[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۳۹۲
  • دوره جدید

دختر ۱۵ ساله در خانه شیطانی چه می‌کرد، روزنامه شیراز نوین

رکنا: دختر 15ساله در خلوتگاه شیطانی یک پسر توسط پلیس بازداشت شد.
نگاه‌های معصومانه او، فریادهای پدر و اشک‌های پنهان مادر باعث شد تا مددکار اجتماعی کلانتری برای حل مشکل این خانواده با دختر نوجوان گفت و گو کند. در ادامه نوشته‌های این مددکار را می‌خوانید:
دختری 15ساله توسط پلیس آگاهی به دستور قاضی به تحت نظرگاه هدایت می‌شد، در حالی او را همراهی می‌کردم که پدرش برای او خط نشان می‌کشید و مادرش اشک می‌ریخت.
معلوم بود دخترک مرتکب خطایی شده که گناهش از طرف پدر و مادر، گناهی نابخشودنی است و تحمل این موضوع غیرممکن می‌نمود. کنجکاو شدم پس از پرس و جو از مأمور اگاهی متوجه قضیه شدم.
آری باز هم شیطان در خلوتگاهی طعمه اش را بلعیده بود. ترتیب ملاقات یکی از بچه‌های مشاور کلانتری و این دختر را فراهم کردم تا از جزئیات ماجرا و ریشه یابی علت و انگیزه این ماجرا پرده بگشایم.
ابتدا دخترک منکر حقایقی بود که برایش اتفاق افتاده بود اما کم کم لب به سخن باز کرد.
به گفته وی پدرش معتاد و خائن به خانواده بود و چندین بار به همسرش خیانت کرده بود و این رفتارش برای خانواده آشکار و محرز شده بود.
مادرش نیز در دوران جوانی عاشق پدرش بود و بدون توجه به قید و بند‌های خانوادگی و عرف علی‌رغم مخالفت‌های خانواده اش با پدرش که از نظر والدینش پسر لاابالی و سر به هوا بود، ازدواج کرده بود و ماجرای مقاوتش در برابر خانواده خود را برای این دخترک به تفسیر توضیح داده بود.
و امروز حاصل این ازدواج دو دختر 15 و دو ساله بود. همچنین مادرش به خاطر این انتخابش با وجود دیدن خیانت‌های همسرش روی برگشت به والدینش را نیز نداشت.
و اما دخترک در یکی از مدارس دخترانه شهرستان با نمرات خوب مشغول تحصیل بود. او تعریف می‌کرد: چند ماهی است با دختری به نام سوسن آشنا شدم. او از دنیای دیگری صحبت می‌کرد؛ دنیای عشق و محبت و دوستی...
دنیایی که می‌تواند جای خالی محبت‌های پدر را بگیرد یا کلبه‌ای هرچند کوچک ولی گرم و صمیمی را برایش فراهم کند. تا آن لحظه که برای ما تعریف می‌کرد...
وقتی جزئیات رفتار نابخردانه خودش و جمشید آن پسر شیطان صفت را که با زبان خودش و نادانی توصیف می‌کرد، برایش توجیه کردیم، تازه فهمید چه کلاه گشادی به سرش رفته و از شدت ندامت و پشیمانی چون ابر بهاری می‌گریست.
تازه فهمیده بود که خودش نیز از عصاره همان خانواده سست بنیاد است و خط و نشان‌های پدر و اشک‌های مادرش در واقع نمایش تکرار چهره همان زندگی است که از پیش داشتند و فرار از چاله به سمت چاه بود، نه دنیای عشق و محبت و دوستی...
او می‌گفت به زندگی با خانواده اش خواهد برگشت و تمام سرزنش‌های پدر و مادرش را تحمل و برای آینده‌ای پاک و سالم صبر و تلاش خواهد کرد.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی