[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۴۶
  • دوره جدید

دو ازدواج شوم، سرنوشت زن جوان، روزنامه شیراز نوین

رکنا: به خاطر ترس از بیماری‌های خطرناکی مانند ایدز و هپاتیت از همسرم طلاق گرفتم و به امید یک زندگی بهتر توأم با عشق و علاقه با مرد دیگری ازدواج کردم. اما این ازدواج هم عاقبتی نداشت، چرا که از شدت ناراحتی‌های روحی و روانی در حالی دست به خودکشی زدم که همسرم نیز تیغه چاقویی را در پهلوی برادرم فرو کرد.
زن 31ساله در حالی که عنوان می‌کرد دیگر طاقت صحنه‌های وحشتناک ناشی از توهمات همسرم را ندارم، به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: با آنکه همیشه از بزرگ‌ترها می‌شنیدم که ازدواج مهم‌ترین و سرنوشت سازترین تصمیم هر فرد در زندگی است، اما نمی‌دانم چرا خیلی از موضوعات اساسی مانند ایمان و اعتقادات مذهبی را نادیده گرفتم و 10سال قبل در یک عشق هیجانی، عاشق تیپ و ظاهر زیبای پسر جوانی شدم که همواره چشمش به دنبال زنان و دختران دیگر بود. آن زمان تحصیلاتم در مقطع متوسطه به پایان رسیده بود که با «صدرا» ازدواج کردم. ابتدا از اینکه همسرم بسیار خوش قیافه بود نزد دوستانم احساس غرور می‌کردم اما خیلی زود فهمیدم که او تعهدی نسبت به من و زندگی اش ندارد و با زنان و دختران دیگر نیز ارتباط برقرار می‌کند. زندگی مشترک من و «صدرا» یک سال بیشتر طول نکشید؛ چرا که از بیماری‌های واگیردار مانند ایدز و هپاتیت وحشت داشتم و احتمال می‌دادم همسرم بر اثر روابط غیراخلاقی با زنان دیگر دچار این بیماری‌ها شده باشد. اینگونه بود که از «صدرا» طلاق گرفتم و به منزل پدرم بازگشتم. 2سال بعد از این موضوع مردی به خواستگاری ام آمد که 15سال از من بزرگ‌تر بود و 3فرزند خردسال داشت. فکر کردم اگر با مردی که از همسرش جدا شده ازدواج کنم بهتر است؛ چرا که او بیشتر مرا درک می‌کند به همین خاطر با «بهبود» ازدواج کردم و مسئولیت فرزندان او را نیز به عهده گرفتم. اما خیلی زود دوباره شیشه آرزوهایم شکست. چرا که فهمیدم بهبود به مواد مخدر اعتیاد دارد و همسرش هم به این دلیل از او طلاق گرفته بود. چاره‌ای جز تحمل نداشتم و تصمیم گرفتم به هر طریقی زندگی ام را حفظ کنم. اما وضعیت همسرم روز به روز بدتر می‌شد و به خاطر استفاده از مخدرهای صنعتی «توهم» همه وجودش را فرامی‌گرفت. او مدام به من تهمت می‌زد و به خاطر سوءظن‌های شدیدش حتی کلید منزل را در اختیارم نمی‌گذاشت. از سوی دیگر به دلیل مصرف زیاد مواد مخدر خانه نشین شده بود و من مجبور بودم برای تأمین هزینه‌های زندگی پرستاری فرزندان یکی از بستگان نزدیکم را به عهده بگیرم. او نیز به خاطر دلسوزی کمک‌های نقدی و غیرنقدی زیادی به من می‌کرد. با وجود این هر بار که از سر کار به منزل بازمی‌گشتم همسرم به شدت کتکم می‌زد تا بگویم چرا چند دقیقه دیرتر آمدم. چند روز قبل نیز به خاطر ترافیک در خیابان، اتوبوس دیرتر به ایستگاه رسید و همسرم که دچار توهم بود، باز هم مرا زیر مشت و لگد گرفت. دیگر از این وضعیت خسته شده بودم که در یک شرایط روحی و روانی تعدادی قرص به قصد خودکشی خوردم و با خانواده ام تماس گرفتم. برادر و شوهرخواهرم هراسان خود را به منزل ما رساندند اما «بهبود» با آن‌ها درگیر شد و چاقویی به پهلوی برادرم زد. او سپس شیشه‌های خودروی شوهرخواهرم را نیز با آجر تخریب کرد که با دخالت همسایگان ما به بیمارستان منتقل و بستری شدیم.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی