[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۲۱۱
  • دوره جدید

درخت هلو، روزنامه شیراز نوین

وقتی مونا کوچک بود پدرش یک نهال هلو در باغچه خانه‌شان کاشت. مونا هر روز به نهال سر می‌زد. علف‌های هرز اطراف آن را می‌کند. به پایش کود می‌ریخت، سم پاشی می‌کرد و همیشه به درختش رسیدگی می‌کرد. سال‌ها گذشت. حالا دیگر مونا نوجوانی چهارده ساله بود و هشت سال بود که او و درخت هلویش با هم دوست بودند. مونا هر روز زیر سایه درخت زیراندازی پهن می‌کرد و می‌نشست و کتاب می‌خواند. یک روز که مونا داشت از مدرسه برمی‌گشت دید باد دارد درختان را می‌کند. نگران درخت خودش شد. باقی مانده راه تا خانه را دوید. به درختش که رسید دید برگ‌های درخت هلویش دارند کنده می‌شوند. کم کم همه برگ‌های درخت ریخت. مونا از پشت پنجره حواسش به درختش بود. زمستان شد و برف شروع به باریدن کرد. کم کم یکی از شاخه‌های درخت زیر بار برف‌ها خم شد. 
مونا سریع رفت و درختش را تکاند تا برف‌ها بریزد. درختش را بغل کرد و دلداری‌اش داد. ناگهان باد تند شد. باد آنقدر شدید بود که ریشه‌های درخت را از خاک بیرون آورد. مونا بغض کرد. نمی‌دانست چه کار کند. 
شب که شد پدر مونا گفت: امشب برای درخت فکری می‌کنم. 
اما روز بعد درخت دیگر آنجا نبود. پدر درخت را در یک بشکه بزرگ کاشته بود و به زیرزمین برده بود. فصل بهار که شد آن‌ها دوباره درخت را توی باغچه کاشتند. 
 
 هلیا فریدی از شیراز، ششم ابتدایی 

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی