[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۲۸
  • دوره جدید

عشق کورکورانه دختر دانشجو به شرور محله، روزنامه شیراز نوین

رکنا: پدرم مدیر یک شرکت بزرگ بود. او که فردی تحصیل‌کرده و باسواد است، چند سال قبل بازنشسته شد. همان سال خواهرم دانشگاهش را تمام کرد و در یک سازمان دولتی استخدام شد.
پدر و مادرم از این بابت خیلی خوشحال بودند و برای آینده من هم برنامه‌ریزی می‌کردند. بعد از چند ماه برای خواهرم خواستگار آمد. جوانی بی‌سرو‌پا که خانواده درست و حسابی نداشت. پدرم خیلی قاطعانه جواب رد داد اما از فردای آن روز رفتار و کردار خواهرم تغییر کرد. ما نمی‌دانستیم او عاشق و دل‌باخته این پسر شرور شده است. پدر و مادرم با مذاکره و گفت‌وگو سعی داشتند به او بفهمانند اشتباه می‌کند اما پافشاری و سماجت خواهرم برای سر گرفتن این ازدواج آتش در خانه ما به پا کرد. او بالاخره بعد از چند ماه درگیری حرفش را به کرسی نشاند. پدر و مادرم از ترس آبرویشان سنگ تمام گذاشتند و خواهرم را راهی خانه بخت کردند اما مشکلات آن‌ها از روزهای اول زندگی‌شان شروع شد. شوهرش سر کار نمی‌رفت و هیچ تعهدی هم نداشت. خواهرم دلواپس بود و از من خواست در اوقات فراغتم شوهرش را تنها نگذارم. هرروز به خانه آن‌ها می‌رفتم و خودمان را با بازی‌های رایانه‌ای سرگرم می‌کردیم. در مدت کوتاهی با هم رفیق جیک‌توجیک شدیم. او کم‌کم مرا به سیگار و بعد هم به مواد‌ مخدر معتاد کرد و یک سال گذشت. خواهرم که فهمید اشتباه کرده است تقاضای طلاق داد و از همسرش جدا شد. من هم که بدنم به مواد‌ مخدر وابسته شده بود افت شدید تحصیلی پیدا کردم. خانواده‌ام خیلی دیر فهمیدند چه بلایی سرم آمده است. از ترس پدرم آواره شدم و خانه دوستان بی‌سروپایی می‌رفتم که از طریق شوهرخواهرم با آن‌ها آشنا شده بودم. مأموران ‌من و یکی از این دوست‌های جدیدم را در حال سرقت وسایل داخل خودرو دستگیر کردند. پدر و مادرم اگر بفهمند چه غلطی کرده‌ام، سکته می‌کنند.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی