[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۲۳
  • دوره جدید

علیـه ابرقهـرمان، روزنامه شیراز نوین

ترجمه و تالیف: سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

شاید سینمای هزاره سوم در مسیر ناکجاآباد است. ما همه ژانرها را به یک باره تعطیل کردیم و تمامی ‌امکانات، سرمایه‌ها و استعدادها ناگهان به خدمت مارول درآمدند تا مردمان فانتزی به حکم‌رانی در سرزمین هفتم بپردازند. ابرقهرمانان مارول ریشه‌های کهنه‌ای دارند؛ اما هیچ وقت به سان امروز مجالی برای تصاحب مدیوم‌ها نیافته بودند. در عصر مدرن و پست مدرن شاهد تزریق قطره‌چکانی کاراکترهایی نظیر بتمن و سوپرمن و مرد عنکبوتی بر پرده نقره‌ای بودیم و سازندگان، با عاقبت‌اندیشی و زیرکی کوشیدند حضور شخصیت‌های فانتزی در سینما به صورت یک اتفاق روزمره درنیاید و هیمنه آنها برای تماشاگران از میان نرود. اما این سیاست‌های عاقبت‌اندیشانه به یک باره نقش بر آب شد و در هزاره سوم، شاهد یورش همه‌جانبه مردان و زنان مارولی بر آوردگاه‌های نمایشی بودیم. اینک شمار فیلم‌های ابرقهرمانی بی‌شمار شده و از هر گوشه و کناری به یک‌باره ظهور می‌کنند. برخی مثل زن شگفت‌انگیز و ددپول و گرین لانترن دارای محتوایی پوشالی و بی‌مایه و منطق‌ستیز هستند و گروهی دیگر نظیر ‌هالک و مرد آهنی و اسپایدرمن با گذشت زمان به کمال رسیدند. با مشاهده سرنوشت آنها به این نتیجه می‌رسیم که شاید ‌هالیوود می‌خواهد یک بار برای همیشه پرونده آنها را ببندد و ساختارهای پیشین را در هم بشکند. بازخوانی تاریخ سینما می‌تواند قصد و نیت سازندگان را تا حدود زیادی رمزگشایی کند.
به یاد داریم با عبور از دوران خوب کلاسیک‌ها، ما رفته‌رفته به سینمایی رسیدیم که از آن به عصر قهرمانان یاد می‌شود. دورانی که نبرد در ویتنام و افغانستان به اوج خود رسیده بود و جنگ سرد از بلوک شرق تا کرانه‌های غربی را درهم می‌نوردید. گروهی بر این باورند که ‌هالیوود پیش از آن که منافع اقتصادی و اعتبارش را در نظر بگیرد، تحت فشار اربابان سیاسی به تأسیس ژانر قهرمان‌های جنگی مجبور شد؛ وگرنه بسیاری از بزرگان کلاسیک همچنان می‌توانستند در دهه‌های پایانی قرن بیستم آثار ماندگاری از خود به جای بگذارند. البته از این واقعیت هم عبور نکنیم که تماشاگران هم برای قهرمانان ماهیچه‌ای و جاسوس‌های جنگ سرد فرش قرمز پهن کردند و همذات‌پنداری با آنها به مذاقشان خوش آمده بود. شاید تماشاگران آن دوره نمی‌دانستد عصر طلایی سینما را پشت سر می‌گذارند و فیلم‌هایی که انتظارشان را می‌کشد آن چنان صیقل‌یافته و خوش‌ساخت نیست. در این سال‌ها بود که سینما ناجوانمردانه به جولانگاه سیاسیون تبدیل شد و هنر هفتم، ماشین‌های کشتار را با معجزه‌های خود بزک کرد و بسیاری از اهداف استعمارگران در قالب مفاهیم نرم بر مخیله تماشاگران تزریق گردید. سینمای استعمار توانست سیاست‌های جنگ‌طلبانه را به نام دفاع و وطن‌پرستی توجیه کند تا افکار عمومی ‌در برابر برافروزی آتش جنگ، اعتراض نکنند. اما این حیله مزدورانه تاریخ انقضا داشت و منتقدان مستقل، به رونمایی از دسیسه‌هایی پرداختند که در پس آثار سینمای قهرمانی در دهه‌های هشتاد و نود نهفته بود. رمزگشایی اندیشمندان سبب شد رویکردهای بزرگ‌ترین کارخانه رؤیاسازی دچار دگردیسی شود و نقاب قهرمانان، خوش رنگ و لعاب‌تر گردد. اگر دیروز برادارن وارنر و فاکس قرن بیستم و کلمبیا پیکچرز مسئولیت آفرینش و پردازش رمبوها، ترمیناتورها، راکی‌ها، جان‌سخت‌ها و غارتگرها را برعهده داشتند، امروز این مسئولیت خطیر را مردمان مجهول مارول به دوش می‌کشند. 
با نگاهی ژرف‌اندیشانه به این باور می‌رسیم که جنس دشمنانی که ‌هالیوود به تصور می‌کشد با گذشت دوران تغییر نکرده، بلکه کالبد و نقاب آنهاست که دچار دگردیسی و به‌روزآوری شده است. اگر براداران وارنر و ترانزیستور پیکچرز رمبو و راکی را به افغانستان و عراق و شوروی فرستاد، امروز مارول قهرمانش را به جدال به کشورهایی می‌فرستد که سودای استقلال‌طلبی و آزادگی را در سر می‌پرورانند و با مدیوم سینما از این گونه ملت‌ها دشمن می‌سازد. به هر حال با گذشت دو دهه به نظر می‌رسد دوران طلایی مارول هم رفته‌رفته به سر آمده و ‌هالیوود با بی‌اعتنایی به تماشاگران تیفوسی‌اش، ابرقهرمانانش را می‌کشد. حال باید به دنبال یک ژانر جدید برای فرمانروایی در گیشه‌ها گشت و آن طور که از شواهد پیداست، سینمای غرب به نسل نوینی از ابرقهرمان‌های باورپذیر و ملموس‌تر رجعت کرده است. با این تفاوت که ماشین‌های کشتار را به فراسوی مرزهای ایالات متحده گسیل نمی‌دارد، بلکه پاک‌سازی نژادی، قومی ‌و اعتقادی را از درون خاک ایالات متحده یعنی نیویورک، واشنگتن، نیوجرسی و شهر خیالی گاتهام آغاز می‌کند. این سیاست‌ها چه شباهت گسترده‌ای با ایده‌های ضدمهاجرتی ترامپ دارد. رئیس جمهوری که بی‌مهابانه حکم به خلع تابعیت می‌دهد و از کشیدن دیوار بین مردم ابایی ندارد.
 سرمایه‌گذاری گسترده بر مجموعه آثار جان ویک شاید قدم اول ‌هالیوود برای کلید زدن سینمای جدیدی در راستای بازآفرینی ژانر قهرمان‌ها باشد. فیلم‌نامه، نقش‌آفرینی، کارگردانی، تدوین، موسیقی، دکوپاژ، تدارکات و همه مؤلفه‌های تکنیکی در حد اعلای خود هستند؛ چه حیف آن که به سان همیشه ناگفته‌ها و مقاصد زیادی در پس آنهاست و سینما از دست سیاسیون آرامشی به خود نمی‌بیند. با این حال نمی‌توان این گونه آثار را برای مخاطبان ایرانی، آن هم در دهکده جهانی و دنیای ارتباطات منع و ممنوع کرد. بلکه منتقدان و اندیشمندان وظیفه دارند در مدیوم‌های رسمی، ‌لایه‌های زیرین داستان‌ها را کالبدشکافی کرده و از هجمه‌هایی که در پس آدرنالین‌ها نهفته است، پرده‌برداری کنند.
جان ویک فیلم متفاوتی است. اگرچه بن‌مایه‌های داستان بر اساس موج مهیبی از کشتن و کشتار بنا شده، با این حال فیلم‌ساز توانسته سکانس‌ها را به نحوی تعبیه کند که مخاطب دچار انزجار و سرخوردگی و تهوع نشود. قهرمان همچنان که در خیابان و کتابخانه و فروشگاه قدم می‌زند، جایزه‌بگیرها را به کام مرگ می‌فرستد و از آنجایی که عملکرد او به نوعی دفاع از خودش قلمداد می‌شود، مخاطبان از این حجم خشونت به ستوه نمی‌آیند. البته این گونه آثار یک حربه قدیمی ‌برای بالا بردن آستانه تحمل تماشاگران هستند. از سوی دیگر، ساختار تریلوژی جان ویک با نیم‌نگاهی به بالیوود و همه اغراق‌های مضحکش ساخته شده است. قهرمان با خونسردی بر شقیقه‌های دشمنانش شلیک می‌کند. گویی در برابر همه گلوله‌هایی که شلیک می‌شوند، مصون است و خرده‌سرب‌هایی که بر پیکرش هم می‌نشیند، چیزی از قدرت و توانایی‌هایش نمی‌کاهد. با این حال، مؤلفه‌های مثبتی نظیر نقش‌آفرینی‌های تحسین‌برانگیز، زاویه دوربین، فراز و فرودهای سناریو، تقطیع نماها و قله‌های قصه دارای چنان کیفیتی است که وجهه بالیوودی فیلم را کمرنگ کرده و آن را در مقام پرفروش‌ترین تریلوژی‌های دهه معاصر قرار می‌دهد. به طور حتم نقطه اوج داستان کیفیت نقش‌آفرینی کیانوریوز هست. او در آثار پیشینیش تا حدود زیادی به این کاراکتر خسته، درمانده، دچار انحطاط روحی و در عین حال توانمند نزدیک شده بود و جان ویک می‌تواند دنباله‌ای برای سلسله آثار او در ماتریکس، ۴۷ رونین، سیبری و حتی کنستانتین باشد.
شخصیت جان در این تریلوژی به طور استادانه‌ای پردازش شده است. ماشین کشتار تصمیم می‌گیرد گذشته سیاهش را به فراموشی بسپارد و زندگی جدیدی را با همسرش آغاز کند؛ اما سرنوشت و عقوبت گناهان رهایش نمی‌کند و همسرش را از دست می‌دهد. اکنون او خسته و درمانده و وامانده است و در انتظار جرقه‌ای است تا همه نفرتش را به یک‌باره فریاد بزند. کشته شدن سگ محبوبش و ربودن موستانگ سیاهش می‌تواند دلیل خوبی برای آغاز کشتارها باشد. جان ویک در قسمت اول شبکه مافیای روس را از میان برمی‌دارد و در اپیزود دوم به همه قواعد رئیس بزرگ پشت کرده و آنها را قربانی خشم و نفرتش می‌کند. در قسمت سوم با فیلم به مراتب قوی‌تری روبرو هستیم. برای قتل جان ویک جایزه ده میلیون دلاری تعیین شده و بهترین آدم‌کشان شهر تاریک برای از پا درآوردنش بی‌تابی می‌کنند.
فیلم هیچ‌وقت قرار نبود در قامت تریلوژی عرضه شود. پس از موفقیت قسمت اول، این وسوسه به ذهن سازندگان خطور کرد که داستان قاتل عصیان‌زده را با دستپاچگی ادامه دهند. به همین دلیل، در قسمت دوم با رکود کیفی چشمگیری مواجه شدیم و اپیزود دوم هیچ نشانی از موفقیت‌های قسمت اول نداشت. با این حال در قصه سوم این نقص تا حدود زیادی برطرف گردید و جان ویک 3 به یک مجموعه مهیج و سرگرم کننده تبدیل شد. فیلمی ‌که تماشاگر را لحظه‌ای به حال خود رها نمی‌کند و سرشار از آدرنالین است. هر چند با اوج گرفتن داستان بر وخامت سکانس‌های خشونت‌بار افزوده شده و قهرمان در بیراهه بالیوود به حال خود رها می‌شود. حال باید دید در قسمت چهارم که در سال 2020 اکران خواهد شد، سرگذشت جان ویک چگونه ترسیم شده و نبرد او با ارباب بزرگ که در نقطه کور صحرای مراکش زیست می‌کند، به کجا خواهد انجامید.
کارگردانی مجموعه آثار جان ویک را     چاد استاهلسکی بر عهده دارد. او پیش از این فیلم تجربه‌ای در عرصه کارگردانی نداشت و بیشتر در زمینه‌های بدلکاری و تهیه‌ کنندگی ظاهر شده است. به همین دلیل، بسیاری از منتقدان بر این باورند که جزئیات فیلم به طور کامل بر اساس خواسته‌های کیانوریوز اجرا می‌شود و استاهلسکی نقش چندانی در پیشبرد پروژه جان ویک ندارد. همچینن تیم بزرگی از نویسندگان شامل دریک کولستاد، سای‌ هاتن، کریس کالینز و مارک آبرامز وظیفه نگارش فیلم‌نامه را بر عهده دارند و این در حالی‌ست که حجم انبوهی از سکانس‌های فیلم در بحبوحه جنایت و مکافات سپری می‌شود. در کنار کیانوریوز شاهد نقش‌آفرینی ستاره‌هایی نظیر لارنس فیشبرن، هلی بری، جان لگویزمائو و ویلیام دفو هستیم. میزان فروش این سه‌گانه از مرز 600 میلیون دلار در ایالات متحده گذشته و این در حالی‌ست که هزینه ساخت سه قسمت آن فقط 130ملیون دلار بوده است. حال در نظر بگیرید که در گیشه‌های جهانی جان ویک می‌تواند به فروش میلیارد دلاری نزدیک شود و بازگشت سرمایه ده برابری را در کنار حجم انبوهی از اشتغال‌زایی به وجود آورد. 
پرسش آخر اینکه آیا کاراکترهای بالیوودی نظیر جان ویک، جایگزین شایسته‌ای برای مردمان مارول هستند یا سینمای ‌هالییود با عبور از ابرقهرمانان از چاله به چاه افتاده است؟ تاریخ و آیندگان قضاوت خواهند کرد. شاید سینمای هزاره سوم در مسیر ناکجاآباد است.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی