[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۱۸۰
  • دوره جدید

رفاه و حسرت ، روزنامه شیراز نوین

فرزاد وثوقی - روزنامه نگار

farzad_vossoghi@yahoo.com

وقتی از رضا به‌عنوان کودک‌ کار در برنامه تلویزیونی کشورمان سؤال شد چه آزرویی داری، در جواب گفت وقت فکرکردن به آرزوهایم را ‌نداشتم و چندی بعد وقتی فکر کرد و دید زندگی یک آرزوی دست‌نیافتنی برای اوست، از بازی در آن انصراف داد و عرصه خاک را ترک کرد.
در یک برنامه رادیویی از یک کارآفرین پرسش شد چه حمایتی از دولت می‌خواهید و او در جواب گفت برای حمایت دیر شده و دیگر حمایتی نمی‌خواهم. به اعتقاد این کارآفرین هم کار از کار گذشته و هم فرصت احیا را از دست داده است...

برنامه‌های اقتصادی منشعب از جبهه سیاسی، سیاست چندان مؤثری در حوزه اقتصاد و معیشت مردم نبود و گویا این روند را به انزوا کشاند و فلج کرد.
چند روز پیش هم گزارشی از کودکان روستایی و عشایر بازمانده از تحصیل منتشر شد که در آن از تهیه ملزومات آموزشی توسط متولیان امر سر باز زده شد. شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت در وزارتخانه ای که به طور مستقیم مورد اشاره قانون اساسی قرار گرفته، کار چندان شایسته ای نیست.
وزارت آموزش و پرورش مطابق اصل سی ام‌ قانون اساسی وظایفی مهم‌ برعهده دارد که البته به آن توجهی نمی‌شود. باید این پرسش را مطرح کرد که چرا آمار بازماندگان ‌از تحصیل خصوصاً اقشار محروم،‌ در حال افزایش است و سیاست پشت پرده آن چیست؛ در حالی که مر قانون تکلیف به رعایت حقوق افراد در جامعه کرده است.
چندی است شیراز پایتختی کتاب را با پشتوانه کتاب‌خوانان برای خود می‌خواهد. به نظر می‌رسد این تمایل در تضاد مستقیم با مشکلات آموزشی و پرورش انسان‌های کتاب‌خوان و متمایل به حوزه اندیشه است.درواقع در تربیت نسل کتاب‌خوان از پایه دچار مشکلات اساسی هستیم و برای تحصیل علم نیازمند ثروت هستیم. وقتی به اصل داستان و نبود تجهیزات آموزشی برای نسل در حال پرورش نیم نگاهی می‌اندازیم، باور کتاب‌خوانی و ادامه حیات در پایتخت کتاب برایمان سخت می‌شود.
اصل داستان چه بود؟ کودکی که در بن‌بست سناریوی اقتصادی و فهم تبعیض خودکشی می‌کند، صنعتگری که به دلیل ناامیدی از دولت کمک نمی‌خواهد و پایتختی که کتاب‌خوان ندارد. اینها را وقتی کنار هم قرار می‌دهیم و پازل را تکمیل می‌کنیم، می‌بینیم‌ که تصمیم رضا چندان هم اشتباه نبوده است؛ چراکه در پایان راهی ایستاده‌ایم که تنها عقلا از عاقبت شوم آن مطلع می‌شوند و شاید رضا یا آن کارآفرین در شمار همین عقلا، در پس قرارگرفتن در بن بست‌های اقتصادی و درک و فهم بحران‌های اجتماعی و تبعیض به درجه عقلانیت رسیده باشند. حالا در فضای غبارآلود سیاسی، شعار به سرحد اعلای خود رسیده است. بی توجهی محض به جامعه کارگری و توجه مضاعف به صنعت قاچاق، نمونه بارز اتفاق پیش آمده در این عرصه است. ما فقر را می‌شناسیم و کنارش در یک شهر زندگی می‌کنیم و آن را به حاشیه پررنگ‌تر از متن زندگی‌مان کشاندیم و دوست داریم با صدقه حفظش کنیم. کمک‌های بزرگ و کوچک را رسانه ای می‌کنیم و عکس یادگاری می‌گیریم و در حاشیه کمک‌های موردی به دنبال کسب دوباره اعتماد‌های از دست رفته هستیم؛ غافل از اینکه اقتصاد و روابط اجتماعی فرهنگی کشور نه با صدقه، که با برنامه ریزی اصولی سامان خواهد گرفت.
بازگشت ارزش پول ملی را باید مقدم بر افزایش حقوق کارکنان دولت دانست؛ چراکه همه جامعه ایرانی کارمند دولت نیستند و همه قوای لشکری و کشوری قادر به ایجاد خواسته‌های سیاسی در بعد مشارکت حداکثری نیستند.
مشارکت و جلب دوباره اعتماد عمومی را می‌توان در سایه عدالت و تسری آن به دست آورد. اعتماد عمومی، این سرمایه عظیم حاکمیتی حالا دچار خسران شده است و باید در مسیر احیای آن کوشید. رفاه مانند امنیت باید احساس شود و مردم خود را غرق در آن ببینند.شاید بتوان گفت این روز‌ها رفاه پاشنه آشیل امنیت داخلی باشد.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی