[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۵۳
  • دوره جدید

نقل شیرین، روزنامه شیراز نوین

درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود پادشاهی برو بگذشت درویش از آن جا که فراغ ملک قناعت است سر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان  امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت‌اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک گرچه رامش به فرّ دولت اوست. ملک را گفت: درویش استوار آمد. گفت از من تمنا بکن. گفت آن همی‌خواهم که دگرباره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست به دست             کین دولت و ملک می‌رود دست به دست

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی