[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۳۸۹
  • دوره جدید

شهدا کاری حسینی کردند، ما چه کردهایم ، روزنامه شیراز نوین

  فرزاد وثوقی-گروه خبر
 اصغر صحرایی تنها بازمانده واقعه ترور شهیدمحراب  آیت الله دستغیب شیرازی است. صحرایی از چهره‌های ‌انقلابی پیش از پیروزی انقلاب است. او سال 1350 از خدمت سربازی فرار ‌می‌کند و به انقلابیون‌می‌پیوندد.
در طول سال‌های مبارزه در کنار روحانیون وقت پنج بار توسط ساواک دستگیر‌ می‌شود و از بدو تأسیس سپاه پاسداران پس از پیروزی انقلاب اسلامی به این نهاد مقدس ‌می‌پیوندد. دوران دفاع مقدس نیز همراه با رزمندگان اسلام دوش به دوش آنها در میدان‌های ‌نبرد حاضر‌ می‌شود و حضور در عملیات‌های‌ مختلف منجر به مجروح شدن او‌ می‌شود. حالا با گذشت 38 سال از واقعه ترور شهید محراب آیت ‌الله دستغیب در گفتگویی کوتاه خاطره آن جمعه تلخ در (بیست آذر 1360)  را مرور ‌می‌کنیم.
اصغر صحرایی ‌می‌گوید: کاش از آن کاروان عقب نمی‌ماندم شاید سه دقیقه  از حرکت کاروان پیاده شهید راه محراب عقب افتادم و وقتی رسیدم دیدم همه رفته‌اند و من جا مانده‌ام. شاید باید بال دراختیار می‌داشتم تا به کاروان برسم. با عجله در کوچه پس کوچه‌های‌قدیمی شهرمان شیراز به حرکت درآمدم تا خودم را به کاروان برسانم. آیت‌الله همیشه پای پیاده مسیر را تا محل برگزاری طی ‌می‌کرد. 
وی‌ می‌گوید: روزی را یاد دارم که هر چه تلاش کردم موتورسیکلت در اختیارم  روشن نشد. صورتم خیس عرق شده بود و دلم زیاد شور‌ می‌زد خدایا چرا این موتورسیکلت روشن نمی‌شود؟!!! صدای روشن شدن موتور تبسم را بر صورتم نشاند. نمی‌دانم آن مسیر پرپیچ و خم پس‌کوچه‌های‌قدیمی را چگونه پشت سر گذاشتم تا رسیدم به درب خانه آقا، دیدم پسر ایشان حجت الاسلام سید هاشم دستغیب درب چوبی منزل قدیمی را قفل ‌می‌زد تا من را دید، گفت: آقا چند دقیقه است که رفته.
زود موتورم را کنار دیوار قفل کردم. با قدم‌های بلند پیچ و خم کوچه را که رد کردم از دور آقا را دیدم ولی هنوز دلم آرام نگرفته بود سرعتم را زیادتر کردم. انگار زمان ایستاده بود، عقربه‌های ‌ساعت بی‌حرکت شده بودند. من در یک پیچ از زمان گرفتار شدم تا به یار نرسم. پیچ کوچه فاصله‌ای‌شد بین من و آقا و دیگر وی را ندیدم. حرکتم را تند کردم، چند قدم دیگر طی شد که ناگهان موج انفجار مرا به هوا پرتاب کرد.
 گیج شده بودم تا بخودم آمدم غبار و دود همه جا را گرفته بود. چند لحظه گذشت تا جسم‌های در خون غلطیده را دیدم، خیز برداشتم تا به‌دنبال آقا بگردم، تا اینکه شال سبزش نظرم را جلب کرد. نزدیک‌تر که شدم دیدم یار به وصال رسیده همانند جدش. دیگر ستون فقراتم یاریم نکرد و بسان خیمه‌ای‌که عمود او را‌ می‌کشند بدنم بروی زمین افتاد. 
بیست آذر که‌ می‌آید هر ساله یادی از آن بزرگوار‌ می‌شود و از من درخواست‌ می‌کنند که خاطرات آن روز را بیان کنم. چه بگویم. بخودم عهد کردم از این پس من سوال کنم. برای شهید دستغیب چه کار کرده‌اید؟ پایگاه او را که سنگر انقلابیون دهه 50 بود و کلاس اخلاق مردم چه بر سرش آمده؟ اصلاً یادمانی از وی ساخته‌اید؟
مگرنه اینکه امام درباره آن شهید  فرمودند: مسجد و محراب و منبر شیراز نغمه ملکوتی این شهید راه اسلام را از یاد نمی‌برد، درس‌های انسان‌سازش که در قلب انسان‌های متعهد غوغا برپا ‌می‌کرد. 
جاویدان است دستغیب که در دست غیب‌نشینان به ملکوت سپرده شد و در آغوش اعلی آرمید.
حال روی سخنم با شما مسئولان شیراز است: شما مدیون او هستید. نمایندگان مجلس شما مدیون او هستید، استاندار شما هم مدیون او هستید، فرماندار شما هم مدیون او هستید، شورای شهر شما هم مدیون او هستید. شما که برای یک مرکز تجاری در شهر غوغا به پا‌ می‌کنید آیا یادتان رفته افتخار شهرتان شهید دستغیب است؟ 
مظلومیت او در آخرت از شماها سوال‌ می‌شود و هرگز شهیدان شما را نخواهند بخشید.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی