوید تو تولستوی، داستایوفسکی یا شکسپیر را خوانده‌ای؟ و وقتی با جواب منفی فوئنتس مواجه می‌شود به او می‌گوید جهان از دو روز قبل که تو به این کشور آمده‌ای به وجود نیامده‌، باید بسیار بخوانی. اما در این‌جا نویسنده دو کتاب می‌خواند و ناگهان می‌شود نویسنده پست‌مدرن؛ در صورتی که چیزی از آن نمی‌داند. در آمریکا کسانی که در این‌باره می‌نویسند، از تضادهای طبقاتی، حقوق اقلیت‌های دینی، جنسی و قومی، از زنان و محیط زیست آگاه‌اند و این موضوعات در آثارشان پیداست؛ اما در آثار نویسندگان ما کدام یک از این مسائل مطرح است؟ تنها چیزی که یاد گرفته‌اند روایت نامتعارف است که نوعی مدزدگی است و گریبانگیر ادبیات ما شده است. این داستان‌نویس افزود: نبود ارتباط نویسنده و خواننده دیگر علت خوانده نشدن آثار است. در دهه ۴۰ در ایرانِ ۲۵ میلیونی تیراژ کتاب‌ها ۱۰ هزار نسخه بود، اما امروز با جمعیت ۸۰ میلیونی تیراژ ۴۰۰ نسخه است. این نشان می‌دهد که نویسنده و خواننده با هم ارتباط ندارند. علت دیگر این است که مثلاً وقتی راجع به تاریخ می‌نویسم آن را تخیل می‌کنیم و تحقیق نمی‌کنیم. در صورتی که وقتی یوسا «سور بز» را نوشت گفت، نیمی از کتاب برگرفته از وقایع تاریخی است و نیم دیگرش را خود او تخیل کرده است. او برای این کتاب سال‌ها تحقیق می‌کند. وقتی «جنگ آخرالزمان» را نوشت مدت‌ها جامعه برزیل را مطالعه کرد اما نویسندگان ما بیشتر تخیل می‌کنند. تخیل البته رکن اصلی ادبیات است، اما این تخیل باید براساس آگاهی باشد. در این‌جا نویسنده «بوف کور» می‌خواند و قسمتی از آن را حفظ می‌کند تا در جاهای مختلف از آن استفاده کند. اما نه ساعدی می‌خواند و نه چوبک. به آل احمد هم می‌گوید پیف پیف! در صورتی که ما حتی وقتی با یک نویسنده مخالفیم باید آثار او را هم بخوانیم. اصلاً مگر می‌شود نخواند؟ همه این‌ها باعث شده که آثار دلچسبی در ایران تولید نشود. ضمن این‌که در ذهن ایرانی نوعی کاپیتالیسم وجود دارد و به همین خاطر مرغ خارجی برای او غاز است.

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی