[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۹۵۰
  • دوره جدید

کافه کتاب- فاطمه قاسمی پور، روزنامه شیراز نوین

احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد

رسول یونان؛ ثالث: 1396
به راننده گفت: می‌خوام پیاده شم. راننده پرسید: این‌جا؟ وسط اتوبان؟ لبخند زد و گفت: می‌خوام بزنم به دل دشت و کمی پیاده‌روی کنم. راننده پایش را روی ترمز فشرد. به سلامت! مرد کرایه‌اش را حساب کرد و پیاده شد. دو سه قدم برداشت و بعد، از روی گاردریل کنار جاده پرید و به راه افتاد. کمی که دور شد خیال کرد راننده نگاهش می‌کند. به عقب برگشت اما او رفته بود. تبسم کرد و به راهش ادامه داد. داشت برای ابراهیم که از شهر به چاک زده بود غذا می‌برد.
... مرد صدایی شنید و دوباره به عقب برگشت. سگ ولگردی از عرض دشت می‌گذشت. خیالش راحت شد و به راهش ادامه داد. شروع کرد به مرور حرف‌هایی که قرار بود به ابراهیم بزند: هروقت پیش تو می‌آم از یه راه تازه می‌آم تا کسی رد پامو نگیره. من هم خیالاتی شده‌ام واقعاً فکر می‌کنم دنبالتن!

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی