[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۹۳۰
  • دوره جدید

رؤیای بدون تصویر

در رؤیا غرق شده‌ام؛ رؤیاهایی دور. رؤیاهایی که مثل یک نقاشی هستند که توسط یک کودک کشیده شده که از تخیل کودکانه اش استفاده کرده و تخیلش را روی دفتر نقاشی اش به ارمغان گذاشته است. 
دفترم را باز می‌کنم؛ دفتری که تمام رؤیاهایم را روی دونه دونه صفحه هایش کشیده ام. دفترم را ورق می‌زنم و رؤیاهایم را به خاطر می‌آورم. چه رؤیاهای قشنگی!
بین رؤیاهایم صفحه ای را دیدم که خالی بود. فکرم مشغول شد چرا این صفحه را خالی گذاشته بودم. چرا بین این همه صفحه‌های رؤیایی فقط این یه دونه صفحه خالی مانده بود. چرا؟!
رؤیام خدا بود، نمی‌دانستم خدا چه شکلی هست. رؤیایم را باید چطور می‌کشیدم. رؤیای زیبایی بود ولی ...
نمی دانستم خدا را چه شکلی بکشم یا چه رنگ‌هایی استفاده کنم؛ سبز، آبی، صورتی، بنفش، نارنجی، قرمز. 
اصلاً خدا چه رنگی بود؟!
خدا که کشیدنی نبود، رنگی نبود، شکل و ظاهری نداشت. خدا مهربون هست، بخشنده هست، عالم هست، ستارالعیوب هست، غفارالذنوب هست، اینها که کشیدنی نبود. 
تصمیم گرفتم این صفحه را خالی بگذارم و اسم رؤیایم را گذاشتم: رؤیای بدون تصویر 

    نویسنده: سبا موسوی هندری     مدرسه: علاءالدین بهشت 2     کلاس: هشتم
 

تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی