[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۳۸۹
  • دوره جدید

قرار نبود حامد درهای ماشین را قفل کند ، روزنامه شیراز نوین

رکنا: سادگی و حماقت یک دختر در استان مرکزی سرنوشت وحشتناکی را برای او رقم زد.
هر روز منتظر بودم تا با ترس و لرز، این سخنان تکراری و آزاردهنده را آویزه گوشم کنم و فقط یک کلمه در جواب مادرم بگویم: چشم!
با شرایطی که در خانه داشتم، عبوس و افسرده بار آمده بودم و یکی از هم کلاسی هایم که تقریباً از مشکلات زندگی ام خبر داشت، همیشه می‌گفت: تا زمانی که جلوی چشم پدر و مادرت هستی، همان چیزی باش که آن‌ها می‌خواهند، اما هنگامی که تنهایی و در بیرون از خانه هستی، آنگونه رفتار کن که دوست داری!
خونسرد باش و حال پدر و مادرت را بگیر! او با این حرف‌های احمقانه، حتی زمینه ارتباط مرا با پسری جوان نیز فراهم کرد. من و حامد مدتی به صورت تلفنی با یکدیگر رابطه داشتیم و گاهی نیز در راه برگشت از مدرسه چند دقیقه‌ای همدیگر را در داخل پارک می‌دیدیم.
حامد به حرف‌هایم گوش می‌داد و با تعریف و تمجیدهایی که از رفتار و حرکات و قیافه ام می‌کرد توانست مرا فریب بدهد. من شیفته و دلباخته او شده بودم، اما پس از گذشت چند ماه متوجه شدم پدرم مرا زیر نظر دارد، به همین خاطر با ترس و لرز به حامد زنگ زدم و گفتم بهتر است همدیگر را برای همیشه فراموش کنیم.
اما او با خنده‌ای گفت: دلم را با خود برده‌ای و حالا آن را روی زمین رها می‌کنی، تا به ناگاه شکسته و نابود شود! حداقل بیا تا با هم خداحافظی کنیم.
من پیشنهاد حامد را پذیرفتم و به همان پارکی که همیشه با یکدیگر در آنجا قرار می‌گذاشتیم، رفتم. اما او که با ماشین آمده بود، گفت: قیافه ما در این پارک تابلو شده است و از طرفی شاید پدرت این محل را زیر نظر داشته باشد، پس بیا سوار شو، تا نزدیک خانه تان تو را می‌رسانم و در طول مسیر با هم حرف می‌زنیم.
ما به راه افتادیم و حامد با حرف‌های احساسی اش حسابی مرا تحت تأثیر قرار داد تا جایی که متوجه نشدم از شهر خارج شده ایم. او ناگهان به داخل جاده‌ای فرعی پیچید و من با گریه و التماس پرسیدم: کجا می‌روی؟! زود برگرد که غروب شده است و خانواده ام نگران می‌شوند. ولی او در حالی که درهای خودرو را با قفل مرکزی بسته بود، به راه خود ادامه داد و در مکانی خلوت با توسل به زور و تهدید چند عکس از من گرفته و بسیار من را مورد اذیت و آزار قرار داد، تا جایی که دامان عصمتم را برای همیشه ایام، در بستر عمل وقیحانه خود، لکه دار کرد و سپس مرا تا نزدیک خانه رسانده و رهایم کرد.
متأسفانه، از آن روز به بعد، حامد با اطلاعاتی که خودم درباره اخلاق و رفتار پدرم به او داده بودم، مدام زنگ می‌زد و تهدیدم می‌کرد که یا باید به مانند گذشته به خواسته‌های پلیدش تن در داده یا اینکه عکس هایم را برای خانواده ام می‌فرستد.
چاره‌ای نداشتم! به تدریج این روند ادمه داشت و من دیگر غلام حلقه به گوش افکار و اعمال پلید حامد بوده و به‌سان عروسکی در دستان پلید او گرفتار شده بودم و با اینکه دیگر از عمق وجود خود از او متنفر بودم، ولی به دلیل ترس از اینکه پدرم بویی از ماجرا ببرد، به سختی شرایط اسفبار موجود را تحمل کرده و به این روند همچنان ادامه می‌دادم. در حالی که بسیار از این شرایط خسته و به راستی گیج و مبهوت شده و نمی‌دانستم چه باید بکنم؟!
چندین بار حامد از من خواست تا تعدادی بسته را به مکانی انتقال دهم و هر بار که از محتویات درون بسته‌ها از او می‌پرسیدم، با خشم به من می‌گفت: لازم نیست تو چیزی بدونی! ولی من بسیار نسبت به این موضوع حساس شده بودم و می‌خواستم بفهم که محتویات بسته‌هایی که حمل می‌کنم، چیست؟
تا اینکه سرانجام روزی با بازکردن یکی از بسته‌ها دریافتم که محتویات بسته‌ها چیزی جز مواد مخدر نیست و هنگامی که به حامد گفتم که دیگر حاضر نیستم به این کار تن داده و مواد مخدر حمل کنم، او باز من را تهدید کرد که تصاویر شرم آورم را در فضای مجازی پخش خواهد کرد و من نیز دوباره گرفتار همان عذاب‌های روحی گذشته شده و به دلیل ترس از خانواده و ترس از اینکه انگشت نمای خاص و عام بشوم، چاره‌ای نداشتم جز این که به‌سان گذشته هنوز هم تسلیم محض خواسته‌های پلید او باشم.
این روند ادامه داشت تا اینکه روزی حامد باز هم با سخنان شیطانی خود توانست من را فریب داده و من برای اینکه نقشه او عملی شود از خانه فرار کردم و با او به سوی شهر هزار رنگ تهران روانه شدم. حامد به من وعده داد بود که سرانجام با هم ازدواج خواهیم کرد و پس از اینکه او بتواند به آنچه برای یک زندگی مشترک و به دور از هرگونه رنج و عذاب مادی، لازم است دست یابد، با هرگونه فروش مواد و عمل خلافی نیز برای همیشه خداحافظی خواهد کرد.
زمان همچنان می‌گذشت و من نیز سعی می‌کردم با دادن وعده‌های پوشالی، به دل خود امید داده و روز و شب در کاخ آرزوهایم به زندگی خیالی خود با حامد فکر کنم. ناباورانه، پس از چندی من گرفتار سراب ناپایان مصرف مواد هم شده و سعی می‌کردم با مصرف مواد، رنج و دوری از خانواده را به فراموشی بسپارم.
بسیار دلم برای خانواده ام تنگ شده بود. حامد پس از اینکه استفاده کامل خود را از من برد، من را برای همیشه رها کرده و از من جدا شد و من نیز پس از اینکه به جرم سرقت دستگیر و روانه زندان شدم، خانواده ام توانستند من را پیدا نمایند و من پس از گذراندن دوران محکومیت، بار دیگر سرافکنده و گناهکار نزد آن‌ها برگشتم.
در دوران محکومیتم هیچگاه پدرم به دیدارم نیامد و هنگامی که پس از این همه ماجرا برای اولین بار من را در خانه دید، با صدایی آرام و ناتوان گفت: پروین تو من رو کشتی! ‌ای کاش مرده بودم تا هیچگاه این ننگ را نمی‌دیدم! طولی نکشید که پدرم که همواره چون کوهی بود، ناگاه متلاشی شده و از پا درآمد و پس از چند بار سکته، دق کرد و در یک غروب غمگین پاییزی، برای همیشه ما را تنها گذاشت.
پس از مدتی نیز باخبر شدم که حامد به دلیل حمل و نگهداری مواد مخدر توسط پلیس دستگیر شده و به سزای اعمال پلید خود رسیده است، ولی چه سود که دیگر آبروی من بر باد رفته و انگشت نمای همه شده بودم. تا جایی که برادر بی نوایم حمید نیز به خاطر من نتوانسته بود نیش و کنایه‌های فریبرز پسر همسایه‌مان را تحمل نماید و در درگیری که بین برادرم و او رخ داده بود، فریبرز به دلیل اصابت سرش به دیوار کوچه، دچار ضربه مغزی شده و فوت کرده بود و حمید برادرم نیز ناباورانه به جرم قتل، روانه زندان شد.
آری اگر من افسار زندگی‌ام را به دست خواهش‌های نفسانی‌ام نداده بودم، اینگونه زندگی‌مان از هم نمی‌پاشید. پدرم راست می‌گفت. ای کاش من مرده بودم، تا همه از شر من برای همیشه راحت شده و گرفتار این همه مصیبت نمی‌شدند.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی