[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۹۰۹
  • دوره جدید

پیرمرد و سیگار، روزنامه شیراز نوین

سعیدرضا امیرآبادی - روزنامه نگار

amirabadi_shznvn@yahoo.com

پیرمرد سیگارش را با سیگار روشن‌می‌کند. او به همسرش‌می‌نگرد. بانوی سالمندی که اینک در آستانه هفتاد سالگیسیت و همه عمر در کنار وظایف روزمره، کار کرده است. اکنون جبر زمانه او را به دوران زوال تبعید کرده و دیگر خرده مستمری ماهانه‌اش فرسنگ‌ها ‌با نیازهای معیشتی فاصله دارد و باید مواجب بازنشستگی را برای هزینه‌های‌کمرشکن دارو و درمان کنار بگذارد. آخر چتر حمایتی بیمه‌ها‌ دیگر تکمیلی نیستند و پوشش‌های ‌آنها هر روز کوچک‌تر و حقیرتر از دیروز‌می‌شوند و بسیاری از سالمندان از مزایای بیمه‌ای‌که یک عمر بهای آن را پرداخته‌اند، در عمل بهره چندانی نمی‌برند. پیرمرد با حسرت و دلسوزی به همسر سالمندش ‌می‌نگرد. آخر او در دوران پیری هم از استراحت و آرامش محروم است و باید نوه‌ها را سرپرستی کند...

عروس‌ها‌ و دامادها از بامدادان خمار تا شامگاهان دلگیر کار ‌می‌کنند تا مگر از عهده پرداخت اجاره‌خانه، قسط‌ها‌ و مخارج کودکان برآیند. پیرمرد به خوبی‌ می‌داند که همسرش از چه دردهای جانکاهی رنج ‌می‌برد و حتی برای لحظه‌ای ‌از فکر و دغدغه فرزندانش رهایی نمی‌یابد. او دردهای خودش را دیگر از یاد برده و هر شب دعا‌ می‌کند تا مرگ آسانی داشته‌باشد و اسیر بیماری‌های‌ سخت و جانفرسا نشود. به خوبی ‌می‌داند شماری از داروهای حیاتی کمیاب هستند یا بهایشان سر به آسمان‌می‌گذارد.
پیرمرد سیگارش را با سیگار روشن ‌می‌کند. او فرزندان برومندش را به یاد ‌می‌آورد. فرزندانی که هفته‌ها ‌از او سراغی نمی‌گیرند و شاید گاهی از سر نیاز با مرد سالخورده تماسی بگیرند. پیرمرد به خوبی ‌می‌داند که جوانان امروزی با چه کوهی از مشکلات دست به گریبانند و داشتن زندگی آبرومند آن هم با شغل‌های ‌اول و دوم آسان نیست. این مشکلات سبب شده‌اند تا خانواده قید دورهمی‌های‌شاد و شب‌نشینی‌های‌مفرح را به دلیل مخارج بالایش بزند و همه سال‌های‌جوانی به کار و دل‌مشغولی‌های‌ فکری بگذرد. البته مرد سالخورده شکرگزار است که فرزندانش در جامعه‌ای‌که رکود اقتصادی و سرانه بیکاری و نرخ تورم بیداد ‌می‌کند، توانسته‌اند با سربلندی مشغول به کار باشند و غول بیکاری را مغلوبه سازند؛ اما او از سر تجربه‌ می‌داند که ساعت‌های‌کاری بی‌شمار به طلاق‌های‌عاطفی و گسست‌های‌خانوادگی‌می‌انجامد وخطر فروپاشی زندگی دختران و پسرانش را تهدید‌ می‌کند. به همین دلیل پیرمرد دیگر از آنها هیچ انتظاری ندارد. فقط از صمیم جان آرزو‌ می‌کند که به اندازه زحماتی که‌ می‌کشند از رفاه نسبی برخوردار شوند اما مگر‌ می‌شود با درآمدی که با خوشبینی به دو میلیون در ماه نمی‌رسد خانه و اتومبیل و معیشت حداقلی مهیا کرد و خرده پس‌اندازی برای روزهای مبادایی که در آن به سر‌می‌بریم، داشت؟
پیرمرد سیگارش را با سیگار روشن‌می‌کند. او هر روز به تصویر نوه‌هایش را که بر دیوار کهنه خانه آویخته، ‌می‌نگرد. اگرچه تاب چندانی برای ایستادن ندارد و با چشم‌های‌کم سو دغدغه‌های‌فکری وجودش را مستور کرده، اما تماشای شمای محوی از نوه‌ها ‌به تحمل این همه درد می‌آرزد.
پیرمرد تمام خوشبینی‌هایش را متمرکز ‌می‌کند تا آینده مطلوبی برای آنها متصور شود اما به خوبی ‌می‌داند که جنس حباب‌های‌اقتصادی که گرداگرد ما را فراگرفته، سنگی است و خیال ترکیدن ندارد. او نگران جامعه‌ای ‌است که در آن نرخ اعتیاد سال‌هاست به دبستان‌ها ‌رسیده و کتاب‌های‌مدرسه هنوز درس زندگی و غلبه بر مشکلات را نمی‌دهند. او نگران والدین خسته‌ای‌است که شرایط اقتصادی دیگر برای آنها حوصله‌ای‌ به منظور توجه و رسیدگی عاطفی به کودکان نگذاشته و فرزندان پس از ساعت‌ها ‌انتظار با والدینی روبرو ‌می‌شوند که خسته و فرسوده، نوایی برای دلجویی از آنها ندارند. 
پیرمرد آرزو ‌می‌کند همه فرزندان به همراه عروس‌ها‌ و دامادها گرداگرد همان خانه کلنگی‌اش زندگی ‌می‌کردند و زندگی مدرن این چنین اسلوب زندگی‌های ‌شرقی را دچار از هم گسستگی نکرده بود. 
پیرمرد سیگارش را با سیگار روشن‌ می‌کند. او گاهی در آینه رنگ و رو رفته‌ای‌که ترک دیوار را پوشانده به خودش‌می‌نگرد. گذر عمر و تحلیل قوای جسمی هیچوقت نتوانست حمیت و مردانگی‌اش را در هم بشکند و مغلوبه‌اش سازد. اما دغدغه‌های ‌فکری هر لحظه بر جسم بیمار و فرسوده‌اش تازیانه می‌زنند و بی‌رحمانه امانش را‌ می‌برند. از سر تنهایی و ناچاری به رادیو پناه ‌می‌برد و گوش به زنگ خبرهای خوب است. گهگاه نسیم ملایمی از امید‌ می‌وزد؛ اما دیری نمی‌پیاید که همه آنها نقش بر آب شده و شرایط سخت‌تر و گره‌ها‌ کورتر‌می‌شوند. پیرمرد گاهی به آسمان نگاه‌ می‌کند و آه جانکاهی سر از ناچاری بر‌می‌آید. روزی ده‌ها ‌بار به تلفن همراهش‌می‌نگرد که انگار روزه سکوت گرفته و هیج کس سراغی از او و بانوی سالمندش نمی‌گیرد. با این حال دل پیرمرد روشن است. او آرزو‌ می‌کند فساد برای همیشه از اقتصاد ایران رخت بربندد و بهبود وضعیت معیشتی مردم در صدر اولویت جناح‌ها ‌باشد. او آرزو ‌می‌کند شرایط به گونه‌ای باشد که از حجم مهاجرت‌های‌کورکورانه جوانان کاسته شود و همه برای آبادانی این مرز و بوم تلاش کنند و از ثمراتش بهره‌مند گردد. پیرمرد آرزو‌ می‌کند در پرتو عدالت اجتماعی و احقاق حقوق شهروندی و اجرای قانون اساسی حال همه ایرانیان خوب شود و چیزی جز امید و آبادانی و پیشرفت مخابره نشود. پیرمرد هم همانند بانوی سالمندش آرزو‌می‌کند تا مرگ آسانی را تجربه کند و در واپسین روزهای زندگی زمین‌گیر نشود و گذرش به مریض خانه‌های‌شلوغ و پرازدحام با آن هزینه‌های‌نجومی‌شان نیفتد. 
سیگار آخر پیرمرد در میان انگشتان چروکیده‌اش به تلی از خاکستر بدل شد.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی