[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۶۵۲
  • دوره جدید

کافه کتاب- فاطمه قاسمی پور، روزنامه شیراز نوین

سیاهی چسبناک شب

 

محمود حسینی‌زاد؛ چشمه: ۱۳۹۶
«می‌شناسیدش؟» «بله.» «به زبان اصلی؟» «بله.» «خوش‌به‌حالتون، اسمش رو شنیده بودم ولی چیزی از شعرهاش رو نخونده بودم. فقط همین ترجمه رو خوندم. همین یکی دو روز.» مرد اگر نمی‌پرسید خب نظرتون چیه بد می‌شد. «عالیه، بعضی شعرهاش... سبک خاصیه. متأسفانه آلمانی نمی‌دونم.» بعد نگاهش را دوخت به نگاه مرد. «اگر فرصتی داشتید که بِهِم بگید ترجمه‌ش چه‌طوره، ممنون می‌شم. می‌خونم، هروقت از این‌جا رد شدم، می‌گم. تشکر. یک مجموعه‌ جدید اومده، شعرهای معاصر آلمان، می‌خواهید... نه دیدم، ممنون. امری باشه... و بعد هم تعارف سر پول. جوان آن‌چنان صمیمی گفت به‌عنوان هدیه قبول کنید که مرد دودل شد. بعد پول را داد. تشکر کرد و نگاهی به مرد جوان انداخت و به چشم‌هایی که باز پُر بود از خنده و به دستی که سویش دراز شده بود. مرد کمی مردد دست جلو برد و جوان به‌گرمی دستش را فشرد. مرد سری تکان داد و رفت.

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی