[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۵۸۸
  • دوره جدید

قطار رسوایی، روزنامه شیراز نوین

خراسان: همواره فکر می کردم آن قدر زیرک و باهوش هستم که هیچ کس نمی تواند مرا فریب بدهد. به قول معروف خودم را بچه زرنگ مشهد می دانستم. با این تفکر همیشه در رفتارها و معاشرتم با دیگران سعی می کردم در هر موضوعی همه جوانب را بررسی کنم تا کسی از من سوءاستفاده نکند و از شرایطی که برایم به وجود می آید نهایت بهره را ببرم اما روزی یک زن در قطار ...
این ها بخشی از اظهارات مرد جوانی است که زندگی اش در پی یک ماجرای عاشقانه در آستانه فروپاشی قرار گرفته بود. این مرد در حالی که بیان می کرد آن زن مرا فریب داد و این رسوایی را به بار آورد، به کارشناس و مددکار اجتماعی کلانتری سجاد مشهد گفت: با آنکه مجبور بودم به خاطر شرایط شغلی ام به شهرهای مختلف کشور سفر کنم اما از این وضعیت بسیار راضی بودم؛ چراکه درآمدهای مالی ام برای سفر به شهری دیگر به شدت افزایش پیدا می کرد و من علاوه بر حق و حقوق قانونی، هزینه های سفر را نیز از مراجعانم دریافت می کردم؛ به همین خاطر خیلی زود وضعیت مالی‌ام بهتر شد و تلاش می کردم تا خانواده ام رفاه و آسایش بیشتری داشته باشند. اگرچه در این مسافرت ها معمولاً از هواپیما استفاده می کردم اما مجبور بودم برای عزیمت به برخی از شهرستان ها نیز سوار قطار یا اتوبوس شوم؛ چرا که گاهی امکان استفاده از هواپیما بنا به شرایط خاصی وجود نداشت. خلاصه روزگار شیرین و دلچسبی را می گذراندم تا روزی که با یک نگاه مرموز روبه رو شدم. آن روز به سرعت خودم را به راه آهن مشهد رساندم تا به قطار تهران برسم. 
لوکوموتیوران آماده حرکت شده بود که من نفس زنان وارد کوپه شدم و کیف حاوی پرونده ها را در قفسه مخصوص گذاشتم. در یک لحظه نگاهم به نگاه دختر جوانی دوخته شد که با چشمانی مرموز و طنازانه رفتارهایم را زیر نظر گرفته بود. هنوز چند دقیقه از حرکت قطار نمی گذشت که آن دختر سر صحبت را باز کرد و از هر دری سخن گفت. 
او که خودش را فوق لیسانس و 25 ساله معرفی می کرد خیلی زیرکانه اطلاعاتی از من و خانواده ام به دست آورد و گفت: مشهد را دوست دارد و زیاد مسافرت می کند. آن روز شماره تلفنی بین ما رد و بدل شد و من پس از انجام کارم به مشهد بازگشتم. در حال تقسیم هدیه های همسر و فرزند کوچکم بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. وقتی به آن شماره ناشناس پاسخ دادم رنگ چهره ام تغییر کرد. آن سوی خط همان دختری بود که با او در قطار آشنا شده بودم. «عهدیه» مؤدبانه از من دعوت کرد تا در سفر بعدی به منزل آن ها بروم؛ چرا که مدعی بود از من نزد خانواده اش تعریف کرده است و آن ها مشتاق دیدار من هستند. 
خیلی زود و به بهانه ای راهی تهران شدم. او در فرودگاه به استقبالم آمد و مرا به منزلش برد. تازه فهمیدم او از همسرش جدا شده است و به تنهایی زندگی می کند. ارتباط من و عهدیه در حالی آغاز شد که او نیز به مشهد مسافرت می‌کرد و من در هتل به دیدارش می رفتم. دو ماه بیشتر از این آشنایی نگذشته بود که روز گذشته عهدیه به در منزلم آمده و با بیان اینکه باردار است ماجرای آشنایی و ارتباطمان را برای همسرم بازگو کرده بود. همسرم که اعتماد زیادی به من داشت با شنیدن این حرف ها بیهوش شده و به مرکز درمانی انتقال یافته بود. تازه فهمیدم آن زن شیاد نه تحصیلاتی دارد و نه خانواده ای! او با این کار از افراد پولدار اخاذی می کند و ...

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی