[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۰۱
  • دوره جدید

سیزده‌به‌در گمشده در هیاهوی زندگی مدرن، روزنامه شیراز نوین

گروه گزارش- سمیرا مولودی
- کارت از سبزه گذشته ترشی خانم. تو دیگه باید درخت گره بزنی.
- پس تو چرا این همه سال فقط سبزه گره زدی؟
نه اینکه خدای ناکرده فکر بد کنید که اینها دعوای دو آدم بالغ است که به جان هم افتاده اند؛ نه. اینها شوخی دو دختر دم بخت که چه عرض کنم،کمی از بخت گذشته بود که حواس جمعیت را جمع کرده بودند به سمت خودشان. به دنبال یکدیگر می‌دویدند و گیس هم را می‌کشیدند که نکند آن یکی زودتر برسد به سبزه‌ها. انگار فراموش کرده بودند سبزه به اندازه همه‌شان موجود است. 
این بحث بخت‌گشایی و گره زدن سبزه هم انگار مهم‌ترین و داغ‌ترین بحث این روز است که دختران دست به دامان طبیعت می‌شوند و گیسویش را به نیت گشایش می‌بافند و این گره زدن گره خورده به اعتقادات ما و رایج شده در فرهنگمان.
گر چه برخی می‌گویند خرافات است اما، مهری خانم بندانداز محله‌مان همیشه تعریف می‌کرد که پنج دختر زشت بی هنرش را با همین گره‌زدن‌ها شوهر داده است.
اما جدای از این گره زدن‌ها، بخت گشایی همچنان با انجام عملیات‌هایی مرموز و زنانه ادامه دارد؛ آن هم با شمایلی متفاوت در شهرهای مختلف. مثلاً در جایی خواندم که دختران شیرازی شب سیزدهم نوروز، یک نخ تابیده هفت رنگِ ابریشمی را می‌بستند به کمر خود و صبح روز سیزده، پس از اینکه آفتاب طلوع می‌کرد از پسربچه نابالغی می‌خواستند تا گره آن را باز کند که بختشان گشوده شود و بروند به خانه شوهر. این رسومات که در شهرهای مختلف به گونه‌های متفاوتی نمود پیدا می‌کرد، یک وجه مشترک داشت؛ «روانه کردن دختران به خانه شوهر، آن هم به زور خرافات».
مثلاً می‌گویند در ساری دختران دم بخت صبح خیلی زود از خواب بیدار می‌شوند و می‌روند به کنار نزدیک‌ترین جوی آب خانه شان. از روی جوی می‌پرند و با هر بار پریدن می‌گویند: «سال دیگر، خانه شوهر». در اهواز کوزه‌ای را از شب قبل از سیزده پر از آب می‌کنند و در صبح آن روز، دم در اتاق کوزه را می‌شکنند و در خراسان هم به هنگام گره زدن سبزه‌ها، رو به قبله می‌نشینند و برای رفتن به خانه بخت نیت کرده و شعری را به زبان محلی زمزمه می‌کنند.
اگر به همین روال در سراسر کشور چرخی بزنیم، در هر شهر و استان رسمی دیرینه و مخصوص همان جا را پیدا می‌کنیم.
از بخت گشایی که بگذریم می‌رسیم به یکی دیگر از اعمال سیزده به در. این روز طبیعت هم برای خودش داستانی دارد. همه فارغ از همه چیز و همه جا، به دنبال به در کردن آن بر می‌آیند و به طور حتم، سبزه‌ای را که یکی از اقلام 7سین سفره شان بوده، می‌گذارند روی ماشین و به راه می‌افتند در شهر و جاده. در راه اهالی درون ماشین گرچه حواسشان هست به سبزه بیرون ماشینشان، ولی گهگاهی هم حواسشان می‌رود پی سبزه ماشین کناری؛ که مثلاً سبزتر است یا زردتر. اصلاً این نوع کارشناسی و قیاس سبزه آن هم توسط زنان فامیل درون ماشین، از ملزومات این سفر کوتاه است. در برخی موارد حتی دیده شده این کارشناسی تا نوع گندم و دکان فروشنده گندم و خلاصه بذر و کاشت و برداشت هم پیش رفته است. بالاخره این هم کاری است در نوع خود منحصر به 13 به در. انصافاً مزه‌ای دارد جدای از این حرف‌ها.
اما در این مسیر بسیاری از سبزه‌ها بر زمین می‌افتند و تا پایان راه همراهی نمی‌کنند راکبان ماشین را. با گذشت چند ساعتی از شروع مراسم سبزه‌بران، به وفور شاهد سبزه‌هایی هستیم که در کوچه و خیابان و در بین راه افتاده اند و در زیر چرخ ماشین‌ها له شده و چسبیده اند به کف خیابان. همان‌ها هم از منظر کارشناسان سبزه در امان نمی‌مانند و ارزیابی می‌شوند.
از مباحث کارشناسی که رد شویم می‌رسیم به خود مراسم. از آن برنامه‌هایی است که کمتر کسی در می‌رود از زیر آن. یک چیز جدا نشدنی است از مراسم عید. مردم همه دوست دارند 13شان را به در کنند. سبزه شان را بسپارند به رود و دختران دم بخت گره‌ای بیاندازند بر دل طبیعت و مردمان در طبیعت آش رشته و کاهو و سکنجبین بخورند. آجیل و تنقلات که دیگر حتماً پیدا می‌شود و حُکماً باید باشد. مردی که روی چمن‌ها دراز کشیده و در انتظار ناهار دست به دست می‌شود. کودکی که چمن‌ها را تند تند می‌کَنَد و در هوا پخش می‌کند. زنی که در حال سرخ کردن چیزی در تابه روی پیک نیکی است. پیرمردی که در حال چرت زدن زیر نور ملایم آفتاب است و البته دخترانی که در خفا و آشکار در حال گره زدن سبزه هستند و زمزمه می‌کنند چیزی را زیر لب. همه و همه تصاویری هستند که دیده می‌شوند به طور حتم در این روز. اما من در این میان تصویر دیگری را هم می‌بینم که شاید با گفتنش به یاد بیاورید شما هم دیده اید. تصویر فریاد طبیعت از دست برخی هم نوعان گرامی که ناجوانمردانه انجام می‌دهند هر آنچه که از دستشان بر می‌آید. کوتاهی هم نمی‌کنند. از ریختن زباله گرفته تا شکستن شاخ و برگ درختان و روشن کردن آتش در دل طبیعت بیچاره. لحظه‌ای با خود فکر کردم اگر این طبیعت از بین برود دیگر مردی را نمی‌بینم که روی چمن دراز کشیده است. چون قطعاً کسی روی خاک وسط برهوت دراز نمی‌کشد.کودک به جای چمن از سر بی حوصلگی خاک را در هوا پراکنده می‌کند و پیرمردی از نور ملایم خورشید لذت نمی‌برد و چرت نمی‌زند. زن از سر ناچاری همچنان چیزی را در تابه سرخ می‌کند و اما از همه مهم‌تر، دختران دیگر چیزی برای گره زدن پیدا نمی‌کنند که بختشان باز شود. شاید مجبور شویم از طبیعت فقط اسمش را در تقویم یدک بکشیم و بگوییم در سال‌های دور روزی بود به نام...
روز طبیعت تا جایی که من می‌دانم روز جشن طبیعت است ولی گاهی اوقات برعکس می‌شود این جشن. گویی قسم خوردگانی می‌مانیم که کمر همت به نابودی طبیعت در این جشن بسته ایم و اصلاً صدای فریادش را نمی‌شنویم. چقدر با گذشتگانمان فرق می‌کنیم.
آن قدیم ترها اسنادی مانده از این روز. در جایی خواندم که مهرداد بهار در کتاب «از اسطوره تا تاریخ» به بیرون رفتن مردم از خانه‌هایشان در روز سیزدهم نوروز اشاره کرده و اینکه مردمان در این روز به جشن و پایکوبی می‌پردازند که مربوط به دوره صفوی می‌شود. اسناد بسیاری هم داریم که مربوط می‌شود به دوران قاجاریه. روایتی است از عبدالله مستوفی که می‌گوید: «روز یا شبِ پیش از سیزده، هر کس به قدر وسع و لزوم، تدارکی برای این روز می‌دید. از صبح این روز خانواده‌های شهری با سماورهای کوچک و بقچه بسته‌هایی که در آن خوراکی روزانه را بسته بودند، خیابان‌هایی را که به بیرون شهر می‌رفت پر می‌کردند. دسته دیگر که سیزده‌به‌در را فقط برای عصر گذاشته بودند از دو سه ساعت بعد از ظهر به این خیابان‌ها رو می‌آوردند... از شهر که بیرون می‌رفتند، هر دسته‌ای کنار نهر آب و سبزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زاری می‌نشست. ناهار را در زیر طاق آسمان و اگر چند درختی گیر آورده بودند، در زیر سایه کم آن صرف می‌کردند. آجیل و شیرینی هم چه قبل از ناهار و چه بعد از ناهار داشتند. به علاوه، عصر کاهو یا سرکه یا سکنجبین یا سرکه شیره حکماً باید بخورند. بعضی از خانواده‌های نسبتاً تواناتر رشته بریده و نخود و لوبیای پخته و اسفناج خرد کرده شسته در دو سه کیسه و دوغ و کشک در یک کوزه و مقداری پیاز و روغن همراه برده و در یورتی که برای خود گرفته بودند آش رشته‌ای هم ضمیمه سایر خوراکی‌ها می‌کردند.»
در این میان از بازی‌های این روز هم نمی‌شود غافل ماند که در همین کتاب به آن اشاره شده است. مستوفی می‌نویسد: «خانواده‌های اعیان اکثراً به باغ‌های داخل و خارج شهر می‌رفتند و در آنجا سیزده‌به‌در را با تمام لوازم و جزئیات برگزار می‌کردند... خانم‌ها به داربست کنار دیوار باغ تاب می‌بستند و تاب می‌خوردند، حتی الک دولک و توپ بازی هم می‌کردند...»
اصلاً نوروز همه چیزش شیرین است. مثلاً خاطرم هست و می‌دانم خیلی‌ها به خاطر می‌آورند موضوع انشای دوران مدرسه را: نوروز خود را چگونه گذراندید؟
از آن روزها، سال‌ها می‌گذرد.گاهی دوست دارم یک بار دیگر فرصت این را پیدا می‌کردم که بگویم:
به نام خدا. خدا را شکر می‌گویم که معلم را آفرید که به من سواد یاد داد تا انشا بنویسم. همسن و سالان من حکماً یادشان هست که بیشترین لذت را می‌بردیم آن زمانی که می‌گفتیم با خانواده به مسافرت رفته ایم. باقی بچه‌ها هم با دهان باز و عده‌ای با بی حوصلگی به آنچه روایت می‌شد گوش فرا می‌دادند.
در این میان برخی در پی تغییر انشایشان در زیر نیمکت تند تند چیزی را خط خطی و چیز دیگری را می‌نوشتند و برخی دیگر به همان چیزی که داشتند قناعت می‌کردند. این جمله به مصداق این است که اکنون بگوییم سفری داشته ایم به ماه و سلامت برگشته ایم.
این موضوع انشا که دربرگیرنده کل ایام تعطیلات می‌شد، تعریف کردنش می‌توانست حس خوشبختی را تا سر حد امکان در راوی زنده کند. اصلاً این موضوع انشا قدرتی داشت که نگو و نپرس. با به نام خدا آغاز می‌شد و در چند سطر هر آنچه تفریح در دنیا وجود داشت به رخ دیگر هم کلاسی‌ها کشیده می‌شد و تمام می‌شد تا نوروز بعدی.
تعطیلات تمام شد و هر سال هم تمام می‌شود این تعطیلات. خوب و بد شروع کردنش و به پایان رساندنش بستگی دارد به خود ما. این خروس و بز و اسب و موش نامیدنش هم تنها برای این است که ذهنمان را مشغول کند. افسانه است دیگر. 13 به در بهانه است تا هر سال به یاد آوریم سنت‌هایمان را و منتظر باشیم از سر شوق برای آمدن همان روزها در سال آینده. طبیعت و روزش را با تمام افسانه‌هایش و تمام داستان‌هایش دوست دارم. دروغ سیزده را هم دوست دارم. این دروغ به نوعی بیان کردن آرزوهایی است که آدم‌ها دارند. این تیشتر روز یا روز باران، با تمام دلچسبی‌هایش، خاطرات انشایش و گره زدن سبزه‌هایش، به در کردن سیزدهش و کلاً مراسم‌هایش همه را دوست دارم. گر چه ‌ای کاش می‌شد برای این جشن نظاره گر نباشیم مرگ طبیعت را. و به یاد داشته باشیم اگر طبیعت نباشد مهری خانم نمی‌تواند دخترهای زشتش را شوهر دهد و دیگر دخترانی با شوق به بهانه شوهر کردن سالیان سال سبزه گره نمی‌زنند...

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی