[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۹۵۰
  • دوره جدید

داستان و ریشه ضرب‌المثل‌های فارسی، روزنامه شیراز نوین

حاتم‌بخشی  

کسانی که در گشاده دستی، اندازه نگاه ندارند و برای بخشندگی حدی قفی قایل نباشند، اینگونه افراد را حاتم صفت و عمل آنان را از باب تجلیل یا نکوهش به حاتم بخشی تعبیر و تمثیل می‌کنند و حتی مولانا جلال الدین محمد مولوی کلمه حاتم را با کده ترکیب کرده و به صورت حاتم‌کده آورده از آن معنی: «جای جود و سخا و بخشش» خواسته است چنان که می فرماید: 
محتسب بود او اگر بحر آمده 
هر سر مویش یکی حاتم‌کده 
عبارت حاتم بخشی از امثله سائره‌ای است که ورد زبان خاص و عام و تکیه کلام شاعران و نویسندگان قدیم و ندیم است. اکنون ببینیم حاتم کیست و صیت شهرتش چگونه طومار زمان را درهم نوردیده است که عرب و عجم به سخا و کرم وی مثل زنند.
حاتم بن عبدالله بن سعد بن الحشرج مکنی به ابوسفانه و معروف و مشهور به حاتم طایی از قبیله طی مردی بخشنده و جوانمرد بود. این صفت عالیه را از مادرش عتبه دختر عفیف به ارث برده بود؛ زیرا عتبه با وجود ثروت و مکنت فراوان هرچه به دستش می‌آمد به مسکینان و مستمندان می‌بخشید. کسانی او را از این کار منع کردند چون سودی نبخشید او را یک سال زندانی کردند و نان و آب قلیل به او می‌رسانیدند تا بلکه رنج و سختی بکشد و از افراط در بخشندگی خودداری کند. پس از یک سال آزادش کردند و قسمتی از اموالش را از او مسترد داشتند. قضا را روزی زنی مستمند نزدش آمد و چیزی خواست. عتبه تمام اموالش را یکسره به آن مستمند ارزانی داشت و گفت: «در آن سختی و گرسنگی که مرا رسید سوگند یاد کردم که چیزی را از سائل و خواهنده دریغ ندارم.» 
حاتم از آن زمره مردان روزگار بود که در وجود و سخا کمتر نظیر و بدیل داشت. هرچه به دست می‌آورد جز اسب و سلاح که آنها را نمی‌‌بخشید چیزی نگاه نمی‌داشت. عجب آنکه بیش از ده بار اموالش را بخشید، ولی باز به چندین برابر آن دست یافت. 
نوار همسر حاتم طایی نقل می‌‌کند که: «سالی خشکسالی در رسیده قحط غلاً گریبانگیر خرد و کلان شده بود. شیردهندگان را شیر در پستان بجوشید و شتران را جز پوستی بر استخوان نمانده و هر مال و ثروتی که بود نابود شد و هلاک را یقین کردیم.» 
در یکی از شب‌های بسیار سرد فرزندان ما عبدالله و عدی و سفانه از گرسنگی فریاد می‌کردند. حاتم به سوی پسران رفت و من به طرف دختر رفتم و تا پاسی از شب نگذشت آرام نگرفتند. حاتم سخن گرفت و بدان سخن مرا مشغول می‌داشت. مراد او دریافتم و خود را به خواب زدم و چون دیری از شب گذشته بود خیمه بالا رفت. حاتم گفت: «کیست؟» آن کس گفت: «زنی از همسایگانم و از نزد کودکانی که از گرسنگی فریاد می‌کنند می‌آیم و پناهگاهی جز تو نمی‌دانم.» حاتم او را گفت: «آنها را نزد من آر که خداوند تو و آنها را سیر گرداند.» زن برفت و در حالی که دو کودک در آغوش گرفته بود و چهار تن دیگر گرداگرد او، بازگشت. حاتم به سوی اسب خود رفت و آن را بکشت و کارد به دست زن داد و گفت: «از آن به کاربر» پس بر آن گوشت گرد آمدیم و بریان کردن و خوردن گرفتیم. پس به خیمه‌های قبیله روی آورد و یکایک را گفت: «برخیزید و آتش برافروزید» همگی گرد آمدند و حاتم جامه به خود پیچید و در کنجی بایستاد و ما را نگریست و با آنکه او را احتیاج به غذا بود پاره‌ای از آن گوشت نخورد و چیزی نگذشت که جز استخوان و سم اسب بر جای نماند. پس من حاتم را بر این کار ملامت کردم و وی گفت: «نوار، از چیزی که فانی و زوال ناپذیر است ملامت و سرزنش مکن، چه بخیل و ممسک در طریق مال فقط یک راه می‌بیند؛ در حالی که جواد و بخشنده راه‌های زیادی می‌نگرد.»

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی