[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۵۳
  • دوره جدید

برف‌های کلیمانجارو، روزنامه شیراز نوین

ارنست همینگوی؛ ترجمه اسدالله امرایی؛ افق: 1395
همان‌دم حس کرده بود مرگ بازآمده است... همان‌دم مرگ آمده بود و سرش را چسبانده بود به پایین تخت و او بوی نفسش را حس می‌کرد. به زن گفت: «داس و جمجمه مرده را بی‌خیال. شاید دو تا پاسبان دوچرخه‌سوار باشند یا یک پرنده. ممکن است پوزه‌اش پهن باشد، مثل کفتار.» حالا بالا آمده بود، ولی شکل مشخصی نداشت. فقط جا گرفته بود.
- بگو از جلوی چشمم دور شود.
نرفت، کمی جلوتر آمد... باز به او نزدیک‌تر شد و حالا دیگر نمی‌توانست با او حرف بزند. باز کمی جلوتر آمد، سعی کرد بدون آنکه حرف بزند از خود دورش کند، ولی او همه وزنش را روی هری انداخت و روی سینه‌اش نشست و او دیگر نمی‌توانست تکان بخورد یا حرف بزند... نمی‌توانست حرف بزند و به زن بگوید او را دور کند و حالا که سنگین رویش نشسته بود، نفسش بالا نمی‌آمد. 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی